تبلیغات
فناکدۀ عشاق - دیگر نمی خواهم بمانم
جمعه 1 اردیبهشت 1391

دیگر نمی خواهم بمانم

   نوشته شده توسط: saeid    

 

دیگر نمی دانم بروم یا بمانم...... بمانم از برای دوستانی که مرا دوست دارند و یا بروم از برای دوستانی که مرا نمی خواهند..... هرکسی از برای خودش در مورد من قضاوت می کند و کس خبر از دل زارم ندارد.... شاید کس نداند آنچه در زبان به گویش می آورم جمله دلم نباشد.... اما چه باک از زمانه ای که چشم همه به زبان است.
چه گویم..... از دنیایی که هیچ کس غمخوار دلی نیست.... چه گویم از دوستانی که نمی دانند چه بلایی بر سر فناشده ی فناکده آمده است..... از خودم دلگیرم که قصه های عشق دیگران را شرح دادم اما حیف کسی نبود تا قصه ی دل مرا شرح دهد.... چه گویم که بی صدا فریاد زدم اما کسی نشنید که من بی یار مانده ام، گرچه خیلی ها شنیدن و اعتنا نکردن....... می خواهم بگریم..... اما چه فایده که کسی گوشش بدهکار نیست که عشق در وجود من هنوز زنده است.....همه آن مه رویان مرا کودکی می پندارن که از حقایق بی خبر است..... اما خدا را شاهد می گیرم که کس نمی تواند اندازه ی دل تنهایم تاوان حقیقت محض این دنیای ساخته دست بشریت را بدهد.....
بگذریم...... از هوس چه خبر ؟....... از خیانت ها چه کسی بانگ آورده است...... از بی عشقی ها ..!!!!!! گویی دستان ما قلابی شده است برای صید خیانت به عشقمان.... هوس را آن چنان که باید در خوی عشقمان باشد در خوی حیوانی مان جا کرده ایم..... هیچ مرزی دیگر وجود ندارد..... افتخاری است هوس بازی برای دوستان من.... شاید حتی برای من......
نمی دانم..... نمی دانم....... عشق را پیشه کنم.......یا برای تامین هوس راهی بیابم..... عقل چه شده است..... چگونه دل اینهمه سخاوت بی عشقی به خرج انسان می هد.....
افسوس ای دوستان... افسوس..... دیگر مجالی نیست..... افسوس که پایانی را میبینم که شما غرق در هوس ؛ فقط خواب هولناکی از آن را می بینید...... میگریم برای خودم و از برای دوستانی شبیه خودم ..... آه ..... عشق من ....... آه عشق من تو کیستی....... که من در پی تو راهی بیابان و دشت شدم اما تو حتی کورسویی از خودت نمی نمایی. آه ای خدا چرا دنیای مارا وداع کردی..... چرا این چنین که میگفتی نباید بشود شد. چرا آن را که گوشزد و بیم می دادی اتفاق افتاد...... خدایا می توانستی عملی را انجام دهی که آخرش این نشود اما نکردی و انسان را که گوشه ای از قدرت خود بود نجات ندادی و در این لعنت گاه دهر آسوده رها کردی...... خدایا دیگر واقعا گله دارم..... گله دارم از گرگ و گله ای که باهم ساخته اند تا چوپان ساده لوح را فدای پاک دلی اش کنند.
خدایا مرا ببر تا خود و داستان های بی سر و ته فناکده ام چون دل شکستن های انسان های امروزی به فراموشی سپرده شود.... و کس نداند چرا و چطور فناکده خود در راه عشق فنا شد...............

دوستان مرا ببخشید که اینطور ناچارم دنیای زیبایتان را به چالش بکشم..... به هر حال این از سوء عوارض دل شدگی است.... امیدوارم یادتان نرود..... عشق را باید چگونه جست و چگونه حفظ کرد....


BHW
یکشنبه 27 فروردین 1396 11:51 ق.ظ
I'll immediately grasp your rss as I can not find your
e-mail subscription hyperlink or newsletter service.
Do you have any? Please let me recognize so that I could subscribe.
Thanks.
BHW
شنبه 12 فروردین 1396 12:52 ب.ظ
Hey! Would you mind if I share your blog with my myspace group?

There's a lot of people that I think would really enjoy your content.
Please let me know. Many thanks
......}}}}}}
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 05:54 ب.ظ
ایول وبت خوشکل هست
ارکیده
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 12:16 ق.ظ
سلام
خوبی؟
نه انگار اوضاع بدتر از این حرفاس
چیزی شده؟
اتفاقی افتاده؟

امیدوارم یه شوخی باشه
منتظرم بازم نوشته های زیباتو بخونم
بیای هاااااااااااااا
منتظرتم
نری یوقت
پاسخ saeid : اتفاق؟
کاش اتفاق بهانه ای برای بی عشقی هایم بود.
شایداشنا
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 11:11 ق.ظ
ببخشید
عاااااااااااشق صداقتتم
اشتباه املایی بوداااااااااااااا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر