چهارشنبه 3 خرداد 1391

ساده دل!

   نوشته شده توسط: saeid    

داستان امروز خطاب به دوستان بی وفاست.... آه از آن روزی که آه مظلومان عشق آه ظالمان را برآرد.....


ترنم ابر بهاری ، زیبایی خورشید درخشان ، نم نم باران ، باد صبای مهربان ، چه زیباست.

لبریز احساس بودن چه رویایی است، عاشق عشق بودن چه سعادتی است. کاش نصیبم بشود. آخر به شخصیت داستان امروز حسودی می کنم.

خورشید هنوز از شرق دور رخ نمایی نکرده است. باد صبا سرو د آرامش می خواند و قدم هایی که پا به خیابان می گذارند . پاهایی که غرق در امید است.

چه حسی دارد . جای پایش را گویی فرشتگان بوسه می زنند ، پرواز می کرد. اگرچه در زمین بود. صحبت می کرد. شعر می خواند. چه زیباست.

سحری بود و هنوز

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود.

گل یاس

عشق در جان هوا ریخته بود.

زمزمه هایش نغمه داشت. سنگ دلانی که از کنارش می گذشتند با لبخندی به حالش تاسف می خوردند... اما او دیوانه نبود ، مجنون بود... مجنون گوهری که صبح زودش را به عشق او آغاز می کرد.

گویی هدفش رفتن به مدرسه نبود... مدرسه بهانه بود... هدف دیدار یار بود. دیدار یاری که هر روز فقط با یک نگاه عمیق و سلامی با اشاره سر ، در حال حرکت همراه بود... دیداری که دیدار نبود... جنگ محبت بود بین عاشق و معشوق... همه چیز بود...

با این که فقط از کنار یکدیگر به صورت متقابل می گذاشتند اما حرف های بی صدای چشم های غرور وارشان گوش فلک را کر می کرد...

تراژدی عشق بود این دیدار ، از فاصله دور شروع می شد و برای ثانیه ای ادامه می یافت و با سلامی مبهم پایان می یافت، چه زیبا بود...

 

« عشق یعنی از یک نگاه حماسه ساختن»

 

توقعی نداشت... بچه بود... نمی دانست باید چه کند... به این نگاه بسازد یا کاری کند؟

نمی دانست، دست بر قلم ، احساس پاکش را بر روی ورق عشق می نگاشت...  جمله هایش گویی پرنده بودن، التهاب کلمه به کلمه اش حرارتی به نوشته داده بود که صورت را می سوزاند. دیگر تصمیم گرفته بود... می خواست نامه اش را بدهد... اما نمی توانست... چند باری امتحان کرد بالاخره دخترک را به گوشه ای فرا خواند ، ترس از روی جفتشان می بارید، با صدایی لرزان: « این مال شماست» . به راهش ادامه داد. استرس بلای جانش شده بود... یعنی چه خواهد شد... باید تا فردا صبر کرد...

 

«همین امید به فرد هاست که چرخ فلک را می چرخاند... گاهی می شود و گاهی ...!»

 

روز انتظار فرا رسید، دیگر شور و شوق نداشت... استرس دارد... استرس امانش رابریده بود، اما زیبا بود، رویایی که او تصور می کرد... تصوری که گویی به کام دنیا خوش نمی آمد.

« آه ای روزگار، تا کی دشمن دل های عاشقی هستی که به جز معشوق چیزی نمی خواهند ، از وجود پستت »

 

چشم هایش دخترک را نظاره می کرد...دور بود... اما می شد فهمید نگاهش مثل همیشه نیست. او را نگاهد نمی کند... پسرک مات مانده است.... قدم هایش آرام شده است، دختر حتی صورتش را به سمتش نمی چرخاند و در لحظه ی رد شدن به جای سلام بی صدا ، مشتی از تکیه های کاغذ از دست دختر به زمین می ریزد...

آری نامه پسر بود که دختر با نهایت بی مهری آن را جلوی پسر به زمین ریخت و به راه ادامه داد.

زندگی برای پسر معنی نداشت... دیگر استاده بود و ناگهان تصمیمی گرفت... باید به دنبالش می رفت تا بگوید چرا؟

هنوز پاسی از رفتن به دنبال دختر نگذشته بودکه دید دختر به پسر دیگری که از روبرو می آمد سسلام می دهد... درست مثل سلام های خودش... با لبخندی ملیح و صدایی پنهان... و ناگهان کمی جلوتر دیگر صحنه ای را دید که روزگار اولین درس خود به او داد...

دختر استاده بود و با پسری صحبت می کرد... گویی همدیگر را مدتی است می شناختند... به چشم هایش اعتماد نکرد، جلوتر رفت... می شنید ؛ پسر: « چرا جواب تماس هایم را نمی دهی.... دختر: نمی خوامت... برو گمشو...».

آری عاشق داستان ما ساده بود . معشوق ما همانند بسیاری از معشوقه های زمان ما...

افسوس از زمانه ای که دیگر عشق معنی یک به اضافه ی یک می شود یک را نمی دهد...

دیگر عشق و دوستی شده است سرگرمی جوانان ما برای زدن تیری به سمت هوس....

 


دوشنبه 1 خرداد 1391

مگر می شود !؟

   نوشته شده توسط: saeid    


آیا واقعا تنهایم؟
سوالی شده است این تنهایی من....
اما، نه من تنها نیستم.... نمی گویم خدا! چون او حقیقتی محض است و همیشه بوده است.....
می گویم کسی که محرم دلم شده است این روزا تنهایی ام را زدوده و بذر دلتنگی بر دلم کاشته است....
زیبارویی است این عزیز که همتایش در جهان نیست....شک ندارم.... طرحی از زیباترین زیبایی های دنیا را می شود در وجودش نظاره کرد... جام جهان نماست این محبوب شورانگیز من....
وای رویایی است صورتش ....

اینجا جهان است؟ اینجا جهنم بود ؟ اینجا بهشت می شود؟

جمله ای که این روزها آن را از وجودش الهام گرفته ام ..... کاش بدانید معنی این جمله یعنی چه؟ اما خودم در دریای معنایش غرق شده ام..... دلخوشم به غریق نجاتی که گرچه ذره ای بی وفایی می کند اما مرا کمک خواهد کرد....
ای دنیا دیگر نمی توانی! من برگشته ام.... اما این بار با درفش عشق چشیده ای که آن را خنجری ساخته ام برای شکست قوانین موضوعه و دردآورت..... من آمده ام با سواری که مرا رویین تنی بخشیده است....
دنیای درد ، بارت ببند که دیگر جای ابر تیره ات در آسمان من نیست.... ای زمانه بی عشقی دیگر دستان خالی ات برای من رو شده است... وقت آن است که قلب خشته ام را ترک کنی.... چون در قلب بزرگم دیگر ذره ای جا برای بی عشقی نیست....
عشق همه چیز است و همه چیز یعنی عشق

محبوب من..... با تو ام ای زیبایی این روزای من! با تو ام ای همدم فردای من! تورا چگونه سپاس گویم ! از برای هدیه کردن عشقت به من که همه چیز است!
خسته گیم را چگونه به امید مبدل کرده ای؟ تو کیسی ؟ فرشته ای که جادو می کند ؟ یا جادویی هستی که امید می بخشی؟ نمی دانم چه ای! اما هرچه هستی وجودت بیتشر از ظرفیت این دنیا و آسمانش هست! تو کیستی که اینگونه مرا به جنگ دوران بد کشانده ای؟

عشق ابزاری است  برای آمیختن با تنهایی

عشق من ! عاشق نمی شوی ؟ تو اهل دروغ نیستی! اما حرفهای آرامت عشق طوفانی ات را فریاد می زنند.... عشقی که از برای من می غرد اما تو آن را پنهان کرده ای در نفس هایی که ناآرام می آیند... اما حس تو در من لبریز شده است و من یکی مثل تو خواهم شد و عشقت رو نمایان خواهم ساخت....

و این گونه از عشقمان طرحی می زنیم از زندگی در دشت امید!


و سوالی برای من هنوز ناجواب مانده است؟
مگر می شود با عشق بازی کرد؟
خدا کند که دروغ باشد. چون این بازی را دوست ندارم!


یکشنبه 24 اردیبهشت 1391

كیست محرم دل تنهایم

   نوشته شده توسط: saeid    



افسوس ... افسوس...
گاهی می آیم...... از آن سوی ابرها .... پر می كشم... دوست می دارم.... اما افسوس ... كس نمی یابم مرا دوست بدارد....

