تبلیغات
فناکدۀ عشاق - سحر بی طلوع
پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390

سحر بی طلوع

   نوشته شده توسط: saeid    

دنیا صحنه دوست داشتن هایی است که اکثر فراموش می شوند و گاه پایدار...
نمی دانم چرا کسی وجودمان را درک نمی کند... تا اینگونه نخواهیم دوباره و دوباره ها را به چشم ببینیم ... 

دوستی می گفت چرا این بار نوشته هایت بعد از مدتی تغییر کرده است ... نه ... اینگونه نیست ... در هر داستان رازی نهفته است که فقط خود می دانم ... 
امروز نوشتن بهانه ایست برای رهایی از تنهایی ... نوشتن گیتاریست برای نواختن حس تنهایی ... نوشتن تبری است از جنس نور و حقیقت که انسانهای خفته را بیدار خواهد کرد... 
دوستان ... به گمانم داستان قبلیم به حس خیلی ها خوش نیامد ... دلیلش را می دانم ... اما مجالش برای گفتن را نمی یابم ... داستان امروز شاید حقیقتی باشد در اوج خیال خیلی ها ... خواهش می کنم ؛ دوستان .... درست برداشت کنید ... تا با همچین قصه ای مواجه نشوید ... 
امیدوارم ...
دوستدار همه شما دوستان با وفای فناکده ...
سعید  د.ن




سحر بی طلوع

 

چه غوغایی به پا بود ... همه شاد بودند...عروسی بود... دو زوج جوان در میان هیاهوی چون مرواریدی می درخشیدند ... اوج عشق را می شد در نگاهشان به یکدیگر هنگام رقص تماشاکرد... گویی دنیا هیچ غصه ای ندارد ...

 

ازدواج در بعضی موارد سرآغاز عشق و در برخی موارد پایان عشق است ... و در اندک وصال هایی پلی است برای ابدیت...

 

نامش سحر بود ... از خانواده ای فقیر ... ولی در هر حال آبرومند ... چیزی برایش کم نگذاشته بودند ... اندک پس اندازی ، مقداری قرض و وام ازدواج جهیزیه کاملی را برای دختر مهیا کرده بود ...

داماد اما اینگونه نبود ... دانشگاه حاصل این آشنایی بود ... خانواده پسر اما کاملا مرفع بودند ... مراسم ازدواج در بالاترین سطح برگزار می شد ... همه چیز عالی و بی نظیر بود ... چه سود که دنیا و ادامه راه برای این دوگل تازه شکفته تاریک مبهم است ...

 

لاف نزده ام اگر بگویم در ابتدای همه ازدواج ها همه چیز خوب و مرتب است ...

 

عشق در دانشگاه حالا دیگر با ازدواج کامل شده است ... سحر خود را در چنان امکاناتی می دید که هرگز به خوابش هم ندیده بود ... روزها چون خورشید بهاری عالی و دلپذیر بود .و شب ها چون آسمان پر ستاره در نهایت تلالو زیبا بود ... و هفته ها و ماه ها در پی هم می رفتند و عشق را پایان نداشت ... اما زمانه افسونگری ناپاک است ...

 

زندگی را چون کوهستانی تصور کنید . چرا که هر سرازیری را بیم سراشیبی باید و هر سراشیبی را امید به سرازیری ...

 

زندگی دیگر عادی می شد ... کم کم همه چیز بوی خودش را از دست می داد ... سحر دیگر برای شوهرش تازگی ایجاد نمی کرد ... دنیا رنگ و بوی تکرار می داد ... همه چیز ناامید کننده بود ... گویی چیزی در زندگی شان گم شده است ... افسوس که کسی در پی آن نبود ... دختر بیچاره از بی توجهی شوهرش رنج می برد ... دیر به خانه آمدن ها چشم انتظاریش را پر استرس می کرد ... گاهی از شبها مست بود ... بوی سیگار سحر را رنج می داد ... روابطش مشکوک بود ... دخترک چه می توانست بکند ... غصه چاره کار بود ... گاهی اوقات تصمیم می گرفت یک تنه همه چیز را درست کند ... اما انگار توانش را نداشت ... دلش برای نوازش های شوهرش تنگ شده است ... مدت هاست که از مرد کلامی عاشقانه گوش دلش را نوازش نداده است ... هم خوابی های یک طرفه اش روانش را پریشان کرده ... و از همه مهم تر بی توجهی وجودش را سرد و خالی از امید کرده است ...

«یاد آن همه مهربانی بخیر »؛ جمله ای که در ذهن سحر شمشیر زنی می کند و همه چیز را رشته می کند... شاید وجود نوزادی آرامش را به خانه بازگرداند ... این نتیجه هم فکری سحر با مادرش بود  ... گرچه سحر همه چیز را به زبان نمی آوررد و فقط از یکنواختی زندگی به مادرش گله کرده بود ...

