تبلیغات
فناکدۀ عشاق - از ابتدا تا انتها
چهارشنبه 28 مهر 1389

از ابتدا تا انتها

   نوشته شده توسط: saeid    

از ابتدا تا انتها

روزگار عجیبی است . هرکس قصه خودش را دنبال میکند . من هم قصه گویی هستم که قصه های زیبا را دنبال می کنم و برای شما بازگو می کنم .

....نمی دانم صبح بود یا شب ، نمی دانم بهار بود یا پاییز ، اما زیبا بود . شاید بپرسی چی زیبا بود ، میگم اما عجله نکن .

اسمش بهنام بود . 17 ساله ، یک نوجوان خوش قد و قامت با موهای بلند و بور ، نه خیلی لاغر و نه خیلی چاق ، خوش استیل بود . نمونه بود تو درس ... تو اخلاق و رفتار و تو هر چی که بگی حرف نداشت . خیلی بهش اعتماد داشتن و روش خیلی حساب می کردند . ولی ، به غیر خودم کسی از دلش خبر دار نبود آخه من راوی ام و باید از همه چیز خبر داشته باشم ؛ مخصوصا از دلش .

همه چیز به ظاهر خوب بود اما، یه چیزی تو زندگیش کم بود و دنبالش می گشت . تنها بود و اصلا از این که بهش محبت نمی شد خوشحال نبود . بچه بود . منظورم اینه که تازه پا به دوره ای گذاشته بود که خیلی عجیبه . عجیب از این نظر که ..... نمی دونم ؛ عجیبه دیگه....

مسیر خانه رو پیاده طی می کرد ، با اینکه خیلی مسافت طولانی بود اما آن قدر در فکر فرو می رفت که زمان برایش معلوم نمی شد . یکشنبه بود . دم ظهر . مدرسه تعطیل شد و بهنام در راه بازگشت به خانه . و یه دنیا غم که بهش فکر می کرد . بهنام خیلی خسته بود . پاهایش به زمین کشیده می شد . حالش مثل همیشه نبود . نمی توانست خوب راه بره . ناگهان؛ آن قدر که در فکر بود جوی آب را ندید ؛ یا شاید هم جوی او را ندید و یا شاید هم تقدیر جوی را بر سر راه او قرار داده بود ، یا شاید هم کسی پایش را گرفته بود . نمی دانم ، ولی طبیعی نبود  پایش در داخل جوی افتاد و به زمین غلتید . صدای خنده بلند شد . در حالی که از درد آه می کشید گروهی از دختران مدرسه ای به او می خندیدند و او انگار که کر شده بود از درد به خودش فشار می آورد . شلوارش از محل زانو پاره شده بود . در حالی که دستش بر روی زانویش بود  به دنبال کیفش می گشت ، ناگهان صدایی گفت : آقا حالتان خوب است ، چیزیتان شده است . می توانید راه بروید . صدای خنده قطع نشده بود اما بهنام سرش را بالا گرفت ، تا ببیند این صدای مهربان که برخلاف خنده های سوز آور مرهم بود مال کیست ...؟

حالا بپرسید چه چیزی زیبا بود ... چیزی را که چشم های بهنام می دید خیلی زیبا بود . خیلی . دختری با لباس مدرسه ، صورتش را گویی نقاشی کرده اند . گرد و سفید ، چشم های درشت با ابروهایی کشیده . لب هایش بدون هیچ چیزی قرمز بود . موهایش که اندکی از زیر مقنعه بیرون زده بود ابریشمی بود . نمی دانست باید چه کند بهنام را می گویم ، با اینکه همه نظاره گر بودن آ ن دختر زیبا بهنام را کمک کرد که از جایش بلند شود . بهنام که شکه شده بود فقط دختر را نگاه می کرد . دختر که از نگاه بهنام شرم زده شده بود سرش را پایین انداخت و به راهش ادامه داد . بهنام با نهایت سراسیمگی فریاد زد، خانوم...خیلی ممنون ...!دختر صورتش را به سوی بهنام چرخاند با لبخندی زیبا به راهش ادامه داد . بهنام همین طور آن دختر را نگاه می کرد . گرچه او دور و دورتر می شد . زانویش دیگر درد نداشت و یا شاید او متوجه نمی شد . کیفش را برداشت و به خانه رفت . دیگر فکر نمی کرد . او داشت پرواز می کرد . دلش آرام بود و احساس تنهایی نمی کرد . مداوم به یاد آن لبخند زیبا تبسم می کرد و با یاد آن دختر بال و پر می گرفت .

مادر سوال میکند؟ بهنام ....چه شده؟ بهنام بدون اینکه ناله کند می گوید : زمین خوردم ، و پاسخی می شنود ! « از بس که سر به هوایی » . بهنام گوش نمی دهد گرچه از این گونه دلداری دادن مادر خشنود نبود . به اتاق رفت . بدون این که کاری بکند و لباسش را عوض کند به روی تخت می نشیند و دست بر زیرچانه به فکر فرو میرود . صدای دختر مانند آوازی در فکرش تکرار می شد ، چقدر دلنواز بود . نگاهش چقدر زیبا بود . نجوایی در گوشش تکرار می شد : « کاش بیشتر او را نگاه می کردم » . صدای مادر دوباره بلند شد: « بهنام بیا غذا » اما بهنام میلی به غذا ندارد . نمی خواهد حتی یک لحظه از یاد آن زیبا غافل شود .

قلب بهنام تند تند می زند و ای کاش یک نفر آنجا این مژده را به او می داد که پسر عاشق شدی . بهنام به فکر فردا بود . فردایی که شاید دوباره آن دختر را ببیند . اما چه بگوید . اصلا او را می بیند . باید چه کند . در اوج فکر و اندیشه تلفن زنگ می زند : سلام بهنام . علی ام . { علی رفیق فابریک بهنام بود؛} . علی با خنده صحبت می کرد : « بهنام شنیدم که زمین خوردی ». خنده های علی بهنام را فحش می داد و بهنام با عصبانیت گوشی را قطع کرد. تلفن دوباره زنگ خورد . دوباره علی بود . اینبار یه کمی جدی تر : « بهنام جان شرمنده فقط می خواستم حالتو بپرسم » . بهنام با جدیت گفت : ممنون که به یادمی . الآن خسته ام و می خوام بخوابم ، خداحافظ . و گوشی رو قطع کرد .

چراغی  در ذهن بهنام روشن شد . علی خیلی تو خط بود . خوب .... منظورم از تو خط بودن اینه که مثل نوجوونای سوسول امروزی بود. شاید علی بتونه بهنام رو کمک کنه ... بهنام به سرعت تلفن را برداشت و شماره خانه علی رو گرفت . اما علی خانه نبود . مادرش گفت که به زمین فوتبال محله رفته است . بهنام دوان دوان به سمت زمین فوتبال می رفت . به آمدو شد اتومبیل ها توجهی نداشت و فقط به این فکر می کرد که علی می تواند او را کمک کند . بهنام علی را که در حال بازی کردن بود به کنار زمین آورد و با نگرانی گفت علی جان دستم به دامنت . علی با تعجب گفت : « تو که چیزیت نشده ...؟ چته ...؟ چرا اینقدر هولی ...؟» بهنام آنچه برایش اتفاق افتاده است را نمی گوید و فقط می گوید اگر بخواهم به دختری ابراز علاقه کنم باید چه کار کنم ؟ علی با خنده جواب می دهد : « پسر تو دیگه کی هستی ...؟ حالا بگو ببینم کی هست ... که به خاطرش زمین خوردی و اینجوری بال بال می زنی ...؟ » بهنام با لحن محکمی می گوید : « این فضولی ها به تو نیومده ، فقط بگو چیکار کنم ...؟ » . علی که به زور جلوی خنده اش را می گیرد می گوید : « خوب ... ببین بهنام جان ، اول باید جلوشو بگیری . بعد می گی خانوم می شه چند لحظه وقتتون رو بگیرم ...؟»بهنام با دقت به علی گوش می کند و علی نیز ادامه می دهد :« حالا بهش می گی من به شما علاقه مند شدم و از این شعرا . بعد می گی اینم شمارمه ، خوشحال میشم اگه زنگ بزنید ... »

بهنام دوباره می دود . وجودش متبلور است . اشک می ریزد . از خود بی خود شده . فقط چشم های زیبای دختر در فکرش بود . نمی دانست تا فردا چه کند. بهترین لباسهایش را آماده کرد . فردا باید خیلی به خودش برسد . چه رویایی را با آن دختر تصور می کرد . چه شبی بود . گویی یک عمر است  که آن دختر را می شناسد و به او علاقه دارد . نمی دانم چگونه عشق بهنام را برایتان شرح دهم ...! اصلا مگه عشق هم توصیف می شه ...اما خیلی بزرگه . نمی دانم شاید عشق بهنام از همه عشق ها پهناورتر و پاک تر باشه . آنقدر بزرگ که بهنام در اندک زمانی زندگی خود را وابسته به او می داند . هستی اش را به او می بازد و اصلا دوست ندارد به چیزی به غیر این فکر کند .

هوا روشن شد . بهنام زودتر از همیشه از خواب بلند شد ، بهترین لباس هایش را پوشید و موهایش را آنقدر زیبا آرایش کرد که خودش هم باورش نمی شد . کفش های نوی که تا حالا خاک نخورده بود را با پا کرد . شماره همراهش را درون کاغذی یاداشت کرد و با خطی زیبا نام خود را زیر شماره نوشت . به راه افتاد و فقط از لحظه خوردن زنگ اول به فکر زنگ آخر بود . بچه ها او را مسخره می گردند و بعضی ها هم حسودی . تا حالا بهنام را اینقدر زیبا ندیده بودند . علی جلو آمدو گفت : « بسوزه پدر عاشقی ، شنیده بودم عشق آدمارم خراب می کنه نه خوشگل .... عاشقم عاشقای قدیم ... چی ساختی پسر ...من که خاطر خوات شدم چه برسه اون دختر بیچاره ....حتما واست میمیره ...یادت نرفته که باید چی کار کنی ...؟ » بهنام با غرور جواب داد : « خیالت راحت ، نه ...»

 

_ امان از این تقدیر ... کاش می تونستیم جلوش واستیم و نذاریم بازیمون بده .... _

 

زنگ آخر به صدا در آمد . بهنام دوان دوان می رود تا به خیابانی برسد که دختر ها از آن عبور می کنند . با دقت به همه دختر ها نگاه می کند . کاری که شاید هیچ وقت به این تابلویی انجام نداده بود . چشم هایش در جستجوی گلی هستند که در میان جمع خود نمایی کند . ناگهان دختری را می بیند که از خیابان عبور می کند بهنام او را می شناسد . ..او عشق یک روزه ی بهنام بود که گویی سالهاست او را می شناسد . بهنام جلو می رود و با حس خاصی سلام می کند . دختر سرش را بالا می گیرد و ناگهان صدایی گوش خراش به دختر برخورد می کند و او پرت می شود و در جوی بزرگی که بهنام در آن افتاده بود می افتد و موتور و دو موتور سوار  که به او زده بودند به روی دختر بیچاره ...

بهنام بهت زده کیفش را پرت می کند و به سوی جوی می رود . آن دو موتو سوار بلند می شوند . بهنام با چنان زوری موتور را کنار می زند که گویی وزشکار قابلی است . بهنام اشک می ریخت و دختر را نگاه می کرد و نمی دانست باید چه کار کند و دخترک در حالی که خون از سر و از دهنش می ریخت لبخندی به بهنام زد و چشم هایش را بست.......................................


http://lloydslxweggzck.exteen.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 03:25 ب.ظ
Terrific work! This is the kind of info that should be
shared across the internet. Disgrace on the search engines for no longer positioning this submit higher!

Come on over and visit my web site . Thanks =)
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 04:37 ب.ظ
you're actually a just right webmaster. The web site loading speed is incredible.
It sort of feels that you are doing any unique trick.
In addition, The contents are masterpiece. you have done a magnificent task on this topic!
gisoo
شنبه 3 تیر 1391 01:47 ب.ظ
saeed dastanat alian man ke kheili dosheshon daram
مریم و رامین
یکشنبه 3 مهر 1390 04:02 ق.ظ
همه داستاناتو خوندیم با اینکه ساعت نزدیک 4 صبحه اما نتونستیم دل بکنیم فعلا بازم بهت سر میزنیم
من و عشقم از خوندن این داستان ها هم غمگین شدیم و هم لذت بردیم چون نرسیدن به عشق هم یه جور قشنگه اما خیلی سخته
lale
پنجشنبه 2 دی 1389 08:09 ب.ظ
salamghashang bud
پاسخ saeid : ممنون
جمعه 28 آبان 1389 05:27 ب.ظ
وب قشنگ و مشنگی داری
پاسخ saeid : ممنون ولی مشنگ خودتی
goddess
دوشنبه 3 آبان 1389 10:24 ق.ظ
آخی. این عشقهای دوران نوجوونی هم عالمی داره!
پاسخ saeid : آی گفتی ها . اما حیف که گذشت
سیاوش
یکشنبه 2 آبان 1389 01:04 ب.ظ
...........@@
............@@@
............@@@@@@@@@
...............@@@@@@@@@
....................................@@
....................@@
....................@@@
....................@@@
....................@@@
....................@@@
....................@@@
......................@@
..................................................
@@@...............................@@@
@@@................................@@@
@@@@@@@@@@@@@@@
...@@@@@@@@@@@@@@

..................@@...@@
..................@@...@@
......................@@
......................@@
............................
...............@@@@
.............@@.......@
................@@@@@@
............................@@
............................@@
............................@@
............................@@
............................@@
............................@@
............................@@
..............................
بدووووووووووووووووووووووووووووووووووووو بیا
فاطمه
شنبه 1 آبان 1389 06:13 ب.ظ
سلام خیلی ممنون که لینکم کردی ولی برای این که بلینکمت یک شرط دارم شرطم اینه که بگی مال کدوم شهر ودیاری قبول؟؟!!
!
شنبه 1 آبان 1389 02:15 ب.ظ
عذر میخوام این داستانه واقعی بود قشنگ بود موفق باشید
پاسخ saeid : فرض کن همه داستانهایی که می نویسم واقعین . اینجوری واسه خودت بهتره .
عطی(یا همون عطیه)
شنبه 1 آبان 1389 02:05 ب.ظ
النا
جمعه 30 مهر 1389 12:23 ب.ظ
...........@@
............@@@
............@@@@@@@@@
...............@@@@@@@@@
....................................@@
....................@@
....................@@@
....................@@@
....................@@@
....................@@@
....................@@@
......................@@
..................................................
@@@...............................@@@
@@@................................@@@
@@@@@@@@@@@@@@@
...@@@@@@@@@@@@@@

..................@@...@@
..................@@...@@
......................@@
......................@@
............................
...............@@@@
.............@@.......@
................@@@@@@
............................@@
............................@@
............................@@
............................@@
............................@@
............................@@
............................@@
..............................
بدووووووووووووووووووووووووووووووووووووو بیا
پاسخ saeid : اومدم
عطی(یا همون عطیه)
جمعه 30 مهر 1389 12:42 ق.ظ
سلام!
خوبید؟
اول اینکه از دید یه پرسپولیسی دو آتیشه که خودم عضوشونم با افتخارصحبت میکنم!
ببین آقا سعید من به شما و همه ی استقلالی ها که اطرافم هستن!
گفتم و میگم و خواهم گفت!
برنده ی اون بازی همه میدنن و میدونیم که ما بودیم!
حتی شما!
پس این بردها رو جدی نگیرید!
چون همشون فقط یه فرصت بود برای یادآوریه دوباره حق کشی!
و اینکه مسعود مرادی اصلا صلاحیت داوری نداره و نداشته و نخواهد داشت!

خوب حالا اینکه منم دوسته عزیزه استقلالی از وبلاگت و مخصوصا قالبت خیلی خوشم اومد!
ولی میتونم یه چی بگم؟؟؟؟
ببین من میگم چه خوب شد دختره رفت!
چون مزاحم درس خوندن بهنام میشد!
یا اینکه برعکس
ولی در کل داستانه قشنگی بود!
ولی آخه ببین!
چقده این بهنامه جو گیر بوده!
بابا بیا و خوبی کن!
بیا و کمک کن!
عجب ها!
واقعا کم نیستن از این آدم ها!
ولی من بعنوان خواهرت!
یا یک نصیحت خواهرانه به همه!
من اگر پسر بودم حتی یک لحظه هم وقتمو برای دخترها هدر نمیدادم!
من با اینکه دخترم،اما همیشه آرزو داشتم پسر باشم!
آخ من خیلی تو این دل حرف دارم!
اگر بازم اومدی وبلاتگم بهت میگم آقا سعید!
خدانگهدارت!
پاسخ saeid : ای بابا . شما پرسپولیسی ها ظرفیت باخت هم ندارید . حالا یه باخت که ارزش نداره این همه سرو صدا کنی . مرد اونی که تو میدون خودشو نشون بده .
به هر حال ممنون که اومدی
سیاوش
پنجشنبه 29 مهر 1389 02:53 ب.ظ
سلام به وب خبیثانه ی من سربزن
پاسخ saeid : حتما.
baran
پنجشنبه 29 مهر 1389 02:52 ب.ظ
سلام ممنون از کامنتت.وبتم عالیه.
فقط با چه اسمی بلینکمت؟
پاسخ saeid : خواهش . با « فناکده »
فاطمه
پنجشنبه 29 مهر 1389 02:34 ب.ظ
سلام چرا این قدر غمناک نوشتی چرا قالبت این جوریه پرو فایل نداره؟؟!!
پاسخ saeid : داستانه دیگه . حالش به همینه.
.
پنجشنبه 29 مهر 1389 02:27 ب.ظ
gjh
هستی
پنجشنبه 29 مهر 1389 01:28 ب.ظ
سلام ممنون از اینکه بهم سر زدی وب شما هم واقعا قشنگ بازم بیا پیشم
پاسخ saeid : حتما میام
یاسی
پنجشنبه 29 مهر 1389 12:52 ب.ظ
خوب بگوباچه اسمی بلینکمت؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ saeid : « فناکده »
یاسی
چهارشنبه 28 مهر 1389 11:19 ب.ظ
اون وبلاگ الناهم مال خودمه
پاسخ saeid : مشکلی نیست. خیلی ممنون که دوبار اومدی
النا
چهارشنبه 28 مهر 1389 11:14 ب.ظ
خوب بودولی یه تیکه هاییش ادبی بودیه تیکه اپهاییش هم بازبان ساده بیان کردیحالاواقعیت بودیاالکی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ saeid : حتما اصلاحش می کنم
النا
چهارشنبه 28 مهر 1389 11:06 ب.ظ
مگه من چه گفتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟که میگی امان ازدست شمادخترا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یامن زیادی درس خوندم قات زدم یاحالت توخوش نیست
پاسخ saeid : نه . در کل خیلی یک طرفه بود . شمشیرت واسه پسرا خیلی تیزه
داریوش(شهرشب)
چهارشنبه 28 مهر 1389 08:23 ب.ظ
راستی لینکتم کردماااااااااااااا
پاسخ saeid : دمت گرم.....خیلی گلی
داریوش(شهرشب)
چهارشنبه 28 مهر 1389 08:22 ب.ظ
میخوام یه اعترافی کنم...اون دختره من بودم!
پاسخ saeid : حیف که اینجا نیستی و محیطم محیط خوبیه و الا یه چی بهت می گفتم دهنت آسفالت با روکش نرم بشه .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر