تبلیغات
فناکدۀ عشاق - عشق یا دوستی (قسمت دوم)
جمعه 8 مهر 1390

عشق یا دوستی (قسمت دوم)

   نوشته شده توسط: saeid    

با سلام خدمت دوستان .....
آمده ام اما بازهم خیلی دیر ..... بازهم بدقول شدم .... بازهم شرمنده دوستانم .... امان از روزگار و مشکلاتش .... 
معذرت خواهی عمیقم تقدیم شما دوستان باوفای فناکده ..... 
دلیل آمدنم را مدیون دوستی هستم که مرا به ادامه کار فناکده امیداوار کرد ..... شاید خودش هم نمیداند منظور من او باشد ..... اما صمیمانه از او تشکر میکنم و داستان بعدی ام را تقدیم او می کنم .....
دوستان خواهشی دارم : به بلندای ارزش رفاقتم با دوستان فناکده قسم هدف من چیزی جز نوشتن حرف دلم نیست ..... نمی دانم چرا افرادی با من دشمنی می کنند ..... اما از این که به فناکده می آیند متشکرم و دستشان را صمیمانه می فشارم ...دوستان خواهش مندم که به حاشیه نروید ..... و ارزش رفاقت را خراب نکنیم ....


قسمت قبل تا اونجایی دنبال شد که میلاد با آقای درویشی ملاقات کرد و دختر بهش گفت دوستی در دانشگاه یه امر عادیه .....

حالا ادامه داستان .....

روزها و ماه ها گذشت  و میلاد بارها عشقش را با دوستش دیده بود .... صمیمیت آنها خیلی زیاد بود .... حسادت یکی از بزرگترین و عذاب آورترین ابزار عشق بزرگ است ....و این تبری بر پیکر میلاد بود .... چه می شد کرد .... باید تحمل کرد .... تا این که روزی میلاد دختر را با حالتی پریشان در یکی از خیابان های شهر دید ... استرس و نگرانی مثل رودی از چهره اش جاری بود .... پاهایش بر روی زمین کشیده می شد .... گویی چندنفر میلاد را نگه داشته بودند تا میلاد به طرف دختر نرود .... سخت بود ...اما حال خراب دختر میلاد را هم خراب کرده بود... یعنی چه مشکلی پیش آمده که او اینگونه ناآرام بود...

چند ساعتی گذشت .... میلاد در اتاقش هنوز به فکر دختر بود .... دلش شور می زد.... در حالی که موبایل در دستش بود نمی توانست به دختر زنگ بزند....

 

گاهی نگرانی شمشیریست که ناخواسته دل آدم را میشکافد ، بی آنکه بمیری بارها تکرار می شود....

 

بعد از اندک مدتی بالاخره گوشی میلاد زنگ می خورد... شماره دختر بود ... دیگر می دانست که اتفاقی افتاده ....

با صدای لرزان : « سلام ، حالتون خوبه ؟ » و آنچه می شنید صدای بسیار ناراحت دختر بود که از او درخواست ملاقات کرد .... و میلاد که با تعیین مکانی به سرعت راهی شد....

فکر اینکه چه اتفاقی افتاده است میلاد را کلافه کرده بود ... در یکی از پارکهای شهر دختر به انتظار نشسته بود .... میلاد به کنار دختر نشست و با صدایی لرزان سلام کرد .... دیدن اشکهای دختر که با دستهایش به سرعت پاک شد میلاد را مضطرب تر کرد ...

کلام های تعارفی اما سراسر اظطراب هردو را کلافه کرده بود ..... تا اینکه دختر دیگر قفل صحبتش را شکست...

میلاد چقدر مرا دوست داری ؟ پاسخ زیبای میلاد که اندازه اش را در شمردن نفس های تمام عمرش بیان کرد دختر را غمگین تر می کرد .... سوال ها از پس یکدیگر می گذشتند و میلاد فقط پاسخ می داد ....تا اینکه دختر این سوال را پرسید .....« دلیل این همه دوست داشتن چیست ؟» میلاد با لبخندی سراسر از اطمینان گفت پاکی تو .... بغض دختر شکسته شد .... هق هق گریه هایش دیگر نمی گذاشت سوالی بپرسد .... اما لابه لای گریه هایش این را گفت : « من دیگر لایق تو نیستم چون که دیگر پاک نیستم» و به سرعت میلاد را ترک کرد در حالی صدای گریه اش توجه همه را به خود جلب کرده بود .....

حال میلاد تنها بود .... دنیا ایستاده بود .... زمان حرکت نمی کرد ..... گوش هایش چیزی نمی شنید ..... همه چیز را فهمیده بود ... آری آقای درویشی .....شک نداشت که حدسش درست است .....  نفرتی عمیق او را در بر گرفته بود .... هیچ چیز برایش زیبا نبود .... حتی بارانی که دوباره برای میلاد گریه می کرد .....

دوست داری بمیری اما نفس هایت تو را شلاق می زنند که هنوز زنده ای ....

همه چیز تمام شدنی بود .... دیگر هیچ دلیلی برای ادامه زندگی نبود .... شاید باید خودش را راحت می کرد ..... اما خبری دریافت کرد ..... دختر مرده ..... دختری از جنس مهتاب که که میلاد سالها عاشقانه او را می پرستید دیگر نیست ..... او خود کشی کرده است ...... گریه نمی کرد ..... بغض گلویش را لگد باران کرده بود ... حالا فهمیده بود که باید چه کند .....

چند روزی گذشت تا این که میلاد را زانو زده بر بالین جنازه آقای درویشی دستگیر کردند.... در حالی که بازهم باران می بارید ..... و مامورین دست بند زده او را می بردند ..... میلاد سربه آسمان گرفت و به آرامی گفت دیگر کاری ندارم .... منتظر رفتنم می شوم ..... طولی نکشید که میلاد خود را در کنار چوبه دار می یابد و آخرین چیزی که از او ماند همان پازدن های موقع مردنش بود که دل همه حاضرین را به سوز آورده بود ..... آنقدر عشق او عمیق بود که حتی موقع مردن بی آنکه حتی کلمه ای به زبان بیاورد همگان برایش اشک می ریختند و باز هم در زیر گریه آسمان .....

عشق طوفانی است که گاه همه چیز را خراب می کند .... همه چیز را .....


دوستان میدانم شاید خیلی ها مخالف پیامی هستند که من در این داستان به دست کلمه نشان دادم .... انتقاد را می پزیرم اما توهین را نه .....



www.purevolume.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 08:36 ق.ظ
Hello! Do you use Twitter? I'd like to follow you if that
would be okay. I'm absolutely enjoying your blog and look forward to
new posts.
manicure
سه شنبه 15 فروردین 1396 01:50 ق.ظ
Its like you read my mind! You appear to know a lot about this,
like you wrote the book in it or something.

I think that you can do with a few pics to drive the message home a bit, but
other than that, this is fantastic blog. A great read.

I'll definitely be back.
manicure
جمعه 11 فروردین 1396 01:41 ق.ظ
Remarkable things here. I'm very glad to look your post. Thank you a lot and I
am having a look ahead to contact you. Will you kindly drop
me a e-mail?
مهسا
دوشنبه 19 فروردین 1392 10:17 ب.ظ
داستانونصه خوندم امانصفشم قشنگ بوداقاسعیدشغلت چیه .عاشقیرووتنهاییروتجربه کردم شیرینه اما تلخ
پاسخ saeid : شغلم تنهایی...
سویل
دوشنبه 19 فروردین 1392 10:44 ق.ظ
سلام متنات خیلی آدمو تحت تاثیر قرار میده.موفق باشی.
پاسخ saeid : ممنون که خوندی
نیلوفر
دوشنبه 11 مهر 1390 11:52 ب.ظ
سلام سعیدجونم خوبی؟؟
عکسی که گذاشتی خیلی خوشگله تازه به قالب وبلاگت هم خیلی میاد.
ازاین پستت خوشم میاد.مرسی
لینکیدمت
ممنون از حضورگرمت
پاسخ saeid : سلام .... ممنون از محبتت .....
بهاره--قصرعشق
دوشنبه 11 مهر 1390 08:19 ب.ظ
تا می خواهی فرصت ها روغنیمت شماری وپا به پای لحظه ها به سمت روشنی قدمی برداری ، احساس زخمی دیروز بند بند وجودت را نشانه می گیرد وتمام بغض های فرو خورده بی اختیار راه نفست را می بندد. می دانم چه می گویی. عاشق بودن سخت است اما تا به کی سکوت مرهم حرف های نا گفته می شود؟ بگذار رویای شیرین دیروز در لحظه های سبز امروز جاری باشد ،شاید در فرداهای دور بخواهی دفتر خاطراتت را ورق بزنی ، دیگر کافیست
پاسخ saeid : عالی بود .....
ممنون از حضور گرمت....
شایدآشنا
دوشنبه 11 مهر 1390 01:01 ب.ظ
منتظراینم ک منوببخشی
پاسخ saeid : شرمنده ....
ولی شماکه کاری نکردی که من ببخشمت ...
میثم
دوشنبه 11 مهر 1390 09:03 ق.ظ
شرط دل دادن دل گرفتن است، وگرنه یکی بی دل می‌شود و دیگری دو دل!
......
سلام مطلبتو کامل خوندم اول اینه که داستان واقعه ای هست یا نه ..
در هر صورت مطلبت خوندنی و با احساس بود... خیلی خوبه که با احساس و با جرات می نویسی ....
پاسخ saeid : واقعی بودن چه فرقی می کنه .....
مهم اینه ممکنه واسه هرکس اتفاق بیفته .....
نازنین
یکشنبه 10 مهر 1390 09:18 ب.ظ
____¶¶¶¶¶¶_____¶¶¶¶¶
__¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶__¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
_¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶____¶¶¶¶
¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶____¶¶¶¶
¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶__¶¶¶¶¶
¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ _¶¶¶¶¶
_¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
___¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
_____¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
_______¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
_________¶¶¶¶¶¶¶¶
___________¶¶¶¶
____________¶¶
_____________¶
____________¶
___________¶
__________¶
________¶
________¶
______¶
_____¶
_____¶
______¶
______¶

____¶¶¶¶¶¶______¶¶¶¶¶¶
__¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶__¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
_¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶____¶¶¶¶
¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶____¶¶¶¶
¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶__¶¶¶¶¶
¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ _¶¶¶¶¶
_¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
___¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
_____¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
_______¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
_________¶¶¶¶¶¶¶¶
___________¶¶¶¶
____________¶¶
_____________¶
____________¶
___________¶
__________¶
________¶
________¶
______¶
_____¶
_____¶
______¶
______¶


____¶¶¶¶¶¶______¶¶¶¶¶¶
__¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶__¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
_¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶____¶¶¶¶
¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶____¶¶¶¶
¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶__¶¶¶¶¶
¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ _¶¶¶¶¶
_¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
___¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
_____¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
_______¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
_________¶¶¶¶¶¶¶¶
___________¶¶¶¶
____________¶¶
_____________¶
____________¶
___________¶
__________¶
________¶
________¶
______¶
_____¶
_____¶
______¶
______¶

____¶¶¶¶¶¶______¶¶¶¶¶¶
__¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶__¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
_¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶____¶¶¶¶
¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶____¶¶¶¶
¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶__¶¶¶¶¶
¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ _¶¶¶¶¶
_¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
___¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
_____¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
_______¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
_________¶¶¶¶¶¶¶¶
___________¶¶¶¶
____________¶¶
_____________¶
____________¶
___________¶
__________¶
________¶
________¶
______¶
_____¶
_____¶
______¶
آپم...خوشحال میشم بیای
پاسخ saeid : حتما می یام .....
نیلوفرانه
یکشنبه 10 مهر 1390 09:00 ب.ظ
salam...mamnun ke be webam umadin...shoma link shodin.agar dust sashtin mano ba esme نیلوفرانهlink konid...mercii
پاسخ saeid : ممنون از اینکه اومدی .... شما لینک شدی ....
غریبه ی عاشق
یکشنبه 10 مهر 1390 07:50 ب.ظ
ای یار
بر کجای تاریک زمین خانه کرده ای
من خسته از مرمت کفش های کهنه ام
به نقطه ای دور
در افق
خیره می شوم
خوابم خواهد برد
می دانم
و همه ی آن نشانه ها را
بار دیگر
در بیداری
گم خواهم کرد ..
پاسخ saeid : ممنون از حضورت ....
نسترن
یکشنبه 10 مهر 1390 04:39 ب.ظ
سلام سعید جان
ممنون که اومدی
آپ جالبی هم بود :)
ehsan
یکشنبه 10 مهر 1390 10:53 ق.ظ
سلام وبلاگ قشنگی دارید... اگر مایل به تبادل لینک بودید به وبلاگ من سر بزنید...
http://www.leiliomajnon.iranblog.com/
نیكا
شنبه 9 مهر 1390 10:20 ب.ظ
ن را از من بگیر، اگر می خواهی
هوا را از من بگیر
اما خنده ات را نه.
گل سرخ را از من مگیر،
سوسنی را که می کاری،
آبی را که به نا گاه
در شادی تو سرریز می کند
موجی ناگهانی از نقره را
که در تو می زاید.
از پس نبردی سخت باز می گردم
با چشمانی خسته
که دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی،
اما خنده ات که رها می شود
و پروازکنان در آسمان مرا می جوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم می گشاید.
و عشق من، خنده تو
در تاریک ترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی ، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خیابان جاریست
بخند، زیرا خنده تو
برای دستان من
شمشیری است آخته.
خنده تو، در پائیز
در کناره دریا
موج کف آلوده اش را
باید بر افرازد،
و در بهاران ، عشق من
خنده ات را می خواهم
چون گلی که در انتظارش بودم،
گل آبی،گل سرخ
بخند بر شب
بر روز، بر ماه،
بخند بر پیچاپیچ
خیابان های جزیره، بر این پسر بچه کمرو
که دوستت دارد،
اما آن گاه که چشم می گشایم و می بندم،
آن گاه که پاهایم می روند و باز می گردند،
نان را، هوا را،
روشنی را، بهار را،
از من بگیر.
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.......
پاسخ saeid : ممنون دوست خوبم ....
نیكا
شنبه 9 مهر 1390 10:10 ب.ظ
سلام دوست عزیز
مرسی از حضورت خوشحال میشم بازم تشریف بیارید
من شما رو لینک کردم شما هم منو با اسم فردا(نیکا) لینک کنید
پاسخ saeid : شما لینک شدی.....
asheghe bi seda
شنبه 9 مهر 1390 06:36 ب.ظ
سلام
ممنون سر زدین
من شمارو با اسم وبلاگتون لینك میكنم
شما هم منو عاشق بی صدا لینك كن
راستی داستان رو دنبال میكنم
پاسخ saeid : ممنون از اومدنتون ....
شما لینك می شی .....
نیلوفر
شنبه 9 مهر 1390 04:42 ب.ظ
خیلی قشنگ بود...
پاسخ saeid : ممنون
شنبه 9 مهر 1390 04:41 ب.ظ
salam...kheili ghashng bood
پاسخ saeid : خیلی ممنون
shalvarak
شنبه 9 مهر 1390 04:13 ب.ظ
شی جالب!
ایمسه منو شوما یه "ه" باهم تفاوت داره!!!من سعیده هستم!!!
س.ل.شوووووووووووبی؟منم شوووووووووووبم
میسجی به وبم سرزدی.بهله لینکونیده شدی.
منو با عنوان وبم بیلینکون
جیییییییییییییگرتو
بای تا های...
پاسخ saeid : ممنون كه سر زدی ....
ولی باید نظرتونو ترجمه كنم ....
fana
شنبه 9 مهر 1390 03:32 ب.ظ
salam saeed jan
khubi?
edameye dastaneto khundam
heyf vaghean heyfff
jaleb vali ghamnak bud
پاسخ saeid : ممنون كه سر زدید ....
زهرا
شنبه 9 مهر 1390 03:14 ب.ظ

سلام.مرسی ممنون.باشه.منو با اسم وبم بلینکید و بگید با چی بلینکمتون؟وب خوبی دارینـ.
پاسخ saeid : ممنون از اومدنتون ....
شما لینك می شین ....
ساكت وشیدا
شنبه 9 مهر 1390 01:24 ب.ظ
زیبا بود حاضر به تبادل لینك هستم منو با نامlove lorn لینك كنید وشمارو با چه نامی لینك كنم؟
پاسخ saeid : ممنون ..... شما لینک شدی .....
می تونی منو با نام فناکده عشاق لینک کنی
shirin
شنبه 9 مهر 1390 11:28 ق.ظ
salam
khobi

mamnoon az nazaret
webet zibas
matlbhaye ghashangi dari

ghalamet hamishe sabz

سیب سرخی را به من بخشید و رفت/ساقه ی سبز وجودم را چید و رفت /عاشقی های مرا باور نکرد/عاقبت بر عشق من خندید و رفت/اشک در چشمان سردم حلقه زد/بی مروت گریه ام را دید و رفت

darpanahe hagh bashi

پاسخ saeid : ممنون که به فناکده افتخار دادید ....
شما در فناکده لینک شدید .....
ارکیده
شنبه 9 مهر 1390 11:28 ق.ظ
سلام
خوبی؟
داستان زیباتو خوندم
داره جالب و جنایی میشه


خسته نباشی
و خوش اومدی بعد مدتها
گرون شدی دوست عزیز
دیگه تحویل نمی گیری

پاسخ saeid : ممنون از نظرتون .... خیلی ببخشید چند وقتی بود که به اینترنت دسترسی نداشتم....
غریبه ی عاشق
شنبه 9 مهر 1390 09:48 ق.ظ
داستان ات را خواندم
حماقت است به کسی
محبت کنی که
معنای اش را نمی فهمد ..
پاسخ saeid : در روزگاری که ما زندگی میکنیم عاشقی کردن حماقت است ....
غریبه ی عاشق
شنبه 9 مهر 1390 09:46 ق.ظ
سلام خوش حالم که هستی
جای ات دیگر خالی نیست
پاسخ saeid : ممنون.....
باران
شنبه 9 مهر 1390 09:03 ق.ظ
سلام سعید كجا گذاشتی رفتی؟
.
ولی خدارو شكر ك برگشتی...من همچنان قهرم ها.
پاسخ saeid : سلام .... ببخشید .....
امیدوارم با قول اینکه دیگه غیبت نکنم آشتی کنی....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر