تبلیغات
فناکدۀ عشاق - عشق یا دوستی ... (قسمت اول)
پنجشنبه 13 مرداد 1390

عشق یا دوستی ... (قسمت اول)

   نوشته شده توسط: saeid    

دنیای احساس صحنه جنگ میان عشق و هوس است .... شاید خیلی ها بر این باور باشند که عشق از هوس سرچشمه می گیرد ... اما عشق حقیقی پاک است ... دنیای خرابی است ... دوستان ، داستان امروز را به علت طولانی بودن به دو قسمت تقسیم کرده ام ... قسمت بعدی در سه روز آینده در وبلاگ گذاشته خواهد شد ... لطفا مرا ببخشید ...

دوستان فناکده داستان امروز قصه زندگی من نیست ... قصه زندگی عشق های امروزی است ... پس با همراهی گرمتان مرهمی باشید بر زخم های فناکده ...

 

 

 

آسمان آبی بود ... دو دلداده که از عشق یکدیگر بی تاب بودند ... عشق در دوران طوفان علم چیز نامعقولی است ... اما هنوز هست و جان را التهاب می دهد ... گرچه هوس بازی ها آبرویش را برده است ... میلاد ، زاده امروزی است ... پسری کاملا معمولی که جانش در گرو عشق بزرگ شده است ... چرا که قصه شیرین عشق پدر و مادر خویش را شنیده است و تصمیم برآن دارد تا قصه ای نو بنا سازد ... رویای بزرگی داشت ... آنقدر که می شد دریا را در آن جای داد ... زیرا نا ملایمات زندگی رنگ آبی وجودش را تیره نمی کرد ... سخت تر از آهن ... استوار تر از کوه ... عاشق زیبایی ... چرا که شور و شر دل عشاق قشنگی است ... طبیعت زیبای شمال همیشه برایش حس تازگی به ارمغان می آورد ، گرچه از کودکی آنجا بود اما دلزده نبود ...

 

کاش آسمان ابری زندگی ام آفتابی شود

 تا دگر قلمم مجبور نباشد رویاهای زیبای عاشقی را به فناکده ببرد....

 

میلاد عاشق بود ... عاشق برگی پر طراوت ... دختری از جنس مهتاب ... زیباتر از زیبایی ... آری میلاد در دل عشق بزرگی را می پروراند ... دختری که از کودکی به اسم هم در آمده بودند ... هم بازی دوران کودکی و دوستان بسیار خوب یکدیگر در دوران نوشکفتگی ... قبل از آن که عشق را در وجودش احساس کند دختر خیلی دوست می داشت و او را بهترین یار خود می دانست و اکنون در این سن و سال آن دو همدیگر را دوست دارند و عاشقانه به یکدیگر احساس آرامش می بخشند ... ایام زیبایی بود ... مشکلی نبود ... دانشگاه محل تحصیل آن دو بود ... مدتی زیادی نبود که در دانشگاه مشغول به تحصیل بودند ... اما آن دو هم دانشگاهی نبودند ... دختر از زیبایی چیزی کم نداشت ... کم تر کسی از زیبایی او به وجد نمی آمد ... چشم های سیاهش برق فریبنده ای داشت .... و میلاد نمی دانست در درون او چه می گذرد ...

 

کاش دانشگاه محل امن تحصیل بود ...

کاش هدف از دانشجو بودن فقط و فقط تحصیل بود ، نه چیز دیگر ...

 

در روزی از روزهای خوش آهنگ پاییز میلاد در دل احساس دلتنگی عجیبی می کند ... عشق را سوزناک می یابد و از دلتنگی جانش به لب می رسد ... دیدار معشوقه شاید او را آرام می کرد ... نگاهی به ساعتش کرد ... کلاسش داشت شروع می شد ... اما دلش به او دستور می داد که به دیدار یار برو ... نگاهی به ساختمان دانشگاه انداخت و با لبخندی نشان از رضایتمندی به سمت دانشگاه دختر راهی شد ... دختر تلفنش را جواب نمی داد ... میلاد حدس زد شاید سر کلاس باشد ... تا برسد کلاسش هم تمام می شود ... نمی دانست چرا گام هایش اینگونه بی اختیار سریع حرکت می کنند ... این حس دلتنگی را تا کنون به این شدت تجربه نکرده بود ... دیگر آسمان هم غرش می کرد ... گویی صدای خش خش برگ ها و ، های و هوی ابرها سنفونیک به راه انداخته اند ...

میلاد رسید ... همچنان دختر همراهش را جواب نمی داد ... به داخل حیاط وارد شد ... صحنه ای را مشاهده کرد .... دختر به همراه پسری در یکی از صندلی ها مشغول صحبت بود ... دلش لرزید ... اما فکرش را کج نکرد ... جلو رفت و سلام کرد ... دختر جاخورد.... اندکی مکس کرد و بعد شمرده گفت : آقای درویشی پسرخاله ام ... میلاد آقای درویشی.... خوش و بش خشکی بود ... هردومرد از دیدن یکدیگر خرسند نبودند ... دختر ادامه داد ... داشتیم در رابطه با یکی از درس ها صحبت می کردیم .... میلاد به آرامی گفت « مزاحم نمی شوم ، آمده بودم یکی از دوستانم را ببینم ... اما نیست » خداحافظی کرد و به سمت در خروجی به راه افتاد ... قصد رفتن میلاد گویی فرمان بارش آسمان را صادر کرد... باران پاییزی به شدت شروع به بارش کرد ... صدای خنده دختر و آقای درویشی که دوان دوان به سمت ساختمان دانشگاه می رفتند اجازه نمی داد میلاد سرش را به عقب برگرداند ... دیگر خیس شده بود ... قدم هایش دیگر عادی بود ... تابی در رفتن نداشت ...

 

باریدن حس زیباییست که پاک ترین آن نصیب آسمان می شود ... کاش من هم آسمان بودم ...

 

چند روزی گذشت ... تاب بی مهری دختر میلاد را کلافه کرده بود ... در ذهن فکری داشت ، شاید بهتر بود با او صحبت کند ... آری ... این بهترین کار بود ... خانه دختر ... همه بودند ... میلاد در اتاق دختر را کوبید و به داخل رفت ...« سلام، خسته نباشید ... با درس ها چه می کنید ... »«هیچ ، همه چیز خوب است » صدای میلاد کمی می لرزید اما تمام سعی اش براین بود که خود را عادی نشان دهد ... « راستش آمده بودم تا در رابطه با موضوعی با هم صحبت کنیم ... مگر قرار نیست که ما با هم ازدواج کنیم ؟» دختر با اندکی تامل گفت: « خب اینکه از خیلی وقت پیش مشخص شده » میلاد ادامه داد « پس آقای درویشی چه کارست ؟ » دختر خنده ای زد و خیلی راحت گفت « میلاد تو دیگر چقدر ساده ای ... ما فقط دوست هستیم ... همین ... تو که باید بدانی در دانشگاه این دوستی ها عادی است ... » میلاد سرش را تکان داد و با خنده ای پر از مهر از اتاق خارج شد ... انگار توجیح شده بود ... دیگر قلبش هراسان نمی تپید ... دوباره احساس می کرد هوایی که استشمام می کرد بوی تازه گی می دهد ... با خود فکر می کرد ... « یعنی من هم باید در دانشگاه دوستی صمیمی از جنس مخالف داشته باشم ... » اما قلبش قبول نمی کرد ... با خود زمزمه هایی می کرد ... من فقط دوست دارم با عشقم باشم نه با کسی دیگر ...

 

یگانگی بزرگترین موهبت عشق حقیقی است ... چرا احساس بزرگ قلب کوچکمان را تقسیم کنیم ....

این داستان ادامه دارد ...


valoriemcaloon.hatenablog.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 07:04 ب.ظ
Good post! We will be linking to this particularly great
post on our website. Keep up the great writing.
شایدآشنا
پنجشنبه 7 مهر 1390 06:08 ب.ظ
جالبه
منتظرادامشم
لطفاب ایمیل من دیگه نیاوگرنه مجبورمیشم آدرسموعوض کنم
من نامزددارم
پاسخ saeid : خانم شاید آشنا .... من حتی آدرس وبلاگ شمارو تو لینک هام ندارم ....
و هیچ وقت هم به ایمیل شما پیغام ندادم .... این وبلاگ با این هدف ساخته نشده .... پس لطفا اول مطمئن بشید بعد تهمت بزنید ....
در ضمن نیازمند تعریف و حمایت شما هم نیستم ....
مریم و رامین
یکشنبه 3 مهر 1390 03:07 ق.ظ
سلام فعلا که تا اینجا خوندم و غمگینم ما هم عاشقیم و حست رو درک میکنیم
نمی دونم باید چی بگم
پاسخ saeid : ما دربست چاکر همه عاشق و معشوقا هستیم ..... دمتون گرم .... با ادامش در خدمت شما هستم....
رز
یکشنبه 3 مهر 1390 02:42 ق.ظ
__█████____████
___████__████_███
__███____████__███
__███_███___██__██
__███__███████___███
___███_████████_████
███_██_███████__████
_███_____████__████
__██████_____█████
___███████__█████
______████ _██
______________██
_______________█
_████_________█
__█████_______█
___████________█
____█████______█
_________█______█
_____███_█_█__█
____█████__█_█
___██████___█_____█████
____████____█___███_█████
_____██____█__██____██████
______█___█_██_______████
_________███__________██
_________██____________█
_________█
________█
________█
_______
پاسخ saeid : ممنون
ارکیده
چهارشنبه 30 شهریور 1390 01:27 ق.ظ
. . . . . . ¶¶¶ ¶¶¶¶ ..¶¶¶
. . . . . . . ¶¶¶ . . ¶¶¶.¶ .¶¶
. . . . . . .¶¶¶ ¶. .¶¶¶. . .¶¶
. . . . . . ¶¶¶¶. . . ¶¶¶ . . .¶¶¶
. . . . . .¶¶¶¶¶ . . ¶¶¶¶ ¶¶ .¶¶
. . . . . ¶¶¶¶. . . . ¶¶¶¶. . . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶........¶¶. . . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶. ... . ¶¶. . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶ . . ¶¶. . ¶¶
. . . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ¶.¶¶
¶¶. . . . .¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶.¶¶
¶¶¶¶¶ . . . . . ¶¶
. ¶¶¶¶¶¶¶ . . ¶¶
. .¶¶¶¶¶¶¶ . ¶¶
. . .¶¶¶¶¶¶. ¶¶
. . . .¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . . .¶¶
. . . . . . . ¶¶
. . . . . . .¶¶
. . . . . . ¶¶
. . . . . . ¶¶
. . . . . . ¶¶

سلام گل ناز

خوبی؟

ببخش مزاحمت شدم

اگه قابل دونستی بیا وبم

خوشحال میشم

زهرا(دوست داشتن زبباست)
چهارشنبه 23 شهریور 1390 12:27 ب.ظ
سلاااااااااااااااااااام...خوبی؟
امروز تولدمه...آپم ... حتما بیا....

منتظرم
پاسخ saeid : وای ..... خیلی ببخشید ..... من خیلی دیر به دیر می یام به وبم .... تولدت مبارک
زهرا(دوست داشتن زبباست)
چهارشنبه 23 شهریور 1390 12:27 ب.ظ
سلاااااااااااااااااااام...خوبی؟
امروز تولدمه...آپم ... حتما بیا....

منتظرم
سورنا
سه شنبه 22 شهریور 1390 07:52 ق.ظ
خوندم دلچسب بود..حالا ببینیم بعدش چی میشه؟
آپم
زهرا(دوست داشتن زبباست)
جمعه 18 شهریور 1390 12:41 ق.ظ
سلاااااااااااااااااااااام .خوبی؟


امروز تولد یک سالگی وبلاگمه.....
من آپم...
حتما حتما بیای و نظر بدی...
فراموش نکنیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا


منتظرم
Atefeh
پنجشنبه 17 شهریور 1390 02:11 ب.ظ
salam. in dastanet taghriban vagheiate hame dostiha ghabl az inke paye 2taraf be daneshgah baz beshe! ama na chon uni jaye badie! chon inghadr mahdodim ke unja cheshamon baz mishe o taze mi2nim ba cheshme baz dar morede adama tasmim begirim! albate man movafeghe khianat nistam! ama hame dostihaye bi tafakor injoorie!
چراغ سبز2011
سه شنبه 15 شهریور 1390 04:55 ب.ظ
سلام
^^^^^^^^^^^################^^^^^^^^^^^^
^^^^^^^^#####################^^^^^^^^^^
^^^^^^######^^^^^^^^^^^^^######^^^^^^^^
^^^^^#####^^^^^^^^^^^^^^^^^######^^^^^^
^^^^####^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^#####^^^^^
^^^####^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^#####^^^^
^^####^^^^^####^^^^^^^^^###^^^^^###^^^^
^^###^^^^^######^^^^^^^###^^^^^^####^^^
^####^^^^^######^^^^^^###^^^^^^^^###^^^
^###^^^^^^^####^^^^^^###^^^^^^^^^####^^
^###^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^###^^
^###^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^###^^
^###^^^^##^^^^^^^^^^^^^^^^^##^^^^^###^^
^###^^^^###^^^^^^^^^^^^^^^^##^^^^####^^
^####^^^^###^^^^^^^^^^^^^^###^^^^###^^^
^^###^^^^####^^^^^^^^^^^####^^^^####^^^
^^####^^^^#####^^^^^^^#####^^^^^###^^^^
^^^####^^^^###############^^^^#####^^^^
^^^^####^^^^^###########^^^^^#####^^^^^
^^^^^#####^^^^^^^^^^^^^^^^^######^^^^^^
^^^^^^#########################^^^^^^^^
خیلی خوب بود
اگه خواستی می تونی به وب منم یه سر بزنی
اومدی نظر یادت نره
نسترن
جمعه 11 شهریور 1390 02:13 ب.ظ
.•´¯) (¯`•.•´¯)
*`•.¸(¯`•.•´¯)¸.•´
¤ º° ¤`•.¸.•´ ¤ º° ¤ ! •.¸¸.•´¯`•.¸¸.☆♡
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬ دوست جـــــونم
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
╬═♥╬ آپــــــــــــم
╬♥═╬
╬♥═╬
╬═♥╬.
╬═♥╬ حتــــــما بیـــــا پیـــــــشم ... منتــــظرتم
╬♥═╬
╬═♥╬
╬♥═╬
♥´¨)
¸.-´¸.-♥´¨) ¸.-♥¨)
(¸.-´ (¸.-` ♥♥´¨) ♥.-´¯`-.- ♥☆(◕‿◕)♡☆•.¸¸.•´¯`•.¸¸.✿
زهرا
پنجشنبه 3 شهریور 1390 01:44 ق.ظ
سلام...
من با چند تا سروده از خودم آپم..!!!
دوس دارم حتما بیای ...
و حتما حتما نظر بده...


بدو بیا..........................
ماریا
چهارشنبه 2 شهریور 1390 12:41 ب.ظ
تو هم از گوریل یاد گرفتیادو قسمتی میکنی؟خوبی؟قرار بود داستان های شاد بنویسی؟.راستی میخوام ی وبلاگ درست کنم دنیا ی خنده خاطرات دانشگاه گرگان و گنبد و کلاس زباناو...
و میخوام اولشوبا گوریل گوسفند میگ میگ مورچه و کوتوله واویلا شروع کنم ازشون خبر داری؟منتظرادامه داستانت هستم.
شقایق
چهارشنبه 2 شهریور 1390 12:21 ب.ظ
چه جالب
زهرا
سه شنبه 1 شهریور 1390 04:32 ب.ظ
-♥
--♥
---♥
-----♥
-------♥
--------♥
---------♥
-----------♥
-------------♥
,•’``’•,•’``’•,
.’•,`’•,*,•’`,•’
....`’•,,•’`
،،،،،،،،،،،،¨€¨€¨€¨€¨€
،،،،،،،،،،¨€¨€▒▒▒¨€¨€
،،،،،،،،¨€▒▒▒▒▒▒¨€¨€
،،،،،،،،¨€▒▒▒▒▒▒▒¨€¨€
،،،،،،¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒¨€¨€،،،،¨€
،،،،،،¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒¨€،،،،،،¨€
،،،،¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒¨€،،،،،،¨€
،،،،¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒¨€،،،،،،¨€
،،،،¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒¨€،،¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€
،،،،¨€¨€▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒¨€،،¨€¨€¨€¨€¨€،،،،¨€
،،،،،،¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€
،،،،،،¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€
،،،،¨€¨€¨€¨€▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€
،،¨€¨€▒▒¨€¨€▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒▒▒¨€¨€
¨€¨€▒▒▒▒¨€¨€▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒▒¨€¨€
¨€▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒▒¨€
¨€▒▒▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒▒¨€¨€
¨€¨€▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒¨€¨€¨€
،،¨€¨€▒▒▒▒▒¨€¨€¨€▒¨€¨€▒▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒▒¨€¨€
،،،،¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒▒¨€¨€▒▒▒▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€
،،،،،،،،،،،،¨€▒▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€
،،،،،،،،،،،،¨€¨€▒▒▒▒▒▒▒¨€¨€
،،،،،،،،،،،،،،¨€¨€▒▒▒▒▒▒¨€¨€
،،،،،،،،،،،،،،،،¨€¨€▒▒▒▒¨€¨€
،،،،،،،،،،،،،،،،،،¨€ ¨€¨€¨€¨€
,•’``’•,•’``’•,
.’•,`’•,*,•’`,•’
....`’•,,•’`
-----------♥
---------♥
--------♥
-------♥
-----♥
---♥
آپم حتما بیا.....
و حتما حتما حتما نظر بزاری
زهرا
دوشنبه 31 مرداد 1390 02:44 ق.ظ
salam....
mamnoon....!!!
شایدآشنا...
شنبه 29 مرداد 1390 05:47 ب.ظ
هرمس جان واقعاواست متاسفم خیلی احمق تشریف داری
واقعابی شعور وازدنیاعقب افتاده ای برو یه فکری کن واسه خودت
مردشورتوببرم
البته آقاسعیدمنوببخشیدولی هرچی گفتم حقش بود
زهرا
شنبه 29 مرداد 1390 02:56 ب.ظ
-♥
--♥
---♥
-----♥
-------♥
--------♥
---------♥
-----------♥
-------------♥
,•’``’•,•’``’•,
.’•,`’•,*,•’`,•’
....`’•,,•’`
،،،،،،،،،،،،¨€¨€¨€¨€¨€
،،،،،،،،،،¨€¨€▒▒▒¨€¨€
،،،،،،،،¨€▒▒▒▒▒▒¨€¨€
،،،،،،،،¨€▒▒▒▒▒▒▒¨€¨€
،،،،،،¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒¨€¨€،،،،¨€
،،،،،،¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒¨€،،،،،،¨€
،،،،¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒¨€،،،،،،¨€
،،،،¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒¨€،،،،،،¨€
،،،،¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒¨€،،¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€
،،،،¨€¨€▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒¨€،،¨€¨€¨€¨€¨€،،،،¨€
،،،،،،¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€
،،،،،،¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€
،،،،¨€¨€¨€¨€▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€
،،¨€¨€▒▒¨€¨€▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒▒▒¨€¨€
¨€¨€▒▒▒▒¨€¨€▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒▒¨€¨€
¨€▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒▒¨€
¨€▒▒▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒▒¨€¨€
¨€¨€▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒¨€¨€¨€
،،¨€¨€▒▒▒▒▒¨€¨€¨€▒¨€¨€▒▒▒▒¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ¨ˆ▒▒▒▒¨€¨€
،،،،¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€▒▒▒▒¨€¨€▒▒▒▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€
،،،،،،،،،،،،¨€▒▒▒▒▒▒▒¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€¨€
،،،،،،،،،،،،¨€¨€▒▒▒▒▒▒▒¨€¨€
،،،،،،،،،،،،،،¨€¨€▒▒▒▒▒▒¨€¨€
،،،،،،،،،،،،،،،،¨€¨€▒▒▒▒¨€¨€
،،،،،،،،،،،،،،،،،،¨€ ¨€¨€¨€¨€
,•’``’•,•’``’•,
.’•,`’•,*,•’`,•’
....`’•,,•’`
-----------♥
---------♥
--------♥
-------♥
-----♥
---♥
آپم حتما بیا.....
و حتما حتما حتما نظر بزاری
غریبه ی عاشق
سه شنبه 25 مرداد 1390 01:50 ب.ظ
آسمان بلند نیست
دست من کوتاه است
هر بار که پرواز می کنم
از میان انبوه واژه ها می گذرم
نجواهای لطیف از زیر انگشتانم می گریزند
واژه ها سرانجام جهان را خواهند انباشت
و دنیا به آخر خواهد رسید
آسمان بلند نیست
دست من کوتاه است
غریبه ی عاشق
سه شنبه 25 مرداد 1390 01:50 ب.ظ
حرفی نا گفته
چشمی نا دیده
گوشی نا شنیده
دستی نا لغزیده
در نزدیکی خاطره ای دور
زورقی خموش و بی مسافر
سوار بر موج چموش
شاهد لب آسمان برلب زمین در افق
با کوله ای از مهر فرسوده
مستعد استمدادی بی درنگ
اما دریغ از امدادی
اسبم را باید زین کنم !
hermes
دوشنبه 24 مرداد 1390 08:40 ق.ظ
bebinam to az seda simaye jomhuri eslami pul migiri in serial haye abakiye jahan sevomi ro tahvil mardom midi? va khak bar sare sayere dustan. jedan khak barsare hame. khak bar sare in mamlekat ke javunash ba in arajife nazel sargarm mishan
fana
شنبه 22 مرداد 1390 05:17 ب.ظ
slm
up;idam khoshal misham biyayn
نیلوفر
جمعه 21 مرداد 1390 01:33 ب.ظ
montazere edamash hastam
رضا
جمعه 21 مرداد 1390 11:08 ق.ظ
و میلاد نمی دانست در درون او چه می گذرد ...

فکر کنم با یه داستان خیلی جالب رو به رو هستیم.داستان خوبی نوشته بودی.کشش خوبی همراه داستان بود.
اما بیش از حد امروزی بود.اینجور داستانها معمولا تاریخ مصرف دارن.برای زمانه ما قابل فهم تر هستن تا نسلهای گذشته و شاید آیندگان.
ممنون بخاطر این پست.
قسمت بعدیه داستان رو نوشتی خبر کن ....
موفق باشی.
fana
سه شنبه 18 مرداد 1390 10:16 ب.ظ
salaam saeid jun merC khabaram kardi
khosham miyad vagheyataro minevisi
khoshkel bud
غریبه ی عاشق
دوشنبه 17 مرداد 1390 11:17 ب.ظ
جای تو اگر بودم
به آهوی رمیده ای دل می بستم
که زنوانش از
تنهایی نلرزیده باشد
به پرنده ای دل می باختم
که می شد
چون درختی به آوازش پناه برد
به سرو بلند بالایی
که سبز
معنی او بود و
یشم مفهوم اش ..
جای تو اگر بودم ..
ارکیده
دوشنبه 17 مرداد 1390 05:02 ب.ظ

$$$$$$$______$$$$$$$
__$$______$$$__$$$_____$$
_$$_________$$_$$________$
_$___________$$$_________$
_$__________$$_$$________$
_$$_________$$$$$_______$$
__$$_________$$$_______$$
____$$________$_______$$
_____$$$_____________$$
_______$$___________$$
___________________$$
_________________$$
________________$$
_______________$$
_______________$$
_______________$$$__$$
________________$$_$$$
________________$$$$$$
_________________$$$$$$
______________$$$$$$$$$$







.*..lovel…*
…..*..lovelovelo…*
…*..lovelovelove….*
..*.lovelovelovelove…*…………….*….*
.*..lovelovelovelovelo…*………*..lovel….*
*..lovelovelovelovelove…*….*…lovelovelo.*
*.. lovelovelovelovelove…*…*…lovelovelo .*
*..lovelovelovelovelove…*.*…lovelovelo …*
.*…lovelovelovelovelove..*…lovelovelo… *
…*….lovelovelolovelovelovelovelovelo…*
…..*….lovelovelovelovelovelovelov…*
……..*….lovelovelovelovelovelo…*
………..*….lovelovelovelove…*
……………*…lovelovelo….*
………………*..lovelo…*
…………………*…..*

…………… … *

.........................................................................................................................................





. . . . . . ¶¶¶ ¶¶¶¶ ..¶¶¶
. . . . . . . ¶¶¶ . . ¶¶¶.¶ .¶¶
. . . . . . .¶¶¶ ¶. .¶¶¶. . .¶¶
. . . . . . ¶¶¶¶. . . ¶¶¶ . . .¶¶¶
. . . . . .¶¶¶¶¶ . . ¶¶¶¶ ¶¶ .¶¶
. . . . . ¶¶¶¶. . . . ¶¶¶¶. . . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶........¶¶. . . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶. ... . ¶¶. . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶ . . ¶¶. . ¶¶
. . . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ¶.¶¶
¶¶. . . . .¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶.¶¶
¶¶¶¶¶ . . . . . ¶¶
. ¶¶¶¶¶¶¶ . . ¶¶
. .¶¶¶¶¶¶¶ . ¶¶
. . .¶¶¶¶¶¶. ¶¶
. . . .¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . . .¶¶
. . . . . . . ¶¶
. . . . . . .¶¶
. . . . . . ¶¶
. . . . . . ¶¶
. . . . . . ¶¶




سلام
خوبی؟


داستان جالبیه تا الان
ببینیم چی میشه

دانشگاه جای همه چیز شده جز تحصیل
مریم پاییزی
دوشنبه 17 مرداد 1390 03:41 ب.ظ
سلام چطوری؟
خوبی؟
چه خبرا؟
داستان خوبیه!
شایدآشنا...
دوشنبه 17 مرداد 1390 10:51 ق.ظ
سلام...........
فک نمیکنی داری بدقولی میکنی 3روزشداااااااااااااااااااااااااااااااااا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30