تبلیغات
فناکدۀ عشاق - شروع اول
دوشنبه 12 اردیبهشت 1390

شروع اول

   نوشته شده توسط: saeid    

سلام دوستان... 

از اینکه مدتی نبودم و نتوانستم به شما عزیزان و وبلاگ های زیبایتان سر بزنم عذر می خواهم ... امیدوارم مرا ببخشید... 

دوستان داستان امروز فناکده داستان زندگی من نیست و برای من اتفاق نیافتاده است .... فقط زاده تخیل حقیقتی است که من در دل دارم ....شاید شما این داستان را بخوانید و هیچ نفهمید ... اما حقیقتی که باعث شد من این داستان را بنویسم فراتر از این نوشته هاست ... امیدوارم درک کنید...

در زندگی هیچ وقت احساس پوچی نکنید چرا که عشق زنده است و به انسان شور می دهد... لحظه لحظه های زندگی تان هر وقت بوی عشق گرفت زیبایی اش را حس خواهید کرد ....شک نکنید...


بهار زیبایی بود ... بهبوهه سفرهای نوروزی ... همه در تکاپوی سفر بودند... در دل ها شوری برپا بود ... لحظه شماری برای رفتن به مسافرت عادت زیبای بچگی است ... سال نو شده بود ... سفره هفت سین وجود انسان را ملتهب می کرد ... انگار امسال که یکسال بزرگتر شده بود دنیا برایش مفهومی تاره تر داشت ... نامش عارف بود ... صورت پاک و معصومش را می شد به خوبی در ذهن سپرد... حدود 17 سال سن داشت ...از دنیای پر درد و رنج عاشقان دنیای عشق بی خبر بود.... اما می شد احساس جدیدشو تو نگاهش به بهار حس کرد ... وقتی در طول سفر به طبیعت خیره می شد ، احساس تازگی می کرد ... چقدر زیباست ... کوه  گویی عروس شده است... درختان تو را با غمزه نگاه می کنند ... پرندگان برایت آوازهایی سر می دهند ؛ سبزه ها و گل ها می رقصند و دنیا با وجود آسمان آبی و پاکش ایمن شده است ...

 

گاهی اوقات می شود دنیا را با تمام وجود حس کرد...

اما اینکه زیبایی یا زشتی اش را ببینیم در انتخاب خودمان است ...

 

مقصدشان شهری در دور دست بود ، با خودرویی که پدر به تازگی خریده بود... بوی نو ماشین هیجان سفر را بیشتر می کرد ... در تمام طول سفر با طبیعت سخن می گفت ... گاهی به وجد می آمد و چشم هایش را می بست ، گاهی آرزوی درخت بودن را داشت و گاهی دل به آسمان می داد و بر افکارش می بارید ...

بعد از ساعت ها دیگر رسیده بودند ... عمه و دیگر اقوام چشم براه آنان بودند ... چه خیر مقدم گرمی ... چقدر همگان از دیدن آنها خوشحال بودند ...چند سالی بود که ندیده بودنشان ...

با اینکه خسته بود اما دفترش را باز کرد و با ابزار کلمه آنچه امروز دیده بود را تحریر کرد ... چقدر زیبا می نوشت ... گویا از کلمه های پر التهابش ورق آب می شد ...و او مرکز توجه همگان بود و خود بی خبر از آنچه اتفاق خواهد افتاد...

 

شاید نوشتن دلیلی بر داشتن قلبی پاک باشد...

اما نمی شود قلب پاک را با نوشتن نشان داد...

مگر اینکه پاکی قلبی را با قلبت احساس کنی...

 

دید و بازدبد ها شروع شد... در آن شهر اقوام بسیاری داشتند ... نمی دانست چرا حال عجیبی داشت... هر لحظه که می گذشت احساس می کرد حادثه ای در حال وقوع است ... دیگر هوا تاریک شده بود ... به خانه ای دیگری از اقوام رفتند ... عارف در گوشه ای نشسته بود و به آنچه امروز بر او گذشته بود فکر می کرد ... ناگهان صدایی بر جسم او همچون تبری کوبیده شد ... انگار که او را ترسانده باشند... با سراسیمگی سرش را چرخاند ... ابتدا ظرف میوه را دید ... و بعد تصویری بر چشمانش نقش بست که از همه آنچه دیده بود زیباتر بود ... دختری با چشم هایی که نمی شد وصف زیبایی اش را با هیچ چیز ترسیم کرد ... ابروانی کشیده . پر پشت ... صورت زیبایش فراتر از زیبایی بود ... هنوز نمی دانشت چه شده است ... دختر هم دیگر رنگش آفتاب و مهتاب می شد ... شرم را می شد از کلامش پیدا کرد ... « بفرمائید ! »

عارف با نهایت سراسیمگی سیبی را بدست گرفت ... دختر رفت و عارف محو بود ... زمان برایش ایستاده بود ، به جایی خیره بود و در دیدگانش دختر را نظاره می کرد ... تا اینکه نفهمید چگونه به خانه عمه برگشته اند و مهیای خواب شده اند ...

همه خواب بودند ... اما پسر همچنان رویایش را در خواب می دید ... زیبایی اش را لحظه ای نمی شد پرپر کرد ... شاید کوه و سبزه و دشت و صحرا همگی به اندازه چشم هایش زیبا نباشند ... تاکنون همچین حسی را تجربه نکرده بود ... اما هرچه بود خوب بود ... وجودش را ملتب می کرد ... شاید خواب می بیند ... فکرش به ماهرخی بود که اندکی او را مشاهده کرده بود ...

 

در آغاز همه عشق ها ؛ پایان را می شود آنچه که دوست داری ترسیم کنی...

اگرچه بسیار زیبا هم نباشد ...

آنچه حقیقت در پایان غافلگیرت می کند ، رمز زیبایی عشق است...

 

این بیت شعر زیبا در ذهنش مداوم نواخته می شد « مهم دوست داشتن است ؛ گرچه پایان راه ناپیداست »... امیدی سراسر وجودش را گرفته بود ... نمی دانست چه می کند ... ولی فقط تصمیم گرفته بود بار دیگر آن دختر را ببیند... اما در شهر غریب چه می توانست بکند... به همرازی نیازمند بود که بتواند او را یاری کند... چه کسی بهتر از علی ... پسر عمه اش بود ... از او بزرگتر بود؛ اما، می شد رویش اعتماد کرد...

سوال هایی در فکرش چراغ وار روشن می شد و به حساب عشق بی جواب فراموش می شد ... یک چیز او را عذاب می داد « اگر مرا دوست نداشته باشد چه کنم » شب زیبایی بود ، ستاره ها با او به صحبت نشسته بودند و او را بی پروایی می دادند...

صبح مبهمی بود ... نمی دانست کارش درست است یا نه ... دوباره یاد صورت زیبا امانش را گرفت ... از علی تقاضا کرد که لحظه ای با او بیرون بیاید ... در پارکی روی صندلی سفید نشسته بودند ... عارف نمی دانست از کجا شروع کند ... اما از صحبت هایش می شد عشق را حس کرد ... علی مشتاق بود... گاهی با لبخندی عارف را دلریش می کرد...و گاهی با نفسی عمیق عشق های خود را در گوشه چشم به یاد می آورد... ناگهان عارف با صدایی لرزان جمله ای را گفت :« می خواهم آن دختری که آن شب به خانه شان رفتیم را دوباره ببینم ... دلتنگ او شده ام ...خواهش می کنم مرا کمک کن ... » سکوتی بین آن دو را فرا گرفت ... صدای قلب عارف را در بن بست بی صدایی می شد حس کرد ... ناگهان علی به شدت شروع به خندیدن کرد ... قهقهه بلندش توجه همگان را به خود جلب کرده بود ... عارف مات و مبهوت به خنده های علی که مانند گلوله ای آتش بر جسمش می بارید زل زده بود ... و علی جمله ای گفت « پسر تو دیگه کی هستی ؛ زدی به کاه دون ... طرف نامزد داره... چند وقت دیگه عروسیشه...»

عارف دیگر نمی شنید... دنیایش گنگ شده بود ... از صندلی بلند شد... « علی تو برو من بعد میام »...  صدای خنده علی دوباره بلند شد ... و عارف سریع از آنجا دور شد ... پاهایش به زمین کشیده می شد... گاهی به حال خودش می خندید... گاهی بغض چشمانش را چنگ می زد ... گاهی توان فکر کردن از وجودش می رفت و گاهی خنده های علی آزارش می داد ... و چیزی که هرگز فراموش نمی کرد صورت زیبایی بود که قرار بود ، ازآن دیگری شود...

 

دوستان شاید به این داستان به عنوان یک ضعف پسرانه نگاه کنید...

اما ؛ این نهایت بی انصافی است ...

یادتان نرود که هرکس طالب زیبایی است و به زیبایی ها عشق می ورزد...

حتی در مواردی با این که یقین دارد آن زیبایی مال او نیست اما ، در حسرتش عاشقانه وار می سوزد...


با تشکر سعید  د.ن


Can you get taller with yoga?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 01:59 ب.ظ
Wonderful blog! I found it while browsing on Yahoo
News. Do you have any suggestions on how to get listed in Yahoo News?
I've been trying for a while but I never seem to get there!
Appreciate it
deannmooradian.wordpress.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 05:00 ب.ظ
Very rapidly this website will be famous among all blogging and site-building viewers, due to it's fastidious posts
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 05:44 ب.ظ
It's remarkable to pay a visit this website and reading the views of all
mates concerning this paragraph, while I am also keen of getting knowledge.
baran
پنجشنبه 17 شهریور 1390 10:46 ب.ظ
salam fek konam inke nakhay ye sorate ziba male kase dg she rabti be eshgh nadare...ta eshgh ro chi bedoni???!eshgh az shenakht miad va mandegare vali on pesar mosalaman ba didane chehreie zibatar be rahati chehreye dokhtare ziba ro faramosh mikone !!pas eshgho havas ro joda konim behtare!na?!
تینا
سه شنبه 14 تیر 1390 02:57 ب.ظ
سلام
آپم
سر بزنید خوشحال میشم
بهاره-- قصرعشق
جمعه 23 اردیبهشت 1390 02:55 ب.ظ
عکست را به دیوار زده ام
جای ساعت دیواری
از آن به بعد تو شدی همه لحظاتم !!


... ...


سلام دوست

قصرعشق با یکی دیگر از متنهایم بنام " من چـــــــــــرا " به روز شد

منتظر حضور پرمهرت هستم

شاد باشی
rezvan
یکشنبه 18 اردیبهشت 1390 07:22 ب.ظ
salam.

mamnon ke mano khabar kardi matn hat ham mesle hamishe ziba bod.
پاسخ saeid : ممنون از حضورت ...
شیپورچی
پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 10:54 ق.ظ
سلام

حالت چطور مطوره خوفی؟

میگم من یه داداش سعید دیگه میشناسم که اونم دقیقا مث تو داستان عشق میذاشت تو وبلاگش...هر کی میخواست داستانش رو مینوشت براش تا اون بزاره توی وبش

وبلاگش جالب بود... و داستاناش همه غمگین

یکی نمیومد بگه من و عشقم بهم رسیدیم و ازدواج کردی

آخی...

ایشالله داستانایی شوما میزارید شاد باشن...عروسی و بزن و برقص توشون فت و فراوون باشه

سر بزنید
پاسخ saeid : فکر نکنم بتونم حالا حالا ها داستان شاد بزارم ... حتما می یام که بهت سربزنم ... ممنون مه اومدی
نیلوفر
چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 01:49 ب.ظ
با چه اسمی؟
پاسخ saeid : فناکده عشاق...
نیلوفر
چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 01:34 ب.ظ
خیلی قشنگ بود
پاسخ saeid : ممنون ...
فائزه
چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 11:53 ق.ظ
سلام
متشكرم برای حضور سبزتون
داستانتون زیبا بود ممنونم
توصیفهای زیبایی داشتین
پاسخ saeid : ممنون که اومدی ..... من شما رو لینک کردم...
ماهك
چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 09:26 ق.ظ
باز هم سلام

من با نوشتن نظرم قصد جسارت نداشتم اما حس كردم خود شما می تونید به خواننده در درك انجه می خواهید بنویسید كمك كنید صرفا به همین خاطر گفتم و در مورد سنتون هم اصلا قصد جسارت نداشتم و امیدوارم كه به زودی و همین روزها خبر خوشی اینكه كار مورد نظرتون رو پیدا كردید بهمون بدید ، امیدوارم همیشه موفق باشید
پاسخ saeid : خواهش می کنم ... نظر لطف شماست...
میثم
چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 08:58 ق.ظ
سلام سعید عزیز خسته نباشی وبلاگ بسیار زیبا و پر محتوای داری.. ممنون که سر زدی من مطالبم دست قلم خودم هست ولی شعرام از شاعرها... از آشنایت خوشحالم
پاسخ saeid : ممنون که دعوتمو قبول کردی ... با اجازتون لینکتون کردم ...
صورتك
سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 11:23 ب.ظ
دوست عزیز سلام .
بروزم و منتظر حضور سبزت .
پاسخ saeid : سلام ... حتما میام ...
غریبه ای عاشق
سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 09:31 ب.ظ
نامت را میان دوستانم گذاشتم
تا همیشه داشته باشم ات
پاسخ saeid : دوستی گوهری خود رسته است ... تمامش را نثارت خواهم کرد...
غریبه ای عاشق
سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 08:27 ب.ظ
و اما عشق هیچ وقت
فنا پذیر نیست این را مطمئنم
پاسخ saeid : عشق نمیمیرد...
غریبه ای عاشق
سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 08:26 ب.ظ
سلام
متشکر از مهرتان
داشتن دوستان خوبی مثل شما
افتخار ی ست
پاسخ saeid : ممنون از حضورت ... من شما رو لینک کردم///
نسترن
سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 05:24 ب.ظ
_________*________0
_000000___00000___*
0000000000000000___*
0000000000000000____*
_00000000000000_____*
___00000000000_____*
______00000_______*
________0________*
________*__000000___00000
_______*__0000000000000000
______*___0000000000000000
______*____00000000000000
______*______00000000000
_______*________00000
________*_________0
پاسخ saeid : ممنون از محبتت
naeem
سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 02:27 ب.ظ
سلام دوست عزیز خوبی؟
وب بسیار زیبایی داری.خوشحال می شم به وب من هم سر بزنی
وروی انتخاب وبلاگ برتر در وبم كلیك كن و به وبم امتیاز بده
نظر هم یادت نره ؟منتظر حضور گرم و پرمهرتون هستم.
پاسخ saeid : حتما می یام...
شیپورچی
سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 02:24 ب.ظ
سلام

مرسی خیلی به من لطف داری

خجالت زده فرمودید

راستش من تازه کارم نمیدونم از دید شما خی حرفه ای دیده شدم

خیلی خوشحال میشم همیشه سر بزنید

در اولین فرصت لینک میکنم

ممنون
پاسخ saeid : خیلی خوشحال کردی من. که اومدی ...
حتما این کارو می کنم ... همیشه می یام...
ماهك
سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 02:02 ب.ظ
سلام ، ممنون از حضورتون در وبلاگم اگرچه یك برداشت اشتباه كرده بودید

نمی دونم چند ساله هستید و می نویسید نوشته تون رو خوندم این اتفاقی كه شاید در اطراف ما زیاد رخ میده تصور كنم داستان رو اگر كمی بیشتر پردازش كنید عالی بشه
پاسخ saeid : ای وای ...
می خواستم با این چی بگم ولی چی شد...
بهاره-- قصرعشق
سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 01:12 ب.ظ
شب که شد ،
ماه را بنگر !
حرف دلم را با تو خواهم گفت ..

*.*.*

سلام دوست عزیز. خوش اومدی


قصرعشق با متنی دیگر بنام " کابوس " به روز شد


منتظر حضورت هستم


شاد باشی
پاسخ saeid : اومدم...
رضوان
سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 01:09 ب.ظ
سلام

ممنونم که اومدی و به منم سر زدی .
موفق باشی
پاسخ saeid : خواهش می کنم...
بزهکار
سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 09:23 ق.ظ
خب راستش خیلی دوستش نداشتم. شاید دلیلش این باشه که این جور عشقها دیگه برام خیلی بچه گونه شده. مثل دغدغه های یه بچه 5 ساله برای دست یافتن به یه عروسک یا ماشین اسباب بازی. وقتی آدم بزرگتر میشه ویفهمه که عشق این ها نیستند. شاید بشه اسمش رو هیجانات دوران بلوغ گذاشت ولی عشق نه! به هرجهت این نظر منه که چند سالی از این سن گذشتم و تجربه های زیادی داشتم. موفق باشی.
پاسخ saeid : ممنون از نظرت ...
گفتم که می خواستم حقیقتی رو با این عشق بچه گونه نشون بدم ...
اما مثل اینکه کسی درک نمی کنه ...
صورتک
دوشنبه 12 اردیبهشت 1390 07:52 ب.ظ
ضعف پسرانه ؟؟؟؟
بعد از اون غیبت . نوشته ات خیلی تغییر کرده . لا اقل آخرش کسی نمرد .
پاسخ saeid : ممنون که اومدی...
خوب اینم یه جورشه ... مطمئن باش تو قسمت بعدی یه نفر میمیره ... به خاطر همین جملت...
sozha
دوشنبه 12 اردیبهشت 1390 07:18 ب.ظ

ساده و قشنگ
شاید به خاطر سادگیش قشنگ بود ...
پاسخ saeid : ممنون ... دوست عزیز
MISS SAYTA
دوشنبه 12 اردیبهشت 1390 07:00 ب.ظ
سلام دوست عزیز
ممنون از لطفت و نظرتون
خوشحال می شم ... من لینکتون می کنم
شما هم لینک کنید
پاسخ saeid : بسیار خوشحال شدم...
نگین
دوشنبه 12 اردیبهشت 1390 05:48 ب.ظ
پاسخ saeid : ممنون که اومدی
مریم پاییزی
دوشنبه 12 اردیبهشت 1390 05:39 ب.ظ
سلام
خوبی؟
متن خوبی بود ممنون!
ممنون که خبر دادی!
تا بعد!
پاسخ saeid : ممنون از اومدنت...
پارمیدا
دوشنبه 12 اردیبهشت 1390 04:49 ب.ظ
قشنگ بود
مر30 خبرم كردی
پاسخ saeid : ممنون که اومدی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30