تبلیغات
فناکدۀ عشاق
یکشنبه 25 خرداد 1393

آمده ام تا بشکوفم...!

   نوشته شده توسط: saeid    

روزگاری گذشت... نمیدانم چند روز  یا بهتر بگویم چند سال ... 
اما عمر من بدجور گذشته است.... نمی گویم به غفلت گذشته است نه.... افسوس که به تنهایی گذشته است...
فناکده ام .... روزگاری در اینجا شوری برپا بود... از عشق سخن میراندم و بودند دریا دلانی که قایق تنهاییم را در خود جا میدادند... 
اما اکنون حتی قطره ای هم نیست تا تشنگی ام را برطرف کند.... 
گویی دوباره دوستانی پیدا کرده ام .... آنقدر دلهایشان گرم است که حرارتش، احساس تنهایی ام را میزداید... این است که دوباره قلم به دست بر کاغذ تنهایی ام مینگارم از عشق .... باشد که بشکوفم!

امروز داستان نمیگویم.... حکایت عشق مینگارم.... حکایتی که چندی قبل بر دو دوست هدیه داده کرده بودم که به تازگی زندگی عشق مشترکشان را شروع کرده بودند.... هدیه ی دلم بود به آنها....




از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر       یادگاری که در این گنید دوار بماند
سلامی از من غریب به شما دو کبوتر آشنای عشق. قلمی در دست دارم تا بنویسم، اما هیچ نمیدانم چه خواهم نوشت.
نه استادم، نه پزشکم، نه معلم و نه جادوگر؛ فقط خاک نشین کلبه ی عشق عاشقان زمانه هستم. عاشقانی همچون شما که هنوز میدانید عشق چه رنگی دارد.
روزگار آشنایی نیست، کمرها از بی تکیه گاهی خم شده است. چشم ها از بی مهری خشکیده است. چنگال هوس همچون علفی هرز بر گیاه پر بار عشق تنیده شده است. 
اما رب را سپاس که هنوز کورسوهایی عشق را چشمک میزنند؛ همچون شما....! و من به شما میبالم، چون اعتبار دنیای زیبای عشق شمایید. 
شاید دلیل خوبی است که به خود جسارت داده ام از شما بنویسم. تجربه ی شما هنوز قسمت من نشده است، اما در دل گفته هایی دارم که امید است به کار گیرید. گفته هایی دوستانه در لباس برادرانه اما عاشقانه...
یادتان باشد ، آنچه که روزگار فعلی شماست، آرزوی دست نیافتنی خیلی از ثابت قدمان عشق است. پس قدر این لحظات اوج عشق بازی خود را بدانید. شاید متوجه نشوید که چقدر آسوده از کنار برخی مشکلات با قدم های بی خیالی و فراموشی میگذرید. 
زندگی ورای آنچه که شما میدانید و شنیده اید زیباست. همانقدر که گاهی در نظرتان منجلاب کثافت میشود.
هرعملی برای اینکه به بار آید نیازمند فرآیندی خاص است.؛ همانگونه که نگاه محبت آمیز، انقلاب مهربانی است. دریای بی کران عشق در سکوت دو نگاه عاشقانه میخروشد.
آنچه که در پل خیرگی دونگاه جریان دارد، حکایت رودخانه ایست که بی صبرانه به سوی دریا میشتابد.
بسیار از نگاه عاشقانه به یکدیگر بهره ببرید. مخصوصا در مکان هایی که موقعیت گفتن سخن های زیبا و پربار عشق را ندارید.
دوستان من ؛ عاشق و معشوق اگر مثل هم باشند نهایت یکی فدای دیگری میشود و این تجلی فلسفه ی عشق واقعی است. اما در در مصداق زندگی مشترک به کارتان نخواهد آمد؛ چرا که عشق موفق امروزی آن است که عاشق و معشوق مکمل یکدیگر باشند. در این صورت است که دیگر عشق معنی فناشدن را نمی دهد. اکنون عشق یعنی، یک به علاوه ی یک میشود یک را میدهد. این است که اعتبار عشق را همچنان حفظ میکند.
شاید به نظرتان ناخوشایند آید، اما تضاد رکن اصلی زندگی مشترک موفق است. تضاد سلیقه ای و اخلاقی زندگی را طنزآمیز میکند. اما به این سادگی نخواهد بود. برداشت غلط از این امر زندگی را خواهد پاشاند. تضاد همیشه خلاف سازندگی بوده است؛ اما شما باید یادبگیرید متفاوت عمل کنید. تضاد موفق یعنی تلاش برای اتصال. همانند جذب دو قطب ناهمنام آهن ربا. 
بر یکدیگر خرده بگیرید، نمادین قهر کنید و واقعی آشتی. خواسته هایتان را بی پروا بگویید، اگرچه خلاف شرع و عرف باشد، از بیان آن نترسید. 
از یک چیز همیشه هراس داشته ام؛ و آن تکرار شدن لحظه ها و بی احساسی است. تکرار یعنی مرگ عشق. از آن دوری کنید اگر لحظه های خوش احساس را همانند شیرینی خنده های کودک دوست دارید.
از دیرباز دانشمندان به دنبال اکسیرهای فراوانی بوده اند و هنوز هم هستند، اکسیر جوان ماندن یا اکسیر طلا شدن آهن. اما یک اکسیر از ازل تا ابد در دل انسان نهفته است که با ابزار زبان میتراود. آنگونه معجزه میکند که گویی تورا به رسولی برگزیده اند. واژه ایست زیبا، جمله نیست. شعر است. کم است اما دنیا دنیا حرف دارد. بی اعتبارش کرده اند، ولی اگر از ته دل به زبان آید همچون نور خورشید میتابد؛ و آن یک رمز است. رمزی که همه میدانیم. رمزی فراتر از یک جمله یا شعر، یک روح است. روحی که وقتی به آن بدمی لحظه را روحانی میکند. 
عزیزان آن جمله ی زیبای «دوستت دارم » است.
شما را به خدا، آرمانهای مقدس و ارزش های ولای زندگیتان قسم میدهم این اکسیر عاشق ماندن را فراوان در پل استوار عشق دلهاتان آمدوشد کنید. امید است زندگی تان اینگونه در دریای محبت شناور شود. 
شاید نوشته هایم ناسنجیده و سخت بود، اما دیگر در دل چیزی ندارم که به شما هدیه کنم.
پیوندتان مبارک


جمعه 17 خرداد 1392

من هم روزی شراره بودم...!

   نوشته شده توسط: saeid    

یادش بخیر، روزگاری داشتم... آتش در درونم زبانه میکشید... زندگی را در نفش هایم به شمارش وادار میکردم... مثل طوفانی سوزناک ریشه دنیا را میسوزاندم...
افسوس ، کم آوردم... در مقابل دنیایی کم آوردم که عشق یعنی هیچ!
زیبا بود... روزهای نبرد با دنیای بی مهران خیلی زیبا بود... ولی شکست راه رهایی برایم نگذاشته بود... چرا که تنها بودم در مقابل انبوه شهوت پرستان!
شاید کسی روزی بیاید و مرا در این نبرد همراهی کند... به خدا یک همراه کافی است تا دنیا را دوباره چون شراره ی آتش بتازانم...
به امید روزی که یاری از اندک یاران راه عشق مرا یاری کند!


پنجشنبه 22 فروردین 1392

امان از این تنهایی....!

   نوشته شده توسط: saeid    

سالهاست که وجودم جوانه نمی زند... هرکس مرا صدا میزند و می رود... آه مگر به غیر محبت چه کرده ام...
نوشتم هم دیگر مرا آرامش نمی دهد... به دنبال آغوشی مهربان دیگر توان گشتن ندارم...
خسته ام... کجاست تک درخت امید من... من که فقط بیابان می بینم...
میترسم از روزی که راه و رسم و زیبایی عشق ورزیدن را فراموش کنم... تنهایی مرا از درون می پوساند... و دیگر نمی دانم باید چه کرد؟؟؟؟


جمعه 8 دی 1391

گفته بودم بدون تو نمی توانم !

   نوشته شده توسط: saeid    

عجب!
گفته بودی هستی! تا آخرش!
نمی دانستم آخرش اینقدر نزدیک است!
گفته بودم بدون تو نمی توانم !
نمی دانستم اینقدر از تو متنفر خواهم شد که هرلحظه خدا را به خاطر نبودنت شاکر میشوم!
اما نمی دانستم هرچه داشته ام را برده ای تا دگر نتوانم عاشق شوم جز خودت!
گفته بودی هرجا بروم باز برمیگردم!
اما نمی دانستم آنقدر دلم بزرگ می شود تا کارهای زشتت در آن گم شوند و کمرنگ ! تا دوباره  دلتنگت شوم و برایت دردسر!
زیباست! عشق واقعی زیباست! عشقی که حتی در آن خیانت ها هم تنفر انگیز نمی شوند! و این خوب نیست! وای بر من و هردلداده ی ساده ای مثل من!


دوشنبه 13 آذر 1391

لحظه لحظه ام سخت میگذرد...

   نوشته شده توسط: saeid    

درمانده ام.... از اینجا تا خدا .... چه قدر طولانی است.... چه قدر خدا با من بی احساس شده است... من که همه چیز را از خدا خواسته ام و او همچنان ناساز به ساز من...
خدایا درد عشق سخت است... اما اکنون فهمیدم بلاتکلیفی در عشق بس سخت تر است... حال و روزم را کس نمی بیند، دلم دنیای خرابات عالم است.. غمی دارم به سنگینی کوه های دنیا....
خدایا به جز تو چه کسی میتواند مرا یاری کند، خدایا مشکل را تقصیر تویی! تو خود خوب میدانی که قبل از این که به سمت بنده ات دست درازی کنم به سوی تو دست بردم اما مرا جواب کردی....
سخت می گذرد ... لحظه لحظه ام سخت میگذرد...


دوشنبه 15 آبان 1391

نامه ای به عشقی که نمی دانم کیست؟

   نوشته شده توسط: saeid    

چه صدا زنم تو را؟ تو که شبیه هیچ زیبایی در دنیا نیستی... تو را ندیده ام جز در عکس! اما وجودت را حس کرده ام و شناخته ام.... بی نهایت یعنی بزرگای دل پر مهرت.... نمی دانم چگونه از تو بخواهم مرا ببخشی! چرا که جسارت کرده ام و از تو مینویسم.... تو کیستی که اینگونه مرا به به دام انداخته ای ؟ صیاد دل بوده ای اگر، من بی دل چرا این چنین گرفتار شده ام؟ 

آنگونه مرا در قفست به جفا انداخته ای که هر چه صدایت می زنم گوشت را توان شنیدن نیست! خسته ام جانا.... اندکی همت از تو می طلبم تا که به خار شده ی دامت چشم نظری بیندازی تا برایت بگویم شرح درد تنهایی ... شرح دردی را بگویم که مرا اینگونه بی خود کرد تا به خواسته ی خود در بندت گرفتار شوم.... بنشین و بخوان از صدای کاغذی که فریاد دلم را  مینگارد.... 

عزیز دل، نمی دانم ، تو کیستی که اینگونه زبان قلم من از برای تو اینچنین می نگارد.... واقعا مرا چه کرده وجوده رمزآلودت که چنین شتابان در آتش دوریت رقص شادی به جا آورده ام؟ کیستی ؟ گلستانی در بیابان خشک افکارم....

جانا ، یاد تو در این شب مرا به مانند موجی کرده است که به امیده دست هایت می آیم و اما هیچ نصیبم میشود.... اما می آیم ... هر وقت که موج از ساحل خویش ناامید شد من نیز از تو دست میکشم... 

پادشاه من..... زیباست حتی با رویایت زندگی کردن.... زیباست از تو رانده شدن اما باز هم التماس تو را کردن.....تو را چگونه بخوانم آنچنان که در دلت چنان کنم که مجنون در دل لیلی چون کرد.... افسوس لیلی زمان هم آهنگم نیست و به سازم طرب نمی گیرد... 

چگونه بگویمت از جمله ای که دیگر ارزشی ندارد... چگونه تو را با جمله ای که ابزار هوس بازان شده است امیدوار کنم... چگونه از دلاویزترین شعر جهان با تو بگویم وقتی همه از این گل سرخ فریدون مشیری ضربه دیده اند؟؟؟؟؟؟
اما باز میگویم! با صدایی جدا از دیگران میگویم..... من میدانم شقایق چرا هنوز زنده است؟ من میدانم چرا هنوز زندگی شهد گل است .. به دل خون شده ی عاشقان میدانم که چه ها میکند این جمله زیبای ... جادوی زبان است .. ولی افسوس در گوشت زمزمه ای دلهره برانگیز است!!!!!!!
ولی با تو می گویم.... بدون ترس با تو شعری زمزمه میکنم که بیانش متفاوت از بیان های دیگر است... با تو اینگونه می گویم
دوستت میدارم!
با همین جان و تنم
با همین روح و روان
با همین صوت دلم
دوستت میدارم....

آرزوهایت پربار
آن وجودت زیباست
من که آگه زغمت بانگ زنم
دوستت میدارم........

من که صیدت شده ام
هان! تو چرا بی خبری؟
من که رامت شده ام
تو چرا شور و شری؟
دوستت میدارم
و تو را میخواهم.......

کارو بارم زار است
عقل و هوشم بد نیست
خرده ذوقی دارم
سر سوزن طبعی
می نگارم شعری
تا بگویم عمری...
دوستت می دارم.... دوستت می دارم


پنجشنبه 20 مهر 1391

دل سوخته ام!

   نوشته شده توسط: saeid    

کجاست این خرابات ؟
خدایا کجایی؟
من چه کسی بوده ام؟
فناکده ام یادت بخیر؟
مرا در خود فنا کرده ای و دیگر خبرم را نمیگیری!
انصافت کجاست؟ نمی بینی تنهایی امانم را بریده است!
آخر این چه رسمی است که معشوقه های روزگار هیچ کدام از آن من نیستند؟
مگر من کیستم؟
به خدا فقط دلی دارم از جنس سادگی!
دلی که آنقدر بزرگ بود که دریا به وسعتش حسودی میکرد. اما همه اش را بردند.... همه اش را آنهایی بردند که مرا نفهمیدن و فقط تفکر کردن و مرا در میزان زندگی فروختند...
افسوس.... به زبان،  همه در معرفت چیزی کم ندارند اما حیف ! حیف از معشوقه هایی که مرا ارزان فروختند....
یا خدایا مرا در این جهنم چقدر می سوزانی؟ به کدامین گناه؟ عاشقی؟ مگر جرم است؟ پس چرا نهادش را در من برافروخته ای؟
آخر خدا این چه حکمتی اس که مرا از در دریای عشق میگذاری و تنهایی را نصیبم میکنی؟ مگر داشتن جزیره ای برای من چگونه است که نمی خواهی؟
خدایا تو را خوانده ام! بسیار خوانده ام.... اما تو خود مرا اجابت نکرده ای تا اینچنین خسته و مانده شود تا دیگر نتوانم حتی دستم را به سویت بگردانم....
از این دنیا .... از آدم هایش..... از نزدیکانم.... از همه... از دوستانم ..... از همه گله دارم.... پنهان نمی کنم از خدا هم گله دارم....
نمی دانم... دلیل این همه زجر چیست؟ بهای چه لذتی را میپردازم؟
مگر خوشی چیست؟ مگر آرامش چیست؟ مگر چه قدر زیبایی عشق زیباست که لیاقت داشتن آن اینگونه از من سلب می شود؟
یا خدایا! چه کرده ام باتو؟ که اینگونه سر ستیز با من گرفته ای؟ خدایا تو که می توانی پس چرا منت می میگذاری؟
این رسم دنیاست؟
خداییت اینگونه است؟
عدل که میگویی این است؟

می خواهم بخوابم... خدایا بهشت را که از ما گرفته ای؟ پس دیگر به این بندگانت نگو که جهنمت از این دنیا بدتر است... چرا که دیگر از این عذاب بیشتر وجود ندارد.
دل سوخته ام! جوری که خاکستر دلم را هم برده است باد های بی معرفت روزگار!
افسوس


یکشنبه 8 مرداد 1391

از تنهایی خسته ام!

   نوشته شده توسط: saeid    


فناکده!
دیگر کسی نیست....
شهرت ویران شده است....
از عشق خواندی!
کسی نشنید.....
عاشق شدی .... گفتن طفلی ! نمی دانی! بغض کردی! نباریدی...!
دلت را شکستن...! با هوس جنگیدی...! پیروز شدی؟
دنیا من کیستم.... دست بر هر گلی گذاشتم از آن دیگری بود...! پس سهمه من چه شد!
اشک هایم بارانی نیستند.... اما هر لحظه و هر ساعت در دلی می بارم که وسعتی چون اسمان دارد....
می بارم در خودم.... دیگر از این باریدن ها سیلی به راه افتاد که همه چیز را در من خراب کرد....
سوخته ام.... سوخته ام از رنگ زرد معشوقم....
بسی آرزو داشتم.... یک به یک باخته ام همه اش را....
گشتم! به خدا نبود.... رفیق دل شیدایم را دگر در کجاآباد جویا شوم!
آه ، شیطان پیروز شد.... چه تن ها که با دروغ عشق زیر هوس له می شوند.... و افسوس کسی را ننگ نمی شود...
آه ای دنیا ، اینک که من نیز رنگ باخته ام تا در زیر رنگین کمان هوس عشق بازی کنم جایی نداری؟
این است مرامت!
روزگاری دلم آیینه بود، با تابیدن نوری چنان تابان میشد که تاریکی میگریخت.... حال این دل ما بازیچه ی دست تاریکی شده است....
چگونه! افسار خود را به دست تو داده ام ای دنیا! دیگر می خواهم مثل بقیه با تو باشم.... ولی چرا بی مهری... از همه چیز دل بریده ام!
خواسته ام از تو ای روزگار: مرا دریاب.... حتی در مجلاب گناه بودن هم برای من آرزو شده است.... پس مرا دریاب که دیگر آخرین نفسهایم را می خواهم با تو باشم....
خطاب به همه ، تنهاییم را با رسوایی عوض خواهم کرد... چرا که دیگر از تنهایی خسته ام.... بسیار!!!!!!!!!!!


جمعه 30 تیر 1391

از تو رانده و از او مانده!

   نوشته شده توسط: saeid    

می خواستم کاری کنم !
چه خوش خیال بودم...
من!
کیستم؟
دیگر در شهری گم شده ام که حتی نمی دانم خودم برای چه چیزی نفس می کشم....
هنوز نمی دانم به کدامین گناه؟
فقط می دانم دیگر هیچ کس را ندارم....
حال می فهمم تنهایی یعنی چه...
کاش کسی بود.....
البته بود..... اما قدرش ندانستم....
لیاقتش را هم نداشتم.... او پاک بود....
گله کردم.... از خدا... از زندگی.... از شرایطم...... اما لحظه ای نشد از خودم گله کنم!
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دیگر نوزاد همسایه مان هم به من به طعن مسخره آمیز نیشخند میزند و او هم به من کنایه میزند....
افسوس....
دو سه نفری به این خرابشده سر میزنند.... که به لطف و قوت الهی آنها هم دیگر نیستند....
و من دیگر تنهای تنها شده ام.....
و من از دنیا یک چیز به یاد دارم..... تنهایی....
از زندگی خسته ام..... شاید دیگر وقتش باشد که بارم را ببندم.....
جهنم مرا چشم در راه است....


یکشنبه 18 تیر 1391

نوشداروی من!

   نوشته شده توسط: saeid    

کیستم؟
اینجا کجاست؟
کسی مرا می شناسد؟
گمشده ام؟
چگونه؟

افسوس ...! فغان....! آه از دلم....! یادش بخیر...! یک زمانی پاک بود...! دلم را می گویم...! یادش بخیر...! زمانی از این دنیا جدا بود...! یادش بخیر زمانی کودک بود....!
می نویسم.... برای دلم.... برای دلی که آنقدر درمانده است که دیگر توان امیدواری ندارد....
جنگ در وجود من فایده اش ویرانی است... جنگی میان امید و ناامیدی... که دیگر ناامیدی بی رحمانه می تازد....
انصاف نیست... می گویند کسان ناامیدی تقصیر خودم است.... این گونه نیست... کس از وسعت درد در دل من خبر ندارد.... می خواهم بگویم .... اما نمی توانم.... چه کسی محرم دلم خواهد بود.... می خواهم بروم... از دست کسی که روزگاری مرهم دردم بود... دیر وقتی است که اوهم چنگی به دلم نمی زند... دبر وقتی است که می خواهم از او بگریزم... اما نمی دانم او چرا اینگونه مرا عذاب می دهد... عاشقش نیستم.... احساسی وجود ندارد.... اما حسی به من می گوید مجبورم.... مجبورم که به احساس پاک قلبم سیلی بزنم.... همان طور که بقیه اینگونه کردن.... خدا هست... می دانم.... اما برای من نیست.... برای آنهایی است که ..... نمی دانم... خسته ام... بی نهایت.... می خواهم عاشقی کنم.... عاشق وجودی مهربان..... یافته ام.... زیباست..... اما از آن دگران است.... نوش دارویی است.... نامش هم نوش دارو است... صدایش میزنم..... نوشداروی من.... هروقت هست من نیستم و وقتی که نیست هستم ولی کاش وجودی از من نباشد....
به کلامش اعتماد دارم.... به صدای نوشته هایش نیاز.... لال نیست... اما از ته دل می نویسد.... راست می گوید.... اما همه چیز را نمی گوید.... همین است که مرا عذاب میدهد.... ستاره ی آسمان تیره ام شده است.... اما حیف از آن من نیست.... حتی اگر خود بخواهد نیز ازآن من نخواهد شد.....
نمی دانم ... کاش دلم این همه وسعت نداشت تا مجبور شوم شعله های درد و غم های بزرگ را به جان بکشم.... کاش سعید نبود تا فناکده ای بنا نمی شد....
کاش سعید فنا میشد.... فنا میشد در وجود تنهایی اش....
فنا میشد در وجود فناکده ای که سنگ صبور من است.... فناکده ای که شاید هیچ کس هم به آن نیاید ... جز پاک باز زندگی....
آن قدر تمام زندگی ام را در غمار زندگی باخته ام که دیگر همانند بیابان در انتظار لنگه کفشی می گردم تا بهانه شود برای نفس کشیدن در فردایم....
به امید فردایی که دیگر نباشد...


چهارشنبه 3 خرداد 1391

ساده دل!

   نوشته شده توسط: saeid    

داستان امروز خطاب به دوستان بی وفاست.... آه از آن روزی که آه مظلومان عشق آه ظالمان را برآرد.....


ترنم ابر بهاری ، زیبایی خورشید درخشان ، نم نم باران ، باد صبای مهربان ، چه زیباست.

لبریز احساس بودن چه رویایی است، عاشق عشق بودن چه سعادتی است. کاش نصیبم بشود. آخر به شخصیت داستان امروز حسودی می کنم.

خورشید هنوز از شرق دور رخ نمایی نکرده است. باد صبا سرو د آرامش می خواند و قدم هایی که پا به خیابان می گذارند . پاهایی که غرق در امید است.

چه حسی دارد . جای پایش را گویی فرشتگان بوسه می زنند ، پرواز می کرد. اگرچه در زمین بود. صحبت می کرد. شعر می خواند. چه زیباست.

سحری بود و هنوز

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود.

گل یاس

عشق در جان هوا ریخته بود.

زمزمه هایش نغمه داشت. سنگ دلانی که از کنارش می گذشتند با لبخندی به حالش تاسف می خوردند... اما او دیوانه نبود ، مجنون بود... مجنون گوهری که صبح زودش را به عشق او آغاز می کرد.

گویی هدفش رفتن به مدرسه نبود... مدرسه بهانه بود... هدف دیدار یار بود. دیدار یاری که هر روز فقط با یک نگاه عمیق و سلامی با اشاره سر ، در حال حرکت همراه بود... دیداری که دیدار نبود... جنگ محبت بود بین عاشق و معشوق... همه چیز بود...

با این که فقط از کنار یکدیگر به صورت متقابل می گذاشتند اما حرف های بی صدای چشم های غرور وارشان گوش فلک را کر می کرد...

تراژدی عشق بود این دیدار ، از فاصله دور شروع می شد و برای ثانیه ای ادامه می یافت و با سلامی مبهم پایان می یافت، چه زیبا بود...

 

« عشق یعنی از یک نگاه حماسه ساختن»

 

توقعی نداشت... بچه بود... نمی دانست باید چه کند... به این نگاه بسازد یا کاری کند؟

نمی دانست، دست بر قلم ، احساس پاکش را بر روی ورق عشق می نگاشت...  جمله هایش گویی پرنده بودن، التهاب کلمه به کلمه اش حرارتی به نوشته داده بود که صورت را می سوزاند. دیگر تصمیم گرفته بود... می خواست نامه اش را بدهد... اما نمی توانست... چند باری امتحان کرد بالاخره دخترک را به گوشه ای فرا خواند ، ترس از روی جفتشان می بارید، با صدایی لرزان: « این مال شماست» . به راهش ادامه داد. استرس بلای جانش شده بود... یعنی چه خواهد شد... باید تا فردا صبر کرد...

 

«همین امید به فرد هاست که چرخ فلک را می چرخاند... گاهی می شود و گاهی ...!»

 

روز انتظار فرا رسید، دیگر شور و شوق نداشت... استرس دارد... استرس امانش رابریده بود، اما زیبا بود، رویایی که او تصور می کرد... تصوری که گویی به کام دنیا خوش نمی آمد.

« آه ای روزگار، تا کی دشمن دل های عاشقی هستی که به جز معشوق چیزی نمی خواهند ، از وجود پستت »

 

چشم هایش دخترک را نظاره می کرد...دور بود... اما می شد فهمید نگاهش مثل همیشه نیست. او را نگاهد نمی کند... پسرک مات مانده است.... قدم هایش آرام شده است، دختر حتی صورتش را به سمتش نمی چرخاند و در لحظه ی رد شدن به جای سلام بی صدا ، مشتی از تکیه های کاغذ از دست دختر به زمین می ریزد...

آری نامه پسر بود که دختر با نهایت بی مهری آن را جلوی پسر به زمین ریخت و به راه ادامه داد.

زندگی برای پسر معنی نداشت... دیگر استاده بود و ناگهان تصمیمی گرفت... باید به دنبالش می رفت تا بگوید چرا؟

هنوز پاسی از رفتن به دنبال دختر نگذشته بودکه دید دختر به پسر دیگری که از روبرو می آمد سسلام می دهد... درست مثل سلام های خودش... با لبخندی ملیح و صدایی پنهان... و ناگهان کمی جلوتر دیگر صحنه ای را دید که روزگار اولین درس خود به او داد...

دختر استاده بود و با پسری صحبت می کرد... گویی همدیگر را مدتی است می شناختند... به چشم هایش اعتماد نکرد، جلوتر رفت... می شنید ؛ پسر: « چرا جواب تماس هایم را نمی دهی.... دختر: نمی خوامت... برو گمشو...».

آری عاشق داستان ما ساده بود . معشوق ما همانند بسیاری از معشوقه های زمان ما...

افسوس از زمانه ای که دیگر عشق معنی یک به اضافه ی یک می شود یک را نمی دهد...

دیگر عشق و دوستی شده است سرگرمی جوانان ما برای زدن تیری به سمت هوس....

 


دوشنبه 1 خرداد 1391

مگر می شود !؟

   نوشته شده توسط: saeid    


آیا واقعا تنهایم؟
سوالی شده است این تنهایی من....
اما، نه من تنها نیستم.... نمی گویم خدا! چون او حقیقتی محض است و همیشه بوده است.....
می گویم کسی که محرم دلم شده است این روزا تنهایی ام را زدوده و بذر دلتنگی بر دلم کاشته است....
زیبارویی است این عزیز که همتایش در جهان نیست....شک ندارم.... طرحی از زیباترین زیبایی های دنیا را می شود در وجودش نظاره کرد... جام جهان نماست این محبوب شورانگیز من....
وای رویایی است صورتش ....

اینجا جهان است؟ اینجا جهنم بود ؟ اینجا بهشت می شود؟

جمله ای که این روزها آن را از وجودش الهام گرفته ام ..... کاش بدانید معنی این جمله یعنی چه؟ اما خودم در دریای معنایش غرق شده ام..... دلخوشم به غریق نجاتی که گرچه ذره ای بی وفایی می کند اما مرا کمک خواهد کرد....
ای دنیا دیگر نمی توانی! من برگشته ام.... اما این بار با درفش عشق چشیده ای که آن را خنجری ساخته ام برای شکست قوانین موضوعه و دردآورت..... من آمده ام با سواری که مرا رویین تنی بخشیده است....
دنیای درد ، بارت ببند که دیگر جای ابر تیره ات در آسمان من نیست.... ای زمانه بی عشقی دیگر دستان خالی ات برای من رو شده است... وقت آن است که قلب خشته ام را ترک کنی.... چون در قلب بزرگم دیگر ذره ای جا برای بی عشقی نیست....
عشق همه چیز است و همه چیز یعنی عشق

محبوب من..... با تو ام ای زیبایی این روزای من! با تو ام ای همدم فردای من! تورا چگونه سپاس گویم ! از برای هدیه کردن عشقت به من که همه چیز است!
خسته گیم را چگونه به امید مبدل کرده ای؟ تو کیسی ؟ فرشته ای که جادو می کند ؟ یا جادویی هستی که امید می بخشی؟ نمی دانم چه ای! اما هرچه هستی وجودت بیتشر از ظرفیت این دنیا و آسمانش هست! تو کیستی که اینگونه مرا به جنگ دوران بد کشانده ای؟

عشق ابزاری است  برای آمیختن با تنهایی

عشق من ! عاشق نمی شوی ؟ تو اهل دروغ نیستی! اما حرفهای آرامت عشق طوفانی ات را فریاد می زنند.... عشقی که از برای من می غرد اما تو آن را پنهان کرده ای در نفس هایی که ناآرام می آیند... اما حس تو در من لبریز شده است و من یکی مثل تو خواهم شد و عشقت رو نمایان خواهم ساخت....

و این گونه از عشقمان طرحی می زنیم از زندگی در دشت امید!


و سوالی برای من هنوز ناجواب مانده است؟
مگر می شود با عشق بازی کرد؟
خدا کند که دروغ باشد. چون این بازی را دوست ندارم!


یکشنبه 24 اردیبهشت 1391

كیست محرم دل تنهایم

   نوشته شده توسط: saeid    



افسوس ... افسوس...
گاهی می آیم...... از آن سوی ابرها .... پر می كشم... دوست می دارم.... اما افسوس ... كس نمی یابم مرا دوست بدارد....

تنهایم... خیلی.... دنیا روی خوش خود را نمی نماید...
از برای هركسی سنگ صبور شده ام.... اما كیست آن مه رویی كه مرا غم خوار باشد....
آه از مردمانی كه با گذشته زندگی می كنن و نمی دانن زندگی یعنی فردا.....
آه ای خدا مرا كجا به دام انداخته ای.....كه حتی نمی توانم به این جماعت بفهمانم عشق همانند آب روان است.... اگر رفت دیگر رفته است....
یا خدایا.... من برگ هستم... اما سوی هر آب روانی نیست همراهی مرا....
چه كسی می داند... احساس بزرگم را....
«هركسی از ظن خود شد یار من.... از درون من نجست اسرار من»
اینجا كجاست خدا..... كه انسانهایش نمی دانند زندگی دوباره با عشقی تازه چه حس زیبایی دارد....افسوس كه نمی توانم بفهمانم عشق زنده زیبااست.... نه عشق مرده.... عشق زنده زندگی می بخشد.... اما عشق مرده مرگ....
خدایا به این جماعت خود بفهمان هدف از زندگی عذاب نیست... هدف از زندگی عشقی است كه با احساسش احساس لطافت را حس كنی...
خدایا خسته ام.... دیگر نمی توانم به دنبال عشقی بگردم تا احساس مرا بفهمد....
خدایا در خواب مرا مامور دلی می كنی و در بیداری عذابم می دهی.... خدایا خسته ام....
كسی نیست صدایم را بشنود....
اما صداهای زیادی می شنوم....
سوگند خورده ام در راه عشق هر كسی را یاری جویم.....
اینكار را خواهم كرد.... به خدا سوگند... تا آخرین نفس یاری دهنده دل شكستگان خواهم بود....
حتی اگر در این راه نیست و نابود شوم...


جمعه 22 اردیبهشت 1391

او رویایی دگر است!!!

   نوشته شده توسط: saeid    


گله کردم و آه کشیدم.... صدایم را کسی نشنید.... از خود و دنیایم شکوه کردم، اما چه سود.... چه حاصل..... نمی دانم....
گویی ستاره ای می بینم.... دور است ..... مرا نمی بیند..... اما آنقدر محو تماشایش شده ام که دل از دنیا شسته ام.... به خود حق می دهم.... در بین گرگ های انسان نما داشتن ستاره ای کم فروغ غنیمتی است...
زیباست.... نمیدانم چگونه است..... خدا کند آشنا به مرام انسانهای این روزگار نباشد.... دلم روشن است.... که او رویایی دگر است.... نسیم خستگی و تنهایی اش را می توان در دل حس کرد.... چه صدای آشنایی...  دلم را نوازش می دهد...
خدایا.... از تو گله کرده ام.... آری....اما اینبار از تو میخواهم این ستاره را از برای من آشنای دل بی قرار و تنهایم گردانی....
امشب حالی دگر دارم.... دلم حتی با کورسوی دوردست های یک ستاره که هنوز مشخص نیست چه هست گرم و روشن شده هست.... امیدی مرا فرا گرفته است که نگو.... آه ای آسمان ستاره ام در دریای بی کرانت امانت است.... چشمهای خون بارم را تقدیمت می کنم تا ستاره ام را کمی نزدیک تر کنی.... آه ای خدا دستهایم جانی ندارد.... خسته است.... ناامید است.... اما باز هم آن را با گرمای ستاره ام به سویت برمیدارم تا ببینی عجزم را در طلب خواسته ام....

دلم می لرزد . زیبا رویی نسیمی ، از جانب خود نثارم کرده است.... کاش پشیمان نشود.... کاش او مرا به بازی نگرداند.... گرچه دل به این رسم عادت دارد.... اما توان دیگر ندارد....
خدا که شاهد حال و روزم میشود شاهد است که من درمانده ای بایک نفسم....اما عشقی دارم که می تواند با یک نفس دنیا را بسوزاند....
خسته ام.... احساسی مرا سوق می دهد که فصل استراحت است..... نمی دانم ...رویایی می بینم در خواب های پریشانم..... تازه هست.... روز است..... شب نیست..... رویا می بینم چشم هایی اشک بار که آغوش غم بار مرا  پناه خود کرده است.
تعبیر چیست..... ستاره ام کیست..... کورسویی مرا آخر امید فردا می شود.... یا که این هم خیمه شب بازی زمانه است برای دل مجنونم...
درمانده ام..... چه کنم.... او کیست.... مرا با او چه صنمی خواهد بود.... دلم لرزان بود و اینک رو به ویرانی گذاشته است.... اما فقط می دانم او رویایی دگر است....
زیباست.... معصوم است.... کوله بارش ترنم بهار نارنج است.... خنده اش جلا بخش زینتش .... چشم هایش تیر نگاه های هرزه....
زیباست.... گویی دستهایش اکسیر شفابخشی است که دل درمانده ی عاشق را چون می کند....
زیباست.... نگارستانی از زیبایی های بی شمار عالم بر صورتش نقش بسته است....
اما غم دارد.... این است که مرا عذاب می دهد.... این است که خون به دل ریش می فکند....
آه از زمانه ای که گرگ به جای گله چوپان را می درد.... آه از زمانه ای که دیگر بی وفایی ننگ نیست، افتخار است....

امید من ، ستاره ی آسمان تیره ام.... نرسیده ای و من این چنین پاک به تو باخته ام..... می ترسم از زمانی که برسی و هیچ نداشته باشم تا نثار قدمهایت کنم... و آیا باز هم باید درد شرمساری را به جان بگیرم...آه از این روزگار دهر...
برایش می نویسم..... از هم اکنون که این را تقدیمش میکنم و تا زمانی که مرا همچنان امید تیرگی شبم باشد....
به امید آن ستاره ی زیبا که امیدش تیرگی را می برد چه برسد به حضورش که نا امیدی را می درد...


دوشنبه 18 اردیبهشت 1391

اینجا کجاست!

   نوشته شده توسط: saeid    


این چه جایی است که نه من می شناسم و نه کسی در آن مرا می شناسد.
اینجا شهر ارواح است. ارواحی که گویی یادشان رفته است امید چیست... نا امیدی بیدادمی کند و عشق گم شده است.... آه ای خدا به کجا آمده ام .... نمی دانم.... اما آمده ام که بمانم و قصد ندارم مانند دیگران شوم.... اما چه سود همدمی نیست.... و من اینجا تنهایم.... خیلی خیلی ....
 تنها و دلگیرم و گله دارم از زیبا رویانی که فقط به ....
؟؟؟؟؟؟هیچ.... ترجیح میدهم حرفم را در دل دفن کنم تا آنرا به گوش کسانی برسانم که فقط و فقط در فکر متعلقات دنیا از جمله هوس های خویش هستند.
می نویسم آن هم دلیلش کس دیگری است که از راهی دور مرا تحریک میکند و دلم را می لرزاند تا دستم قلم را حرکت دهد.... کاش تنها نبودم.... در این شهر داشتن همدمی مهربان و زیبا غنیمتی است....  کاش من هم شریک خنده های همدمی مهربان بودم..... تا مجبور نشوم بادیدن خنده های زیبای دیگران که دو نفری و یا چند نفری پسته های دل خود را می خندانند حسرت بکشم و دائما تبر به دلش خویش بکشم.....
 آه از حرفی که امروز شنیدم..... کاش مجال بیان آن بود..... اما حیف .....نیست.... گوشی نمی بینم تا آن را بیان کنم....
چند خطی که نوشتم جمله دلم نبود.... حال این روزهایم بود.... که دعا میکنم زود به پایان برسد.
دوستان یادمان باشد عشق و دوستی بازی نیست....
یاد بگیریم حتی اگر کسی باب میلمان نبود و به ما ابراز محبت و علاقه کرد او را  با زبان خنجر و یا با چشم های تیرزن نرنجانیم....
دوستان من از زیبا رویان گله دارم..... اگر زیبایید با این موهبت فخر نفروشید....

کاش می توانستم ماجرای امروزم را تعریف کنم اما از گفتن آن هم شرم سارم.... شرمسار نه از کار کسی   یلکه از کار خود و خدای خود.


تعداد کل صفحات: 2 1 2