روزها گذشت و در روزی از همان روزها ... سحر شوهرش را به آغوش کشید ... عطری که زده بود عشق را زمزمه می کرد ... خنده ملیحش دل هر جنبنده ای را می لرزاند ... با لهنی آرام جمله ای گفت : « همسرم ، به زودی پدر خواهی شد ... »

 

شاید برای همه پیش آمده باشد که نهایت امید شما را آفت ناسازگاری به یأس تبدیل کند ...و این بدترین لحظات است ...

 

در اندک لحظه ای مرد برافروخته شد ... سحر را از آغوشش بیرون کرد ... با صدایی هولناک گفت « با اجازه کی ؟ مگر با من صحبت کرده بودی ؟ مگر قرار نشد در رابطه با این موضوع فعلا فکر هم نکنی ؟  ». دخترک سیاه بخت ترس وجودش را گرفته بود ... همه کارهای شوهرش را تحمل کرده بود و حالا عصبانیت او دردی بود بر کوه دردهایش ... با ترس و استرس سخن می گفت ...« خواستم زندگی مان گرمتر شود ... ».مرد سنگدل دارایی ها ، ثروت و امکاناتی را که در اختیار سحر قرار داده بود به رخ می کشید...« مگر اینها تو را سرگرم نمی کرد که به این فکر افتادی ؟ »...و کلامی که سحر را بیش از این سوزاند این بود...« سریع به فکر سقط جنین باش ...! »

 

بار خدایا ، به بزرگیت قسم ، تو خود نوزادانی را که در شکم مادرها سقط می شوند نجات ده ... به خودت قسم که از این کار پست تر و وحشیانه تر در دنیا نیست ...

 

آب سردی بر پیکر سحر ریخته شد ... تمام مشکلاتش به کنار ، حال باید قاتل کودک معصومش که هنوز پستی دنیا را ندیده است بشود ... نه ... فکرش هم دور از واقعیت بود ... اشک از گوشه چشم هایش بوسه وار بر روی لب هایش محور می شد ... و صدای دری که از بیرون رفتن مرد سنگدل بلند شد ، آغازی بود برای هق هق بلند مادری که محکوم به انجام قتل شده است ... چه می توانست بکند ... زنی که همسرش او را ابزار شهوت خود می دانست ... حال که باید کودکش را قربانی کند چرا خودش هم زندگی اش را تمام نکند ... در حالی که دلش در ابهام گم شده بود ... عقل بی اختیار به او دستور می داد ... تصمیم هولناکی گرفته بود ... در تراس خانه که رو به یک خیایان پر رفت و آمد بود خودش را با نفت شست و جلوی دید همگان خود را به آتش کشید ... در حالی که جمعیتی شیون کنان او را نظاره می کردند ، کاغذی از دستان بی جانش پایین افتاد ... که در آن با خون نوشته شده بود :

می روم تا با وجود همه مشکلات مجبور نشوم گناه قتل فرزندم را به دوش بکشم ...

دنیای بی احساس را نمی خواهم...

 


How do you prevent Achilles tendonitis?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 02:00 ب.ظ
Thank you for some other informative site. Where else may I get that kind of info written in such an ideal manner?
I've a challenge that I am just now running on,
and I have been at the glance out for such information.
What causes painful Achilles tendon?
پنجشنبه 2 شهریور 1396 11:54 ق.ظ
Write more, thats all I have to say. Literally,
it seems as though you relied on the video to make your point.
You obviously know what youre talking about, why waste your intelligence on just posting videos to your blog when you could be
giving us something enlightening to read?
bethanywall.weebly.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 07:44 ق.ظ
If some one wishes to be updated with most recent technologies
then he must be pay a quick visit this website and be up to date everyday.
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 02:13 ب.ظ
For latest information you have to go to see the
web and on world-wide-web I found this web
site as a finest web site for hottest updates.
mahla
دوشنبه 3 مهر 1391 03:59 ب.ظ
tefli sahar
elahiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
ashkam dar umad
باران
سه شنبه 4 مرداد 1390 01:02 ب.ظ
سلام...
.
.
.
.
.
.
.
خداحافظ!!!!!!!
ولش قاطیم!کجایی تو؟؟؟؟؟
نسترن
دوشنبه 27 تیر 1390 03:41 ب.ظ
(¯`•.•´¯) (¯`•.•´¯)
*`•.¸(¯`•.•´¯)¸.•´
¤ º° ¤`•.¸.•´ ¤ º° ¤ ! •.¸¸.•´¯`•.¸¸.☆♡
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬ دوست خوبم
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬ آپ کردم
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬ خوشحـال میشم که وبم رو با قدم های سبزتون مـزین کنید
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
♥´¨)
¸.-´¸.-♥´¨) ¸.-♥¨)
(¸.-´ (¸.-` ♥♥´¨) ♥.-´¯`-.- ♥☆(◕‿◕)♡☆•.¸¸.•´¯`•.¸¸.✿
شیپورچی
دوشنبه 27 تیر 1390 11:46 ق.ظ
این نظرات عجیب غریب چی هستش گیده؟؟
شیپورچی
دوشنبه 27 تیر 1390 11:45 ق.ظ
سلام داداشم

خوبی؟؟؟؟؟

نه آپ میکنی نه احوالی میپرسی

انگار نه انگار وجود داریم

دلم تنگ شده

خوشحال میشم بیای
غریبه ی عاشق
دوشنبه 20 تیر 1390 10:42 ق.ظ
پلاک خانه ی من
تنها عددی ست
که از ریاضیات خدا
خط خورده است
به من بگویید
کجای جهان ایستاده ام
که رودها همه
بی پل
بی عصا
از من عبور می کنند
و بادها
از هر سو
روز مبادا برایم می آورند ..
نسترن
یکشنبه 12 تیر 1390 06:02 ب.ظ
,’ ¸,. . ¸ `-,”~-~’,¸,.¹-~-._¸,.
. . . . ) . ‘”¨ . .):. .`-,;:.`,’;;‘¸,.¹¯¸¸,.-
. . .,-’ , , , , ,-‘;:.. . .`-¸;:.`,’--~’`,¯-.,¸_,
. . (. ,•¸,-~’¨|;;;::.. .. . “-,;:/,`,-~-~¬¯. . . . . . .¸,..,¸ . . . . .¸,.-~--.¸_
. . . ¨`” . . . .|;;;:::.. . .. . ¯¯`*¬~---~~¬¬”``~-,;:;;`”~--~”:;;::,-“’’``¯¨`
. . . . . . . . . \;;;::… . … , .......................... .... ¨`-,;;:;;::;;::;:;:`¬~-.¸
'``````````````/;;;:;::… ,, ..:;, :… ,, .. :;,:;,. . ., ¸ . . . .`,;;:;:::;:;:;;-~”`¨
, . . . . . . . .|;;::;:... .:; .:;;¸ . . ,, ..:;,, .. :. . ..:’ .. . . |;;::;;:;:;;”-~¬~-.,¸.-~’
. . . . . . . . . \;;::.. . `` .:;;;, . . . ,, ..:;, :… ,, .. :. . . . ,’`”~-,;;:;:;;.¸.,~--“`¨
. . . . . .¸.-~¬”`,-‘;:. . ..:;;::... .. .. . .. ... ..:;;. . . . .,’ . . . .`”*”`¯
. . . . . l’:,~-¬`;;:¸.-~¬”```”¬~--~¬, ..:;;¸-‘¨¯`\;:.. ./
. … . . |`|/`”,-‘¯ . . . . . . . . . . . . .`,.::;;\ . . . `,;:.\
. . . . . .l,/`/,.¸ . .با این اسب بیا . . . . ).::;;\ . . . .`¸;:`,
. . . . . ./ (-.¸ ) . که زودتر برسی ..-“.:,-“’ . . . . . \;:./
آآآآآپـــــــــــــــــــــــــــــم .... حتــــــــــــــما بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
دلنوشته های یک خانم متاهل
چهارشنبه 8 تیر 1390 11:21 ق.ظ
سلام دوست عزیز
داستان جدیدت رو هم خوندم
در یک کلام جالب بود ولی از نظر من کار دختره احمقانه بود مخصوصا جمله ای که نوشته بود، چون با خودکشی گناه دو قتل رو به گردن گرفت
ولی درمجموع تشبیهات و جمله های قشنگی رو به کار میبری
امیدوارم موفق باشی
عاطفه
سه شنبه 7 تیر 1390 01:57 ب.ظ
سلام من آپم...
منتظرحضورپرمهرت هستم
لطفابیاااا
باران
سه شنبه 7 تیر 1390 01:38 ب.ظ
khubi?
bale...
mnm zende am.
اردشیر بابکان
جمعه 3 تیر 1390 09:23 ب.ظ
روزگارتان اهورایی
اگر علاقه دارید من در وبلاگم مطلب کوتاهی درباره پاسخی برای مدعیان برتری از دیدگاه زرتشت نوشتم اگر مایل هستید آن را بخوانید و دیدگاهتان را بیان کنید.
با تشکر از شما دوست عزیز
نسترن
پنجشنبه 2 تیر 1390 05:26 ب.ظ
(¯`•.•´¯) (¯`•.•´¯)
*`•.¸(¯`•.•´¯)¸.•´
¤ º° ¤`•.¸.•´ ¤ º° ¤ ! •.¸¸.•´¯`•.¸¸.☆♡
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬ دوست جــــــــــــونم
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬ آپ کردم
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬ جون نسترن نیاااای ناراحت میــــــــــشما
╬♥═╬
╬═♥╬ پس بدو تا دیر نشده
╬♥═╬
♥´¨)
¸.-´¸.-♥´¨) ¸.-♥¨)
(¸.-´ (¸.-` ♥♥´¨) ♥.-´¯`-.- ♥☆(◕‿◕)♡☆•.¸¸.•´¯`•.¸¸.✿
غریبه ای عاشق
چهارشنبه 1 تیر 1390 03:07 ب.ظ
مبادا آسمان بی بال و بی پر
مبادا در زمین دیوار بی در
مبادا هیچ سقفی بی پرستو
مبادا هیچ بامی بی کبوتر
hamed
دوشنبه 30 خرداد 1390 11:39 ق.ظ
سلام وب زیبایی داری به وب منم سر بزن و نظر بده حتما اگر هم با تبادل لینک موافق بودی خبرم کن
سورنا
یکشنبه 29 خرداد 1390 09:13 ق.ظ
نهال
پنجشنبه 26 خرداد 1390 03:52 ب.ظ
سلام
به منم سر بزن
خوشحال میشم
azin
چهارشنبه 25 خرداد 1390 05:55 ب.ظ

ای کاش علی شویم و عالی باشیم

همسفره کاسه سفالین باشیم

چون سکه بدست کودکی برق زنیم

نان آور سفره های خالی باشیم

روز مرد پیشاپیش مبارک
باران
سه شنبه 24 خرداد 1390 09:19 ق.ظ
شما مردها همه تون مثل هم هستید. دلم به حال خودمون می سوزه.ولی داستانت خیلی عالی بود.دوست دارم های های گریه کنم به حال این دختره تیره بخت.
عاطفه
دوشنبه 23 خرداد 1390 12:52 ب.ظ
گاهی مثل باران باید بارید طراوت دادوزندگی بخشیدو بعدرفت..........
خوش باشی................
نسترن
دوشنبه 23 خرداد 1390 11:45 ق.ظ
سلـــــــــــــــــــــام
آپــــــــــــــــــــــــــم
حتـــــــــــــــــــــــما بیـــــــــــــــــــــــــــآ

---$$$$$$$$__$$__$$$$$$$$$
_$$$$$$$$$$$$__$$$$$$(¯`v´¯)$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$(¯`(?)´¯)$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$(_.^._)$$
$$$$$$$$$$$$$$$$$(¯`v´¯)$$$$$
_$$$$$$$$$$$$$$$(¯`(?)´¯)$$$
___$$$$$$$$$$$$$$(_.^._)$$
______$$$$$$(¯`v´¯)$$$$$
________$$$(¯`(?)´¯)$$
___________$(_.^._)$
____________$$$$$$
---$$$$$$$$__$$__$$
sara
جمعه 20 خرداد 1390 05:53 ب.ظ
میشه بیای به این سایت؟؟؟؟

starmusic.ir

اونی نیست که از اسمش متوجه میشی ...
لطفا یه سر بهش بزن و اگه خواستی بقیه رو هم خبر کن

لطفا فقط یه بار هم شده بیا...
ملیکا
پنجشنبه 19 خرداد 1390 07:30 ب.ظ
سلام دوست عزیز.خیلی قشنگ بود.اینطور دوستیا و دوست داشتن ها فقط قبل از بهم رسیدن خوبه.البته عشق اگه حقیقی باشه همیشه پابرجاست.به امید آن روز که عشق به معنای واقعی خودش وجود داشته باشه.پست خیلی زیبایی بود(مثل همیشه)بازم به ما سر بزنید.خوشحال میشیم
اردشیر بابکان
سه شنبه 17 خرداد 1390 10:10 ب.ظ
روزگارتان اهورایی
اگر علاقه دارید من در وبلاگم مطلب کوتاهی درباره پاسخی برای مدعیان برتری از دیدگاه زرتشت نوشتم اگر مایل هستید آن را بخوانید و دیدگاهتان را بیان کنید.
با تشکر از شما دوست عزیز
پژمان
سه شنبه 17 خرداد 1390 02:35 ب.ظ
سلام آپم بدو بیا
شیپورچی
سه شنبه 17 خرداد 1390 02:05 ب.ظ
سلام داداش سعید

ع
کوجایی خب کم پیدایی

نمیای نمیری...

وب واسه رفت و آمده بوووووووووووخدا
میثم
چهارشنبه 11 خرداد 1390 11:26 ق.ظ
اومدم سری به وبلاگت زدم .. گفتم سلامی عرض کنم

موفق باشی سعید عزیز
پاسخ saeid : ممنون عزیز
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30