تنهایم... خیلی.... دنیا روی خوش خود را نمی نماید...
از برای هركسی سنگ صبور شده ام.... اما كیست آن مه رویی كه مرا غم خوار باشد....
آه از مردمانی كه با گذشته زندگی می كنن و نمی دانن زندگی یعنی فردا.....
آه ای خدا مرا كجا به دام انداخته ای.....كه حتی نمی توانم به این جماعت بفهمانم عشق همانند آب روان است.... اگر رفت دیگر رفته است....
یا خدایا.... من برگ هستم... اما سوی هر آب روانی نیست همراهی مرا....
چه كسی می داند... احساس بزرگم را....
«هركسی از ظن خود شد یار من.... از درون من نجست اسرار من»
اینجا كجاست خدا..... كه انسانهایش نمی دانند زندگی دوباره با عشقی تازه چه حس زیبایی دارد....افسوس كه نمی توانم بفهمانم عشق زنده زیبااست.... نه عشق مرده.... عشق زنده زندگی می بخشد.... اما عشق مرده مرگ....
خدایا به این جماعت خود بفهمان هدف از زندگی عذاب نیست... هدف از زندگی عشقی است كه با احساسش احساس لطافت را حس كنی...
خدایا خسته ام.... دیگر نمی توانم به دنبال عشقی بگردم تا احساس مرا بفهمد....
خدایا در خواب مرا مامور دلی می كنی و در بیداری عذابم می دهی.... خدایا خسته ام....
كسی نیست صدایم را بشنود....
اما صداهای زیادی می شنوم....
سوگند خورده ام در راه عشق هر كسی را یاری جویم.....
اینكار را خواهم كرد.... به خدا سوگند... تا آخرین نفس یاری دهنده دل شكستگان خواهم بود....
حتی اگر در این راه نیست و نابود شوم...


جمعه 22 اردیبهشت 1391

او رویایی دگر است!!!

   نوشته شده توسط: saeid    


گله کردم و آه کشیدم.... صدایم را کسی نشنید.... از خود و دنیایم شکوه کردم، اما چه سود.... چه حاصل..... نمی دانم....
گویی ستاره ای می بینم.... دور است ..... مرا نمی بیند..... اما آنقدر محو تماشایش شده ام که دل از دنیا شسته ام.... به خود حق می دهم.... در بین گرگ های انسان نما داشتن ستاره ای کم فروغ غنیمتی است...
زیباست.... نمیدانم چگونه است..... خدا کند آشنا به مرام انسانهای این روزگار نباشد.... دلم روشن است.... که او رویایی دگر است.... نسیم خستگی و تنهایی اش را می توان در دل حس کرد.... چه صدای آشنایی...  دلم را نوازش می دهد...
خدایا.... از تو گله کرده ام.... آری....اما اینبار از تو میخواهم این ستاره را از برای من آشنای دل بی قرار و تنهایم گردانی....
امشب حالی دگر دارم.... دلم حتی با کورسوی دوردست های یک ستاره که هنوز مشخص نیست چه هست گرم و روشن شده هست.... امیدی مرا فرا گرفته است که نگو.... آه ای آسمان ستاره ام در دریای بی کرانت امانت است.... چشمهای خون بارم را تقدیمت می کنم تا ستاره ام را کمی نزدیک تر کنی.... آه ای خدا دستهایم جانی ندارد.... خسته است.... ناامید است.... اما باز هم آن را با گرمای ستاره ام به سویت برمیدارم تا ببینی عجزم را در طلب خواسته ام....

دلم می لرزد . زیبا رویی نسیمی ، از جانب خود نثارم کرده است.... کاش پشیمان نشود.... کاش او مرا به بازی نگرداند.... گرچه دل به این رسم عادت دارد.... اما توان دیگر ندارد....
خدا که شاهد حال و روزم میشود شاهد است که من درمانده ای بایک نفسم....اما عشقی دارم که می تواند با یک نفس دنیا را بسوزاند....
خسته ام.... احساسی مرا سوق می دهد که فصل استراحت است..... نمی دانم ...رویایی می بینم در خواب های پریشانم..... تازه هست.... روز است..... شب نیست..... رویا می بینم چشم هایی اشک بار که آغوش غم بار مرا  پناه خود کرده است.
تعبیر چیست..... ستاره ام کیست..... کورسویی مرا آخر امید فردا می شود.... یا که این هم خیمه شب بازی زمانه است برای دل مجنونم...
درمانده ام..... چه کنم.... او کیست.... مرا با او چه صنمی خواهد بود.... دلم لرزان بود و اینک رو به ویرانی گذاشته است.... اما فقط می دانم او رویایی دگر است....
زیباست.... معصوم است.... کوله بارش ترنم بهار نارنج است.... خنده اش جلا بخش زینتش .... چشم هایش تیر نگاه های هرزه....
زیباست.... گویی دستهایش اکسیر شفابخشی است که دل درمانده ی عاشق را چون می کند....
زیباست.... نگارستانی از زیبایی های بی شمار عالم بر صورتش نقش بسته است....
اما غم دارد.... این است که مرا عذاب می دهد.... این است که خون به دل ریش می فکند....
آه از زمانه ای که گرگ به جای گله چوپان را می درد.... آه از زمانه ای که دیگر بی وفایی ننگ نیست، افتخار است....

امید من ، ستاره ی آسمان تیره ام.... نرسیده ای و من این چنین پاک به تو باخته ام..... می ترسم از زمانی که برسی و هیچ نداشته باشم تا نثار قدمهایت کنم... و آیا باز هم باید درد شرمساری را به جان بگیرم...آه از این روزگار دهر...
برایش می نویسم..... از هم اکنون که این را تقدیمش میکنم و تا زمانی که مرا همچنان امید تیرگی شبم باشد....
به امید آن ستاره ی زیبا که امیدش تیرگی را می برد چه برسد به حضورش که نا امیدی را می درد...


دوشنبه 18 اردیبهشت 1391

اینجا کجاست!

   نوشته شده توسط: saeid    


این چه جایی است که نه من می شناسم و نه کسی در آن مرا می شناسد.
اینجا شهر ارواح است. ارواحی که گویی یادشان رفته است امید چیست... نا امیدی بیدادمی کند و عشق گم شده است.... آه ای خدا به کجا آمده ام .... نمی دانم.... اما آمده ام که بمانم و قصد ندارم مانند دیگران شوم.... اما چه سود همدمی نیست.... و من اینجا تنهایم.... خیلی خیلی ....
 تنها و دلگیرم و گله دارم از زیبا رویانی که فقط به ....
؟؟؟؟؟؟هیچ.... ترجیح میدهم حرفم را در دل دفن کنم تا آنرا به گوش کسانی برسانم که فقط و فقط در فکر متعلقات دنیا از جمله هوس های خویش هستند.
می نویسم آن هم دلیلش کس دیگری است که از راهی دور مرا تحریک میکند و دلم را می لرزاند تا دستم قلم را حرکت دهد.... کاش تنها نبودم.... در این شهر داشتن همدمی مهربان و زیبا غنیمتی است....  کاش من هم شریک خنده های همدمی مهربان بودم..... تا مجبور نشوم بادیدن خنده های زیبای دیگران که دو نفری و یا چند نفری پسته های دل خود را می خندانند حسرت بکشم و دائما تبر به دلش خویش بکشم.....
 آه از حرفی که امروز شنیدم..... کاش مجال بیان آن بود..... اما حیف .....نیست.... گوشی نمی بینم تا آن را بیان کنم....
چند خطی که نوشتم جمله دلم نبود.... حال این روزهایم بود.... که دعا میکنم زود به پایان برسد.
دوستان یادمان باشد عشق و دوستی بازی نیست....
یاد بگیریم حتی اگر کسی باب میلمان نبود و به ما ابراز محبت و علاقه کرد او را  با زبان خنجر و یا با چشم های تیرزن نرنجانیم....
دوستان من از زیبا رویان گله دارم..... اگر زیبایید با این موهبت فخر نفروشید....

کاش می توانستم ماجرای امروزم را تعریف کنم اما از گفتن آن هم شرم سارم.... شرمسار نه از کار کسی   یلکه از کار خود و خدای خود.


جمعه 1 اردیبهشت 1391

دیگر نمی خواهم بمانم

   نوشته شده توسط: saeid    

 

دیگر نمی دانم بروم یا بمانم...... بمانم از برای دوستانی که مرا دوست دارند و یا بروم از برای دوستانی که مرا نمی خواهند..... هرکسی از برای خودش در مورد من قضاوت می کند و کس خبر از دل زارم ندارد.... شاید کس نداند آنچه در زبان به گویش می آورم جمله دلم نباشد.... اما چه باک از زمانه ای که چشم همه به زبان است.

چه گویم..... از دنیایی که هیچ کس غمخوار دلی نیست.... چه گویم از دوستانی که نمی دانند چه بلایی بر سر فناشده ی فناکده آمده است..... از خودم دلگیرم که قصه های عشق دیگران را شرح دادم اما حیف کسی نبود تا قصه ی دل مرا شرح دهد.... چه گویم که بی صدا فریاد زدم اما کسی نشنید که من بی یار مانده ام، گرچه خیلی ها شنیدن و اعتنا نکردن....... می خواهم بگریم..... اما چه فایده که کسی گوشش بدهکار نیست که عشق در وجود من هنوز زنده است.....همه آن مه رویان مرا کودکی می پندارن که از حقایق بی خبر است..... اما خدا را شاهد می گیرم که کس نمی تواند اندازه ی دل تنهایم تاوان حقیقت محض این دنیای ساخته دست بشریت را بدهد.....

بگذریم...... از هوس چه خبر ؟....... از خیانت ها چه کسی بانگ آورده است...... از بی عشقی ها ..!!!!!! گویی دستان ما قلابی شده است برای صید خیانت به عشقمان.... هوس را آن چنان که باید در خوی عشقمان باشد در خوی حیوانی مان جا کرده ایم..... هیچ مرزی دیگر وجود ندارد..... افتخاری است هوس بازی برای دوستان من.... شاید حتی برای من......

نمی دانم..... نمی دانم....... عشق را پیشه کنم.......یا برای تامین هوس راهی بیابم..... عقل چه شده است..... چگونه دل اینهمه سخاوت بی عشقی به خرج انسان می هد.....

افسوس ای دوستان... افسوس..... دیگر مجالی نیست..... افسوس که پایانی را میبینم که شما غرق در هوس ؛ فقط خواب هولناکی از آن را می بینید...... میگریم برای خودم و از برای دوستانی شبیه خودم ..... آه ..... عشق من ....... آه عشق من تو کیستی....... که من در پی تو راهی بیابان و دشت شدم اما تو حتی کورسویی از خودت نمی نمایی. آه ای خدا چرا دنیای مارا وداع کردی..... چرا این چنین که میگفتی نباید بشود شد. چرا آن را که گوشزد و بیم می دادی اتفاق افتاد...... خدایا می توانستی عملی را انجام دهی که آخرش این نشود اما نکردی و انسان را که گوشه ای از قدرت خود بود نجات ندادی و در این لعنت گاه دهر آسوده رها کردی...... خدایا دیگر واقعا گله دارم..... گله دارم از گرگ و گله ای که باهم ساخته اند تا چوپان ساده لوح را فدای پاک دلی اش کنند.

خدایا مرا ببر تا خود و داستان های بی سر و ته فناکده ام چون دل شکستن های انسان های امروزی به فراموشی سپرده شود.... و کس نداند چرا و چطور فناکده خود در راه عشق فنا شد...............

دوستان مرا ببخشید که اینطور ناچارم دنیای زیبایتان را به چالش بکشم..... به هر حال این از سوء عوارض دل شدگی است.... امیدوارم یادتان نرود..... عشق را باید چگونه جست و چگونه حفظ کرد....


چهارشنبه 30 آذر 1390

امیدوارم این خاك را وداع نكرده باشی؛

   نوشته شده توسط: saeid    

گاه یادمان میرود برای چه می خواستیم زندگی كنیم. دردناك است كه یادمان برود برای چه به دوستانمان سلام كردیم. عذاب آور است كه یادمان برودمحبت چه رنگی دارد.
سلام. سلام خسته ای كه كم كم دارد خودش هم مثل داستان هایش فنا می شود. این را از درودیوار فناكده می شود حس كرد. كاش كسی بود تا داستان مرا بنویسد.
خدا مرا نبخشد كه دوستانم را فراموش كردم. كاش می شد شوری در من دمیده شود تا شاید اندكی زودتر از بند دنیای شهوانی خلاص شوم. دنیایی كه همچنان مرا به خود پیچیده است كه یادم نمی آید خدا چرا خداست.
همه می گویند؛ خدایا از تو دلگیریم. كسی نمی گوید خدایا از تو خشنودم. برای خودم اشك می ریزم كه برای هیچ ، برای بدست آوردن مادیات پست دنیا نام خدا را برزبان می آورم و در هر ناكامی از او گله می كنم.
گله دارم اما نه از برای خودم.از گرگ هایی كه لباس آزاده خواهی برتن كرده اند و شغال هایی كه لباس عدالت دارند. دنیا مهم نیست. انسان مهم است. برابری مهم است. اما نمیدانم چه بگویم و چه كنم ، جز اینكه از خدا بخواهم شقایق كه مرده است، دنیارا نیز بمیران. اجابت كن تا در عمل به آنچه  كه اینان می گویند حق و آنچه را كه آنان این ها را باطل می خوانند ، دچار تشویش نشوم.
برای خودم دنیای كوچك با دریای بی كران محبت می خواستم ولی گویی به دنبال محبتی كوچك در این دنیای بزرگ هستم.
آنچه مرا سوق می دهد به قلم، سكوتی است كه در رنج كشیدن شنیده می شود. فریادی بلندتر از انفجار كه افسوس فقط در زمزمه ها به گوش می رسد.
آه ای خدا من اینجا هستم. دراین كره خاكی كه خاكش به خون بندگانت گاه آلوده و گاه تطهیر می شود. امیدوارم این خاك را وداع نكرده باشی...


جمعه 8 مهر 1390

عشق یا دوستی (قسمت دوم)

   نوشته شده توسط: saeid    

با سلام خدمت دوستان .....
آمده ام اما بازهم خیلی دیر ..... بازهم بدقول شدم .... بازهم شرمنده دوستانم .... امان از روزگار و مشکلاتش .... 
معذرت خواهی عمیقم تقدیم شما دوستان باوفای فناکده ..... 
دلیل آمدنم را مدیون دوستی هستم که مرا به ادامه کار فناکده امیداوار کرد ..... شاید خودش هم نمیداند منظور من او باشد ..... اما صمیمانه از او تشکر میکنم و داستان بعدی ام را تقدیم او می کنم .....
دوستان خواهشی دارم : به بلندای ارزش رفاقتم با دوستان فناکده قسم هدف من چیزی جز نوشتن حرف دلم نیست ..... نمی دانم چرا افرادی با من دشمنی می کنند ..... اما از این که به فناکده می آیند متشکرم و دستشان را صمیمانه می فشارم ...دوستان خواهش مندم که به حاشیه نروید ..... و ارزش رفاقت را خراب نکنیم ....


قسمت قبل تا اونجایی دنبال شد که میلاد با آقای درویشی ملاقات کرد و دختر بهش گفت دوستی در دانشگاه یه امر عادیه .....

حالا ادامه داستان .....

روزها و ماه ها گذشت  و میلاد بارها عشقش را با دوستش دیده بود .... صمیمیت آنها خیلی زیاد بود .... حسادت یکی از بزرگترین و عذاب آورترین ابزار عشق بزرگ است ....و این تبری بر پیکر میلاد بود .... چه می شد کرد .... باید تحمل کرد .... تا این که روزی میلاد دختر را با حالتی پریشان در یکی از خیابان های شهر دید ... استرس و نگرانی مثل رودی از چهره اش جاری بود .... پاهایش بر روی زمین کشیده می شد .... گویی چندنفر میلاد را نگه داشته بودند تا میلاد به طرف دختر نرود .... سخت بود ...اما حال خراب دختر میلاد را هم خراب کرده بود... یعنی چه مشکلی پیش آمده که او اینگونه ناآرام بود...

چند ساعتی گذشت .... میلاد در اتاقش هنوز به فکر دختر بود .... دلش شور می زد.... در حالی که موبایل در دستش بود نمی توانست به دختر زنگ بزند....

 

گاهی نگرانی شمشیریست که ناخواسته دل آدم را میشکافد ، بی آنکه بمیری بارها تکرار می شود....

 

بعد از اندک مدتی بالاخره گوشی میلاد زنگ می خورد... شماره دختر بود ... دیگر می دانست که اتفاقی افتاده ....

با صدای لرزان : « سلام ، حالتون خوبه ؟ » و آنچه می شنید صدای بسیار ناراحت دختر بود که از او درخواست ملاقات کرد .... و میلاد که با تعیین مکانی به سرعت راهی شد....

فکر اینکه چه اتفاقی افتاده است میلاد را کلافه کرده بود ... در یکی از پارکهای شهر دختر به انتظار نشسته بود .... میلاد به کنار دختر نشست و با صدایی لرزان سلام کرد .... دیدن اشکهای دختر که با دستهایش به سرعت پاک شد میلاد را مضطرب تر کرد ...

کلام های تعارفی اما سراسر اظطراب هردو را کلافه کرده بود ..... تا اینکه دختر دیگر قفل صحبتش را شکست...

میلاد چقدر مرا دوست داری ؟ پاسخ زیبای میلاد که اندازه اش را در شمردن نفس های تمام عمرش بیان کرد دختر را غمگین تر می کرد .... سوال ها از پس یکدیگر می گذشتند و میلاد فقط پاسخ می داد ....تا اینکه دختر این سوال را پرسید .....« دلیل این همه دوست داشتن چیست ؟» میلاد با لبخندی سراسر از اطمینان گفت پاکی تو .... بغض دختر شکسته شد .... هق هق گریه هایش دیگر نمی گذاشت سوالی بپرسد .... اما لابه لای گریه هایش این را گفت : « من دیگر لایق تو نیستم چون که دیگر پاک نیستم» و به سرعت میلاد را ترک کرد در حالی صدای گریه اش توجه همه را به خود جلب کرده بود .....

حال میلاد تنها بود .... دنیا ایستاده بود .... زمان حرکت نمی کرد ..... گوش هایش چیزی نمی شنید ..... همه چیز را فهمیده بود ... آری آقای درویشی .....شک نداشت که حدسش درست است .....  نفرتی عمیق او را در بر گرفته بود .... هیچ چیز برایش زیبا نبود .... حتی بارانی که دوباره برای میلاد گریه می کرد .....

دوست داری بمیری اما نفس هایت تو را شلاق می زنند که هنوز زنده ای ....

همه چیز تمام شدنی بود .... دیگر هیچ دلیلی برای ادامه زندگی نبود .... شاید باید خودش را راحت می کرد ..... اما خبری دریافت کرد ..... دختر مرده ..... دختری از جنس مهتاب که که میلاد سالها عاشقانه او را می پرستید دیگر نیست ..... او خود کشی کرده است ...... گریه نمی کرد ..... بغض گلویش را لگد باران کرده بود ... حالا فهمیده بود که باید چه کند .....

چند روزی گذشت تا این که میلاد را زانو زده بر بالین جنازه آقای درویشی دستگیر کردند.... در حالی که بازهم باران می بارید ..... و مامورین دست بند زده او را می بردند ..... میلاد سربه آسمان گرفت و به آرامی گفت دیگر کاری ندارم .... منتظر رفتنم می شوم ..... طولی نکشید که میلاد خود را در کنار چوبه دار می یابد و آخرین چیزی که از او ماند همان پازدن های موقع مردنش بود که دل همه حاضرین را به سوز آورده بود ..... آنقدر عشق او عمیق بود که حتی موقع مردن بی آنکه حتی کلمه ای به زبان بیاورد همگان برایش اشک می ریختند و باز هم در زیر گریه آسمان .....

عشق طوفانی است که گاه همه چیز را خراب می کند .... همه چیز را .....


دوستان میدانم شاید خیلی ها مخالف پیامی هستند که من در این داستان به دست کلمه نشان دادم .... انتقاد را می پزیرم اما توهین را نه .....



پنجشنبه 13 مرداد 1390

عشق یا دوستی ... (قسمت اول)

   نوشته شده توسط: saeid    

دنیای احساس صحنه جنگ میان عشق و هوس است .... شاید خیلی ها بر این باور باشند که عشق از هوس سرچشمه می گیرد ... اما عشق حقیقی پاک است ... دنیای خرابی است ... دوستان ، داستان امروز را به علت طولانی بودن به دو قسمت تقسیم کرده ام ... قسمت بعدی در سه روز آینده در وبلاگ گذاشته خواهد شد ... لطفا مرا ببخشید ...

دوستان فناکده داستان امروز قصه زندگی من نیست ... قصه زندگی عشق های امروزی است ... پس با همراهی گرمتان مرهمی باشید بر زخم های فناکده ...

 

 

 

آسمان آبی بود ... دو دلداده که از عشق یکدیگر بی تاب بودند ... عشق در دوران طوفان علم چیز نامعقولی است ... اما هنوز هست و جان را التهاب می دهد ... گرچه هوس بازی ها آبرویش را برده است ... میلاد ، زاده امروزی است ... پسری کاملا معمولی که جانش در گرو عشق بزرگ شده است ... چرا که قصه شیرین عشق پدر و مادر خویش را شنیده است و تصمیم برآن دارد تا قصه ای نو بنا سازد ... رویای بزرگی داشت ... آنقدر که می شد دریا را در آن جای داد ... زیرا نا ملایمات زندگی رنگ آبی وجودش را تیره نمی کرد ... سخت تر از آهن ... استوار تر از کوه ... عاشق زیبایی ... چرا که شور و شر دل عشاق قشنگی است ... طبیعت زیبای شمال همیشه برایش حس تازگی به ارمغان می آورد ، گرچه از کودکی آنجا بود اما دلزده نبود ...

 

کاش آسمان ابری زندگی ام آفتابی شود

 تا دگر قلمم مجبور نباشد رویاهای زیبای عاشقی را به فناکده ببرد....

 

میلاد عاشق بود ... عاشق برگی پر طراوت ... دختری از جنس مهتاب ... زیباتر از زیبایی ... آری میلاد در دل عشق بزرگی را می پروراند ... دختری که از کودکی به اسم هم در آمده بودند ... هم بازی دوران کودکی و دوستان بسیار خوب یکدیگر در دوران نوشکفتگی ... قبل از آن که عشق را در وجودش احساس کند دختر خیلی دوست می داشت و او را بهترین یار خود می دانست و اکنون در این سن و سال آن دو همدیگر را دوست دارند و عاشقانه به یکدیگر احساس آرامش می بخشند ... ایام زیبایی بود ... مشکلی نبود ... دانشگاه محل تحصیل آن دو بود ... مدتی زیادی نبود که در دانشگاه مشغول به تحصیل بودند ... اما آن دو هم دانشگاهی نبودند ... دختر از زیبایی چیزی کم نداشت ... کم تر کسی از زیبایی او به وجد نمی آمد ... چشم های سیاهش برق فریبنده ای داشت .... و میلاد نمی دانست در درون او چه می گذرد ...

 

کاش دانشگاه محل امن تحصیل بود ...

کاش هدف از دانشجو بودن فقط و فقط تحصیل بود ، نه چیز دیگر ...

 

در روزی از روزهای خوش آهنگ پاییز میلاد در دل احساس دلتنگی عجیبی می کند ... عشق را سوزناک می یابد و از دلتنگی جانش به لب می رسد ... دیدار معشوقه شاید او را آرام می کرد ... نگاهی به ساعتش کرد ... کلاسش داشت شروع می شد ... اما دلش به او دستور می داد که به دیدار یار برو ... نگاهی به ساختمان دانشگاه انداخت و با لبخندی نشان از رضایتمندی به سمت دانشگاه دختر راهی شد ... دختر تلفنش را جواب نمی داد ... میلاد حدس زد شاید سر کلاس باشد ... تا برسد کلاسش هم تمام می شود ... نمی دانست چرا گام هایش اینگونه بی اختیار سریع حرکت می کنند ... این حس دلتنگی را تا کنون به این شدت تجربه نکرده بود ... دیگر آسمان هم غرش می کرد ... گویی صدای خش خش برگ ها و ، های و هوی ابرها سنفونیک به راه انداخته اند ...

میلاد رسید ... همچنان دختر همراهش را جواب نمی داد ... به داخل حیاط وارد شد ... صحنه ای را مشاهده کرد .... دختر به همراه پسری در یکی از صندلی ها مشغول صحبت بود ... دلش لرزید ... اما فکرش را کج نکرد ... جلو رفت و سلام کرد ... دختر جاخورد.... اندکی مکس کرد و بعد شمرده گفت : آقای درویشی پسرخاله ام ... میلاد آقای درویشی.... خوش و بش خشکی بود ... هردومرد از دیدن یکدیگر خرسند نبودند ... دختر ادامه داد ... داشتیم در رابطه با یکی از درس ها صحبت می کردیم .... میلاد به آرامی گفت « مزاحم نمی شوم ، آمده بودم یکی از دوستانم را ببینم ... اما نیست » خداحافظی کرد و به سمت در خروجی به راه افتاد ... قصد رفتن میلاد گویی فرمان بارش آسمان را صادر کرد... باران پاییزی به شدت شروع به بارش کرد ... صدای خنده دختر و آقای درویشی که دوان دوان به سمت ساختمان دانشگاه می رفتند اجازه نمی داد میلاد سرش را به عقب برگرداند ... دیگر خیس شده بود ... قدم هایش دیگر عادی بود ... تابی در رفتن نداشت ...

 

باریدن حس زیباییست که پاک ترین آن نصیب آسمان می شود ... کاش من هم آسمان بودم ...

 

چند روزی گذشت ... تاب بی مهری دختر میلاد را کلافه کرده بود ... در ذهن فکری داشت ، شاید بهتر بود با او صحبت کند ... آری ... این بهترین کار بود ... خانه دختر ... همه بودند ... میلاد در اتاق دختر را کوبید و به داخل رفت ...« سلام، خسته نباشید ... با درس ها چه می کنید ... »«هیچ ، همه چیز خوب است » صدای میلاد کمی می لرزید اما تمام سعی اش براین بود که خود را عادی نشان دهد ... « راستش آمده بودم تا در رابطه با موضوعی با هم صحبت کنیم ... مگر قرار نیست که ما با هم ازدواج کنیم ؟» دختر با اندکی تامل گفت: « خب اینکه از خیلی وقت پیش مشخص شده » میلاد ادامه داد « پس آقای درویشی چه کارست ؟ » دختر خنده ای زد و خیلی راحت گفت « میلاد تو دیگر چقدر ساده ای ... ما فقط دوست هستیم ... همین ... تو که باید بدانی در دانشگاه این دوستی ها عادی است ... » میلاد سرش را تکان داد و با خنده ای پر از مهر از اتاق خارج شد ... انگار توجیح شده بود ... دیگر قلبش هراسان نمی تپید ... دوباره احساس می کرد هوایی که استشمام می کرد بوی تازه گی می دهد ... با خود فکر می کرد ... « یعنی من هم باید در دانشگاه دوستی صمیمی از جنس مخالف داشته باشم ... » اما قلبش قبول نمی کرد ... با خود زمزمه هایی می کرد ... من فقط دوست دارم با عشقم باشم نه با کسی دیگر ...

 

یگانگی بزرگترین موهبت عشق حقیقی است ... چرا احساس بزرگ قلب کوچکمان را تقسیم کنیم ....

این داستان ادامه دارد ...


پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390

سحر بی طلوع

   نوشته شده توسط: saeid    

دنیا صحنه دوست داشتن هایی است که اکثر فراموش می شوند و گاه پایدار...
نمی دانم چرا کسی وجودمان را درک نمی کند... تا اینگونه نخواهیم دوباره و دوباره ها را به چشم ببینیم ... 

دوستی می گفت چرا این بار نوشته هایت بعد از مدتی تغییر کرده است ... نه ... اینگونه نیست ... در هر داستان رازی نهفته است که فقط خود می دانم ... 
امروز نوشتن بهانه ایست برای رهایی از تنهایی ... نوشتن گیتاریست برای نواختن حس تنهایی ... نوشتن تبری است از جنس نور و حقیقت که انسانهای خفته را بیدار خواهد کرد... 
دوستان ... به گمانم داستان قبلیم به حس خیلی ها خوش نیامد ... دلیلش را می دانم ... اما مجالش برای گفتن را نمی یابم ... داستان امروز شاید حقیقتی باشد در اوج خیال خیلی ها ... خواهش می کنم ؛ دوستان .... درست برداشت کنید ... تا با همچین قصه ای مواجه نشوید ... 
امیدوارم ...
دوستدار همه شما دوستان با وفای فناکده ...
سعید  د.ن




سحر بی طلوع

 

چه غوغایی به پا بود ... همه شاد بودند...عروسی بود... دو زوج جوان در میان هیاهوی چون مرواریدی می درخشیدند ... اوج عشق را می شد در نگاهشان به یکدیگر هنگام رقص تماشاکرد... گویی دنیا هیچ غصه ای ندارد ...

 

ازدواج در بعضی موارد سرآغاز عشق و در برخی موارد پایان عشق است ... و در اندک وصال هایی پلی است برای ابدیت...

 

نامش سحر بود ... از خانواده ای فقیر ... ولی در هر حال آبرومند ... چیزی برایش کم نگذاشته بودند ... اندک پس اندازی ، مقداری قرض و وام ازدواج جهیزیه کاملی را برای دختر مهیا کرده بود ...

داماد اما اینگونه نبود ... دانشگاه حاصل این آشنایی بود ... خانواده پسر اما کاملا مرفع بودند ... مراسم ازدواج در بالاترین سطح برگزار می شد ... همه چیز عالی و بی نظیر بود ... چه سود که دنیا و ادامه راه برای این دوگل تازه شکفته تاریک مبهم است ...

 

لاف نزده ام اگر بگویم در ابتدای همه ازدواج ها همه چیز خوب و مرتب است ...

 

عشق در دانشگاه حالا دیگر با ازدواج کامل شده است ... سحر خود را در چنان امکاناتی می دید که هرگز به خوابش هم ندیده بود ... روزها چون خورشید بهاری عالی و دلپذیر بود .و شب ها چون آسمان پر ستاره در نهایت تلالو زیبا بود ... و هفته ها و ماه ها در پی هم می رفتند و عشق را پایان نداشت ... اما زمانه افسونگری ناپاک است ...

 

زندگی را چون کوهستانی تصور کنید . چرا که هر سرازیری را بیم سراشیبی باید و هر سراشیبی را امید به سرازیری ...

 

زندگی دیگر عادی می شد ... کم کم همه چیز بوی خودش را از دست می داد ... سحر دیگر برای شوهرش تازگی ایجاد نمی کرد ... دنیا رنگ و بوی تکرار می داد ... همه چیز ناامید کننده بود ... گویی چیزی در زندگی شان گم شده است ... افسوس که کسی در پی آن نبود ... دختر بیچاره از بی توجهی شوهرش رنج می برد ... دیر به خانه آمدن ها چشم انتظاریش را پر استرس می کرد ... گاهی از شبها مست بود ... بوی سیگار سحر را رنج می داد ... روابطش مشکوک بود ... دخترک چه می توانست بکند ... غصه چاره کار بود ... گاهی اوقات تصمیم می گرفت یک تنه همه چیز را درست کند ... اما انگار توانش را نداشت ... دلش برای نوازش های شوهرش تنگ شده است ... مدت هاست که از مرد کلامی عاشقانه گوش دلش را نوازش نداده است ... هم خوابی های یک طرفه اش روانش را پریشان کرده ... و از همه مهم تر بی توجهی وجودش را سرد و خالی از امید کرده است ...

«یاد آن همه مهربانی بخیر »؛ جمله ای که در ذهن سحر شمشیر زنی می کند و همه چیز را رشته می کند... شاید وجود نوزادی آرامش را به خانه بازگرداند ... این نتیجه هم فکری سحر با مادرش بود  ... گرچه سحر همه چیز را به زبان نمی آوررد و فقط از یکنواختی زندگی به مادرش گله کرده بود ...

روزها گذشت و در روزی از همان روزها ... سحر شوهرش را به آغوش کشید ... عطری که زده بود عشق را زمزمه می کرد ... خنده ملیحش دل هر جنبنده ای را می لرزاند ... با لهنی آرام جمله ای گفت : « همسرم ، به زودی پدر خواهی شد ... »

 

شاید برای همه پیش آمده باشد که نهایت امید شما را آفت ناسازگاری به یأس تبدیل کند ...و این بدترین لحظات است ...

 

در اندک لحظه ای مرد برافروخته شد ... سحر را از آغوشش بیرون کرد ... با صدایی هولناک گفت « با اجازه کی ؟ مگر با من صحبت کرده بودی ؟ مگر قرار نشد در رابطه با این موضوع فعلا فکر هم نکنی ؟  ». دخترک سیاه بخت ترس وجودش را گرفته بود ... همه کارهای شوهرش را تحمل کرده بود و حالا عصبانیت او دردی بود بر کوه دردهایش ... با ترس و استرس سخن می گفت ...« خواستم زندگی مان گرمتر شود ... ».مرد سنگدل دارایی ها ، ثروت و امکاناتی را که در اختیار سحر قرار داده بود به رخ می کشید...« مگر اینها تو را سرگرم نمی کرد که به این فکر افتادی ؟ »...و کلامی که سحر را بیش از این سوزاند این بود...« سریع به فکر سقط جنین باش ...! »

 

بار خدایا ، به بزرگیت قسم ، تو خود نوزادانی را که در شکم مادرها سقط می شوند نجات ده ... به خودت قسم که از این کار پست تر و وحشیانه تر در دنیا نیست ...

 

آب سردی بر پیکر سحر ریخته شد ... تمام مشکلاتش به کنار ، حال باید قاتل کودک معصومش که هنوز پستی دنیا را ندیده است بشود ... نه ... فکرش هم دور از واقعیت بود ... اشک از گوشه چشم هایش بوسه وار بر روی لب هایش محور می شد ... و صدای دری که از بیرون رفتن مرد سنگدل بلند شد ، آغازی بود برای هق هق بلند مادری که محکوم به انجام قتل شده است ... چه می توانست بکند ... زنی که همسرش او را ابزار شهوت خود می دانست ... حال که باید کودکش را قربانی کند چرا خودش هم زندگی اش را تمام نکند ... در حالی که دلش در ابهام گم شده بود ... عقل بی اختیار به او دستور می داد ... تصمیم هولناکی گرفته بود ... در تراس خانه که رو به یک خیایان پر رفت و آمد بود خودش را با نفت شست و جلوی دید همگان خود را به آتش کشید ... در حالی که جمعیتی شیون کنان او را نظاره می کردند ، کاغذی از دستان بی جانش پایین افتاد ... که در آن با خون نوشته شده بود :

می روم تا با وجود همه مشکلات مجبور نشوم گناه قتل فرزندم را به دوش بکشم ...

دنیای بی احساس را نمی خواهم...

 


دوشنبه 12 اردیبهشت 1390

شروع اول

   نوشته شده توسط: saeid    

سلام دوستان... 

از اینکه مدتی نبودم و نتوانستم به شما عزیزان و وبلاگ های زیبایتان سر بزنم عذر می خواهم ... امیدوارم مرا ببخشید... 

دوستان داستان امروز فناکده داستان زندگی من نیست و برای من اتفاق نیافتاده است .... فقط زاده تخیل حقیقتی است که من در دل دارم ....شاید شما این داستان را بخوانید و هیچ نفهمید ... اما حقیقتی که باعث شد من این داستان را بنویسم فراتر از این نوشته هاست ... امیدوارم درک کنید...

در زندگی هیچ وقت احساس پوچی نکنید چرا که عشق زنده است و به انسان شور می دهد... لحظه لحظه های زندگی تان هر وقت بوی عشق گرفت زیبایی اش را حس خواهید کرد ....شک نکنید...


بهار زیبایی بود ... بهبوهه سفرهای نوروزی ... همه در تکاپوی سفر بودند... در دل ها شوری برپا بود ... لحظه شماری برای رفتن به مسافرت عادت زیبای بچگی است ... سال نو شده بود ... سفره هفت سین وجود انسان را ملتهب می کرد ... انگار امسال که یکسال بزرگتر شده بود دنیا برایش مفهومی تاره تر داشت ... نامش عارف بود ... صورت پاک و معصومش را می شد به خوبی در ذهن سپرد... حدود 17 سال سن داشت ...از دنیای پر درد و رنج عاشقان دنیای عشق بی خبر بود.... اما می شد احساس جدیدشو تو نگاهش به بهار حس کرد ... وقتی در طول سفر به طبیعت خیره می شد ، احساس تازگی می کرد ... چقدر زیباست ... کوه  گویی عروس شده است... درختان تو را با غمزه نگاه می کنند ... پرندگان برایت آوازهایی سر می دهند ؛ سبزه ها و گل ها می رقصند و دنیا با وجود آسمان آبی و پاکش ایمن شده است ...

 

گاهی اوقات می شود دنیا را با تمام وجود حس کرد...

اما اینکه زیبایی یا زشتی اش را ببینیم در انتخاب خودمان است ...

 

مقصدشان شهری در دور دست بود ، با خودرویی که پدر به تازگی خریده بود... بوی نو ماشین هیجان سفر را بیشتر می کرد ... در تمام طول سفر با طبیعت سخن می گفت ... گاهی به وجد می آمد و چشم هایش را می بست ، گاهی آرزوی درخت بودن را داشت و گاهی دل به آسمان می داد و بر افکارش می بارید ...

بعد از ساعت ها دیگر رسیده بودند ... عمه و دیگر اقوام چشم براه آنان بودند ... چه خیر مقدم گرمی ... چقدر همگان از دیدن آنها خوشحال بودند ...چند سالی بود که ندیده بودنشان ...

با اینکه خسته بود اما دفترش را باز کرد و با ابزار کلمه آنچه امروز دیده بود را تحریر کرد ... چقدر زیبا می نوشت ... گویا از کلمه های پر التهابش ورق آب می شد ...و او مرکز توجه همگان بود و خود بی خبر از آنچه اتفاق خواهد افتاد...

 

شاید نوشتن دلیلی بر داشتن قلبی پاک باشد...

اما نمی شود قلب پاک را با نوشتن نشان داد...

مگر اینکه پاکی قلبی را با قلبت احساس کنی...

 

دید و بازدبد ها شروع شد... در آن شهر اقوام بسیاری داشتند ... نمی دانست چرا حال عجیبی داشت... هر لحظه که می گذشت احساس می کرد حادثه ای در حال وقوع است ... دیگر هوا تاریک شده بود ... به خانه ای دیگری از اقوام رفتند ... عارف در گوشه ای نشسته بود و به آنچه امروز بر او گذشته بود فکر می کرد ... ناگهان صدایی بر جسم او همچون تبری کوبیده شد ... انگار که او را ترسانده باشند... با سراسیمگی سرش را چرخاند ... ابتدا ظرف میوه را دید ... و بعد تصویری بر چشمانش نقش بست که از همه آنچه دیده بود زیباتر بود ... دختری با چشم هایی که نمی شد وصف زیبایی اش را با هیچ چیز ترسیم کرد ... ابروانی کشیده . پر پشت ... صورت زیبایش فراتر از زیبایی بود ... هنوز نمی دانشت چه شده است ... دختر هم دیگر رنگش آفتاب و مهتاب می شد ... شرم را می شد از کلامش پیدا کرد ... « بفرمائید ! »

عارف با نهایت سراسیمگی سیبی را بدست گرفت ... دختر رفت و عارف محو بود ... زمان برایش ایستاده بود ، به جایی خیره بود و در دیدگانش دختر را نظاره می کرد ... تا اینکه نفهمید چگونه به خانه عمه برگشته اند و مهیای خواب شده اند ...

همه خواب بودند ... اما پسر همچنان رویایش را در خواب می دید ... زیبایی اش را لحظه ای نمی شد پرپر کرد ... شاید کوه و سبزه و دشت و صحرا همگی به اندازه چشم هایش زیبا نباشند ... تاکنون همچین حسی را تجربه نکرده بود ... اما هرچه بود خوب بود ... وجودش را ملتب می کرد ... شاید خواب می بیند ... فکرش به ماهرخی بود که اندکی او را مشاهده کرده بود ...

 

در آغاز همه عشق ها ؛ پایان را می شود آنچه که دوست داری ترسیم کنی...

اگرچه بسیار زیبا هم نباشد ...

آنچه حقیقت در پایان غافلگیرت می کند ، رمز زیبایی عشق است...

 

این بیت شعر زیبا در ذهنش مداوم نواخته می شد « مهم دوست داشتن است ؛ گرچه پایان راه ناپیداست »... امیدی سراسر وجودش را گرفته بود ... نمی دانست چه می کند ... ولی فقط تصمیم گرفته بود بار دیگر آن دختر را ببیند... اما در شهر غریب چه می توانست بکند... به همرازی نیازمند بود که بتواند او را یاری کند... چه کسی بهتر از علی ... پسر عمه اش بود ... از او بزرگتر بود؛ اما، می شد رویش اعتماد کرد...

سوال هایی در فکرش چراغ وار روشن می شد و به حساب عشق بی جواب فراموش می شد ... یک چیز او را عذاب می داد « اگر مرا دوست نداشته باشد چه کنم » شب زیبایی بود ، ستاره ها با او به صحبت نشسته بودند و او را بی پروایی می دادند...

صبح مبهمی بود ... نمی دانست کارش درست است یا نه ... دوباره یاد صورت زیبا امانش را گرفت ... از علی تقاضا کرد که لحظه ای با او بیرون بیاید ... در پارکی روی صندلی سفید نشسته بودند ... عارف نمی دانست از کجا شروع کند ... اما از صحبت هایش می شد عشق را حس کرد ... علی مشتاق بود... گاهی با لبخندی عارف را دلریش می کرد...و گاهی با نفسی عمیق عشق های خود را در گوشه چشم به یاد می آورد... ناگهان عارف با صدایی لرزان جمله ای را گفت :« می خواهم آن دختری که آن شب به خانه شان رفتیم را دوباره ببینم ... دلتنگ او شده ام ...خواهش می کنم مرا کمک کن ... » سکوتی بین آن دو را فرا گرفت ... صدای قلب عارف را در بن بست بی صدایی می شد حس کرد ... ناگهان علی به شدت شروع به خندیدن کرد ... قهقهه بلندش توجه همگان را به خود جلب کرده بود ... عارف مات و مبهوت به خنده های علی که مانند گلوله ای آتش بر جسمش می بارید زل زده بود ... و علی جمله ای گفت « پسر تو دیگه کی هستی ؛ زدی به کاه دون ... طرف نامزد داره... چند وقت دیگه عروسیشه...»

عارف دیگر نمی شنید... دنیایش گنگ شده بود ... از صندلی بلند شد... « علی تو برو من بعد میام »...  صدای خنده علی دوباره بلند شد ... و عارف سریع از آنجا دور شد ... پاهایش به زمین کشیده می شد... گاهی به حال خودش می خندید... گاهی بغض چشمانش را چنگ می زد ... گاهی توان فکر کردن از وجودش می رفت و گاهی خنده های علی آزارش می داد ... و چیزی که هرگز فراموش نمی کرد صورت زیبایی بود که قرار بود ، ازآن دیگری شود...

 

دوستان شاید به این داستان به عنوان یک ضعف پسرانه نگاه کنید...

اما ؛ این نهایت بی انصافی است ...

یادتان نرود که هرکس طالب زیبایی است و به زیبایی ها عشق می ورزد...

حتی در مواردی با این که یقین دارد آن زیبایی مال او نیست اما ، در حسرتش عاشقانه وار می سوزد...


با تشکر سعید  د.ن


دوشنبه 15 فروردین 1390

دوباره خواهم نوشت...

   نوشته شده توسط: saeid    

سلامی  به گرمی نوروز 90 . 

سلام بر عاشقانی که عشق را در سریر وجودشان هک کردند ...

سلام بر فناشدگان فناکده ...

 آری من آمده ام . من از میان آتش دل آمده ام که شرح فراق اهالی دلشدگان را با جان قلم بر روح ورق بنگارم...

آری ، آمده ام که رسم عشق بنگارم...

رسمی که از دلهایی جدا مانده است ...

دست های خسته ام را جانی نیست ؛ لیک با روح و روانم رسمی به یادگار خواهم گذاشت .

مرا چشم در راه باشید تا شما را با رسمی نو از مرام دلشدگان آگاه سازم...

زندگی را با چشم عشق ببینید تا راه بر شما نمایان گردد ...

دلتان را از محبت لبریز گردانید ؛ چرا که خدای عشاق یاری دهنده عاشقان در راه عشق است ....

دنیا از عشق شما بی قرار است ... درکش کنید.

 

در آینده نزدیک با رویایی عاشقانه مهمان دلهایتان خواهم شد .

با سپاس سعید د.ن


شنبه 25 دی 1389

عشق بارانی

   نوشته شده توسط: saeid    

گاهی اوقات دنیا به انسان مجال بودن نمی دهد . مثل من که نتوانستم در نوشتن داستانهایم استمرار داشته باشم...گاهی آنقدر تنها می شویم که دلیل نفس کشیدن را نمی یابیم و گاهی آنقدر از احساس لبریز هستیم که مثل پرندگان می پریم ... استاد شریعتی یه جمله معروف داره : « دنیای عجیبی است... آنکس که تو او را دوست می داری تو را دوست نمی دارد... و آن کس که او تو را دوست می دارد تو او را دوست نمی داری... و آنکس دو نفر که ولقعا همدیگر را دوست دارند به یکدیگر نمی رسند » مثل عشق امروز ما...

عشق بارانی

روزی روزگاری... روزی روزگاری در زیر آسمان کبود... روزی روزگاری در زیر آسمان کبود پسری عاشق دختری شد .

باران می بارید ... دختر بدون چتر در زیر باران راه می رفت ... وجودش از باران پر شده بود... پسر نیزخودش را به دست باران رها کرده بود ... اما اهالی خیابان همگی چتر به دست بودند ... دختر و پسر با اینکه با فاصله راه می رفتند اما در آن باران بی وقفه ی بهاری خودنمایی می کردند و از خیسی مثل الماسی تلالو داشتند...

دختر جلوتر و پسر عقب تر در کنار خیابان راه می رفتند ... پسر هنوز چهره دختر را ندیده بود ، اما از اینکه دختر زیر باران بارانی شده بود نظرش به او جلب شده بود.

خودرویی باصدای موزیک بالایی کنار دختر توقف کرد. دختر سرعتش را سریع تر کرد . اما آن خودرو مدام برای دختر بوق می زد و هم پای او می رفت...

پسر آرامی بود ... ولی پر احساس ... از اینکه آن نامردها اینگونه مزاحم شده بودند عصبانی شد ... دوان دوان خود را به خودرو رسانید و بعد از چند کلمه کار به جدال کشیده شد و پسر بیچاره کتک مفصلی خورد...

خون از سرو رویش جاری بود . اما باران به قدری تند بود که اثر خون را با خود می شست... دختر با نگرانی جلو آمد ... پسر تار می دید ... عینکش ترک خورده بود ... اما با صدای آرام و دلنشین دختر چشم هایش دقت بیشتری پیدا کردند :« آقا ، خوبید ، چیزیتان شده ...» پسر همه ی حواسش به نگاهش بود ... چقدر زیباست ... با اینکه وجودش خیس است اما صورتش نقاشی محشری است ... چشم هایی درشت ... ابروهایی کشیده ... و لب هایی که به خودی خود لعلی از خون بودند ... دوباره صدایی شنید : « آقا خوبید...به اورژانس تلفن کنم ...» . پسر به خودش آمد : « نه ، یعنی خوبم ... مشکلی نیست...» دختر با تشکری دوباره به راه افتاد .

باران آرام تر شده بود ... سو سوء خورشید را می شد از پشت ابرهای سیاه دید... انگار دنیا می خواست تازه شود ... پسر تسلیم دلش شده بود ... به دنبال دختر راه افتاده بود ... سایه به سایه با او در گذر کوچه و خیابان ها تعغیبش می کرد ... دختر متوجه حضور او شده بود ... ناگهان توقف کرد و به طرف پسر رفت : « آقا ببخشید ، با من کاری دارید ؟ » پسر با دست پاچگی گفت : « نه خیر ... فقط می خواستم مطمئن شوم شما به سلامت روانه منزل می شوید...» . دختر در حالی که نگاهش را به زمین انداخته بود ، با صدای آرامی گفت :« خواهش می کنم راه خودتان را بروید... من خوبم...» پسر بدون معطلی کاغذی از جیبش بیرون آورد و گفت : «این شماره من است ! وقتی به خانه رسیدید مرا از نگرانی دربیاورید... » . دختر با تعجبی پسر را نگاه کرد ، گویی صحبت هایی در ورای درک آنها با هم نجوا می کردند ... بدون اختیار کاغذ را گرفت و به راهش ادامه داد ... پسر تا محو شدن دختر از میدان دیدش مات و مبهوت به او خیره بود ...

آسمان ترنم خاصی گرفته بود ... خورشید هم دیگر می تابید...رنگین کمانی به زیبایی مهربانی در آسمان دلبری می کرد ... گویی دنیا دنیای محبت است ... گویی دنیا در بهار سنگ تمام گذاشته است .

کمتر از چند ساعت با اولین تلفن دختر ، احساسی در دل دو جوان شکل گرفت ... و کمتر از چند روز عشقی بارانی...

دنیا همیشه انسانها را غافل گیر می کند

گاه با شاد کردن و گاه با غمگین کردن

صبحشان با یاد خدای عشق زیبا بود ... روزشان در کنار هم با سخنان شیرین عشق آرام می شد ... و شب هایشان با یاد و محبت به هم مهتابی می شد...همه چیز آرام و عالی و زیبا بود...

عشق قدرت عجیبی است ... روزگار خوشی هاست ... زشتی ها و غم هایش به چشم نمی آمد... واقعیتی بود که بوی رویا می داد ... روزها و ماهها سپری می شد و عشق بارانی همانند کودکی بزگ تر می شد و بیشتر نقش احساس و عشق در آن خودنمایی می کرد ...

تاوقتی که عشق هست دنیا کامش تلخ است...

خانواده ها همدیگر را شناختند و بساط خواستگاری و نامزدی فراهم شد... همه راضی و خشنود بودند ... عشق بارانی جاودانی خواهد شد ...

اما در گوشه ای از دنیا ی ما و در کنار زندگی دختر عشق مرده ای وجود داشت که با پخش شدن عشق بارانی بر سر زبان ها تبدیل به نفرت شده بود...

فرهاد پسری بود که دختر را زمانی از ته دل دوست داشت اما دختر و خانواده اش هیچ تمایلی به او نداشتند . خبر ازدواج دختر او را برآشفت ... رویایش بوی عشق نمی داد ... نفرت از نگاهش پیدا بود... فکرهای بدی در ذهنش پرورش می یافت و بزرگ می شد ...

خیلی وقتها عشق بزرگ با نفرت عمیق عوض می شود و این یعنی اوج پستی...

یک هفته مانده به مراسم ازدواج... فکر همه چیز شده بود... پسر و دختر رویایی بزرگ به وسعت دریا برپاکرده اند... از اینکه عاشق یکدیگرند احساس غرور می کنند... اشتیاقشان به هم ثانیه به ثانیه پر شراره تر می شد و طاقت دوری از هم از تاب و توانشان بیرون رفته بود... جانشان به جان هم دست بسته بود و دلهاشان همچون ریسمانی در هم تنیده شد بود...

انسانهای بزرگ عشق بزرگ می آفرینند

به شرط آنکه :

انسانهای کوچک امان بدهند...

دیگر شب شده بود ... پسر در راه بازگشت به منزل .. ناگهان در تاریکی شب پسر خود را اسیر دزدانی دید که او را با ماشین بردند ...

از پسر هیچ اثری نماند ... روزها و روزها گذشتند . پسر نبود ... مراسم ازدواج بدون پسر امکان پذیر نبود ؛ آن هم لغو شد ... دخترک بیچاره .... چه کند ... عزیزترینش کجاست ...؟ چه بلایی بر سرش آمده است ... فکرش به جایی قد نمیدهد ... بغض می کند ، اما گریه نمی کند ... چراکه بارانی شدن را با عشق بارانی اش شروع کرده بود و حال که دلیل بارشش نبود فقط بغض می کرد...

آسمان نیز گاهی اوقات بغض می کند،غرش میکند،اما نمی بارد...

از پسر خبری نبود... و دختر در بستر بیماری ... پوست و استخوان تنها چیزی بود که از زیبایی هایش باقی متنده بود ... قلبش تاب زدن نداشت... بر تخت بیمارستان مأوا کرده بود و تلقی که بر او هوای مصنوعی می دمید... لحظات آخرش را می شد از نگاهش که مثل بیابان خشک شده بود فهمید ...

عشق نافرجام ، ابزار مرگ است...

شبی در بیمارستان ... اتاق دختر بوی مرگ میدهد ، اما انتظار مانعش می شود ... ناگهان در باز می شود ... قامتی خمیده به سختی وارد اتاق شد... گویی پیر است ... موهای سر و صورتش مانع تشخیص دختر می شد... خود را به کنار تخت رساند و با صدای لرزانی گفت : « عزیزم ... من برگشتم... »

و همین یک جمله کافی بود که انتظار دختر پایان یابد و جان به عشق تسلیم کند و به دیدار خدای عشق بشتابد...


شنبه 13 آذر 1389

بن بست عشق

   نوشته شده توسط: saeid    

دنیا با تمام زیبایی هاش هیچ وقت به کام نیست . حتی اگه غرق شادی باشی . چراکه تو اوج شادی نگرانی اندوه روزهای بعد از لذت کم می کنه . اصلا شاید دنیا محل شادی نباشه . شاید این دنیا محل اندوه و هرکسی بیشتر غصه بخوره اون دنیا بیشتر نصیبش می کنند . شاید عشق دروغه . شاید دوست داشتن معنی نداشته باشه . ولی الآن هرچی هست اینه که ما داریم زندگی می کنیم و باید با زندگی ساخت  .


بن بست عشق

نامش مهدی بود . احساسی بزرگ که شاید کمتر کسی بدین گونه معنی عشق و دلدادگی را بفهمد . احساسی بزرگ که بارها بابت آن شکست خورده بود . از بی مهری ها دلزده بود ؛ اما ، ناامید نبود . با دختری رابطه داشت . او را دوست می داشت ، آن دختر نیز همین گونه بود . زندگی به کام نبود اما ، با همه بدی ها و خوبی های کم اثرش می گذشت .

مرضیه دختر دیگری بود . دختری که دیوانه وار عاشق و دلباخته مهدی بود . مهدی از احساس او نسبت به خودش خبر داشت اما از او احساسی در دل بزرگش نداشت چراکه مرضیه فراوان این موضوع را به او گفته بود.

بعضی وقت ها حرف هایی از کسانی می شنویم که نمی دانیم باید چه کنیم .

 

مهدی در خیابانی قدم می زد ، چراغ های خیابان دوتا یکی روشن می شدند و بعضی ها هم چشمک می زدند . ماشینی گذر نمی کرد ، زمان از نیمه ی شب گذشته بود. گوشی اش به صدا در آمد ، خودش بود ، دوباره مرضیه بود . اما این بار گویی او نیست . عجز و نیاز در صدایش معلوم بود . بغضش احساس می شد ... بریده سخن می گفت ... حرف های دلش را نمایان می کرد . حرف هایی که شاید دل سنگ را آب میکرد . چه برسد دل مهدی ... آن شب با تمام آشفتگی ها بر مهدی گذشت . حوالی ظهر دوباره صدای تلفن بلند شد . اما این بار عشقش بود . مثل همیشه . طراوت را می شد از وجودش دریافت کرد . با اندکی صحبت به ناراحتی مهدی پی برد و از او سوال کرد ، مهدی جان چه شده ؟ پسرک با نهایت افسردگی حقیقت را برایش گفت . او گفت که از حرف های دیشب مرضیه دلش ریش شده است . دختر فقط گوش می داد تا وقتی که مهدی این جمله را به زبان آورد : « نمی دانم چه کنم ... » اینجا بود که تاب دختر سر آمد . با لحنی جدی گفت : « نه ، تو می دانی باید چه کار کنی . هرچه بین ما بود تمام شد و تو از زندگی و رویای من محو شدی ؛ حالا یک راه بیشتر نداری ...» و صدای بوق اشغال تلفن آهنگ تلخی بود که مهدی در بهت زدگی اش گوش می داد ... چه سرنوشتی ... چه عذابی ... دوباره شکست ... دوباره راه بن بست ... امان از دل و امان از این همه دلدادگی که دامن مهدی می درید.

حالا چه می شد کرد . دل دختر شکسته بود و دل مرضیه همچنان امیدوار و مهدی در سردرگم. شاید ، سرنوشت این گونه است . مهدی باید با آن راه بیاید . آری سرنوشت همین است و شاید مرضیه سرنوشت باشد .

شاید بگویید که چقدر بده که ادم هر دم عاشق یه نفر باشه . اما خیلی خوبه که آدم در بدترین شرایط شکست از عشق باز عاشق باشد و با عشق زندگی کند .

 

مرضیه به آرزویش رسید بود .و مهدی با او سر می کرد . دلش سرد بود . اما دوست نداشت سردی اش را به گرمای عشق مرضیه منتقل کند . تا این که زمان همه چیز را عوض کرد . حتی احساس سرد مهدی را ، او دیگر عاشق مرضیه بود . برای او همه کار می کرد. شاید بدتر از این کاری نیست که به خاطرش جلوی خاواده اش بایستد و با آنها جدال کند . همه چیز سخت بود . اما عشق بود که این سختی را در وجود مهدی بی اثر می کرد .

مرضیه بی پروا بود ، دانشگاه می رفت و این به دانشگاه رفتن و تعریف کردن خاطراتش برای مهدی مانند تبری بود که مداوم بر جسم مهدی می کوبید . پسر بیچاره ، با این که عاشق بود اما به قدری نگرانش بود که زندگی اش جز دلهره و ترس چیزی نداشت . یادش نمی آمد چه زمانی از بابت مرضیه شاد شده باشد .

یک چیز را فراموش نکنید . عشق پر التهاب زمانی سرد می شود و امان از این فاجعه...

آن دو مداوم با یکدیگر صحبت می کردند . گرچه فاصله زیادی بین شهرهای آنها بود . تااینکه یک روز مرضیه با لحن عجیبی مطلبی را به مهدی گفت : « خانواده ام به این وصلت راضی نیستند و من نمی توانم با آنها مخالفت کنم ...»

آب سردی بر پیکر مهدی ریخته شد . آیا جواب این همه محبت و دلدادگی این است . آیا عشق اینگونه است . آیا اینگونه است که هرکس هروقت دلش بخواهد دل بدست آورد و هر وقت بخواهد آن را دور بریزد . نه بی شک این رسم عاشقی نیست اما توسط گروهی اجرا می شود . آیا سرنوشت این است . نه یقینا سرنوشت نیز دروغ است . حداقل برای مهدی زندگی هیچ حاصلی نداشت . دیگر امید را نیز از دست داده بود . راه پیش بن بست بود و پل های پس خراب شده بود . شاید وقتش بود .

...مهدی در اتاقی افتاده بود ... تیغی به دستش بود ... با خون خود صورتش را زیبا کرده بود ... اما جانی در بدنش نبود و همه احساس بزرگش را در خونی که از او جاری شده بود ، نثار نیستی کرده بود .

شاید سخت باشد اما هیچ وقت خودکشی آخرین راه نیست ...

 




شنبه 29 آبان 1389

یگانه ی عشق

   نوشته شده توسط: saeid    

گاه می آییم و گاه می رویم . گاه آهسته و گاه به سرعت روزهایمان را سر میکنیم . گاه در نهایت لذت و گاه در نهایت ناامیدی . گاه در دریای احساس غوطه ور می شویم و گاه در بیابان کینه هلاک می شویم . اما آنچه مهم است این است : « عاشق باشیم و بمانیم . چراکه عشق باعث همه چیز است . عشق سرچشمه همه خوبی ها و محبت هاست. فقط یادمان باشد حریم عشق و هوس را با یکدیگر اشتباه نگیریم ...

یگانه ی عشق

 

نامش کوروش بود . یک جوان امروزی کامل . آزاد از هرگونه عشق . به دانشگاه می رفت . به قول خودش اراده می کرد می توانست مخ هر دختری را بزند . با هرکس که می خواست به راحتی رابطه دوستی برقرار می کرد . و بعد از مدتی آنها را به بدترین شکل ممکن کنار می گذاشت . به خودش خیلی می رسید . از اتوی مو ، چسپ مو ، لباس های چسپان و طرح دار عجیب و غریب چیزی کم نداشت . جوانی می کرد و ذره ای هم احساس نداشت . روزگارش سپری می شد اما با سیگار ...

در این بین در آن سوی دنیای کوروش دختری بود با نام الهه . عاشق بود . عاشق پسری که نمی دانست عشق یعنی چه ... عاشق انسان نمایی که از احساس بویی نبرده بود . الهه دختر عموی کوروش بود ... با این که بارها به او ابراز علاقه کرده بود ... اما کوروش او را ذره ای قبول نداشت ...

الهه دختری با حیا بود و به حجاب اعتقاد داشت و حاضر نبود وقت و احساسش را به هدر بدهد و هر وقت و هر زمان با یک یا چند نفر عشق بازی کند و بعد به راحتی با بی مهری هایشان آنها را فراموش کند . الهه این گونه نبود . او عاشق بود ... عاشق کوروشی که در کودکی هم بازی اش بود . عاشق پسری که در دوران نوجوانی به او قول ازدواج داده بود ...

الهه با وجود اینکه از تمام کارهای کوروش خبر داشت ولی او را از ذهن و رویای خود بیرون نمی کرد ... گه گاه او را از دور می پایید ... کوروش را غرق در شادی با دخترانی که آبروی دختران را برباد داده اند می دید . کوروش را در حال سیگار کشیدن هم تماشا می کرد و بسیار غصه می خورد ... اما چه کار می توانست انجام دهد ، جز اینکه شب و روز برایش دعا کند و از معبودش بخواهد او را به راه راست هدایت کند ...


دنیا اگر به بدترین شکل برای کسی درآید ؛ این امید وجود دارد که می گذرد و تمام می شود


عشق زیباست . عشق محشر است . عشق الهه هم محشر است . او مست یار دنیا باخته خود است که او را به حساب چشم های سیاهش نمی آورد . الهه دختر زیبایی که خواستگارهایش را رد می کند به امید این که شاید روزی کوروش سرش به سنگ بخورد و با عشقی پاک به سوی او بازگردد .

الهه قلب ناراحتی داشت . این ناراحتی حاصل عشق پوچ کوروش بود. او دردش را به زبان نمی آورد . گاهی از شدت درد نفسش بند می آمد و او آه به لب نمی کرد . چند سالی است که او در کنار غم عشق درد قلب خود را به بار دل می کشد . اما می سازد ...

روزها گذشت . صبح یک روز بهاری ، الهه قلبش در می کرد ... در راه رفتن به دانشگاه بود که یکی از دختران فامیل به او زنگ زد و خبر بدی را به او داد :

« کوروش دیشب در یک سانحه رانندگی به شدت مجروح شده و هم اکنون در حالت کما به سر می برد ...»

الهه رنگش را باخت ... دست ها و پاهایش توان نداشت ... سرش گیج می رفت ... چشم هایش سیاهی می دید ... بغض گلویش را به دندان گرفته بود . زمین و زمان بر او ناله می کرد . ناگهان درد شدیدی از ناحیه قلب حس کرد و به زمین افتاد و دیگر نفهمید که چه شد ...


زندگی صحنه اتفاق های خوش و ناخوشی است که اصلا انتظارش را نداریم


الهه چشم باز کرد . نوری او را اذیت می کرد .نمی دانست کجاست . به چشم هایش بیشتر فشار آورد . پدرش را با لباسی مشکی بر بالای سرش دید . پدر با مهربانی خاصی دست او را می فشرد و به او گفت « دخترم نگران نباش در بیمارستان هستی ... عمل قلبت موفق بوده ... »

الهه کمی فکر کرد ، کوروش را به یاد آورد ... خبری را که به او داده بودند ! رنگ سیاه پیراهن پدرش او را مظطرب تر می کرد ... با صدای لرزانی از پدر پرسید : « کوروش چه شد ؟ »

پدر با اینکه با تمام وجود سعی می کرد جلوی اشکهایش را بگیرد شکسته جواب داد : « کوروش دچار مرگ مغزی شد و قلبش را به تو پیوند کردند ... »


الهه گرچه به کوروش نرسید اما قلبش را به دست آورد .

بیایید همه در عشقمان ثابت قدم شویم...



تعداد کل صفحات: 2 1 2