تبلیغات
فناکدۀ عشاق - رویای دور
پنجشنبه 6 آبان 1389

رویای دور

   نوشته شده توسط: saeid    

 

کاش آدم یکی رو داشت که درکش کنه ، حرف دلشو بفهمه و همسازش باش . من که پیدا نکردم . شماها سراغ دارین ؟ اگه همچین چیزی رو دارید مبادا از دستش بدید . چون نمی دونید چه گوهری تو دستاتونه .

عشق تو زندگی دیگه معنا و جایی نداره . تنهایی هم دیگه کم رنگ شده و هوس داره خیلی خود نمایی می کنه. اما هستن آدمایی که عاشقن . هستند اونایی که تنهان . هستن آدمایی که اسیر هوس نشدن و دامن پاکی دارن.

رویای دور

روزی ، روزگاری ، همین دور و ور . توی دنیای خودمون . پسری با نام سروش . درس و مشق تو کلش نمی رفت . اصلا شاید این پسر واسه درس خوندن ساخته نشده بود . سال دوم دبیرستان با هشتا تجدید. ای بابا ، بعضی موقع ها آدم گیر چی می یفته . این همه معلم که بعضی هاشون خیلی گیرن . نمی دونم چرا نمی تون به جوون مردم درست نمره بدن .

روزها گذشت . پسر در فکر ترک از تحصیل . تو فکر اینکه یه جا شاگردی می کنه و بعد از چند وقت میشه اوستا و زندگی درست می کنه همچین و همچون .

بسوزه پدره دلی که بی هوا عاشق شه . توی فامیل مهمونی بود . ناسلامتی بابابزرگ از سفر حج برگشته بود .شب خوبی بود . خیلی به خودش رسیده بود . دیگه مهمونی دیگه .

همه شام خورده بودن. سروش داشت واسه ی خاله ی همسنش جریانه ترک تحصیلشو می گفت : خاله هم حسرت می خورد و هی می گفت « خوش به حالت راحت شدی » . تو همین حین دختری جلو اومد . انگار فامیل بود و هم دوست خاله ی سروش . چه خوشو بشی . گویا صد سال همو ندیدن . البته انگار آدم ندیدن . پس از همه اینها دختر تازه وارد که اسمشم ساناز بود روبه آقا سروش کرد وبا یه لبخند ملیح یه سلام قشنگ گفت . سروش دست و پاش شل شد . با این که خیلی با دخترای فامیل نشست و برخاست داشت اما انگار این یکی فرق داشت . چشماش مثل همه نبود . لبخندش . شاید تا حالا کسی به این قشنگی نخندیده بود . سروش مات دختر . خاله داد می زنه « سروش حواست کجاست ، ساناز خانوم سلام کرد » . پسر بیچاره هم با هزار بدبختی پس از هزار بار آفتاب مهتاب شدن تونست سلام کنه. و خاله وساناز رفتن . سروش که استاد عاشق نشدن بود . یه دل که نه صد دل عاشق دختر شد . بسوزه پدر این دل . البته از حق نگذریم که همچین دخترای خوبی به این زیبایی کم پیدا می شن . چرا که خیلی ها بودند که به سروش پیشنهاد دوستی و عشق داده بودند . اما آقای از خود راضی این چیزارو بچه بازی می دونست و می گفت « یه مرد هیچ وقت تسلیم هوا و هوس نمی شه » . شایدم راست می گفت ، اما کو مرد .

اون شب گذشت اما به چشای سروش خواب سر نمی زد . فکرش اون دختره بود . تو فکرش یه چیزایی مثل نوار تکرا می شد « ول کن پسر ، مرد که اینجوری نیست . خودتو عشقه ، عشق ماله قصه هاست » اما نه ، من از دلش خبر داشتم ، تو دلش یه چیزای دیگه تکرار می شد « حیفه . همچین دختری . این همه آدم عاشقی کردن ما هم روش . دختره خوبیه . » امان از این سازای مخالف .

اما یادمون نره که همیشه به حرف دلمون گوش بدیم ؛ چرا که دل پاک تر از ذهن آدمه .

سروش به دنبال راهی بود که احساسشو به ساناز زیبا منتقل کنه . یه راهم بیشتر نداشت . اونم خاله بود . وای . آدم کارش پیش دراکولا گیر کنه ، بهتر از اینه که به خالش بگه . ولی انگار چاره ای نیست . سروش با لحن خاصی موضوع رو به خاله گفت . و خاله ام که طبق معمول جون آدمو بالا می یاره تا واسه یه نفر یه کاری انجام بده .

« ای خدا هیچ خاله و خواهرزاده ای و رو همسن نکن » .

 خوب بلاخره پس از التماس و یه خورده چاشنی اسکناس پنج هزار تومنی خاله  راضی شد تا فردا خبرشو به سروش بده .

سروش خوشحال بود . از این که به حرف دلش گوش داده بود ناراحت نبود . اما امان از دست آدمای مغرور . تو فکرش باز یه چیزایی تکرار می شد : « پسر به این خوبی ، مگه می تونه بگه نه ، لب تر کنم همه دخترا واسم می میرن ، اینکه جای خودشو داره . »

فردا شد و حالا باز گیر خاله . سروش بیچاره . باز بعد از مدتی خاله به حرف اومد و گفت : « قبول کرد ، اما چندتا شرط داشت »

سروش خان قصه ما خنده ای زد و گفت :« مسخره کرده خودشو . خیلی دلش بخواد »

خاله هم دوباره رفت تو دنده لج و باز همون آشو همون کاسه .

تا اینکه سروش دید دلش راضی نمی شه و گفت : « حالا بگو شرط چی گذاشته ؟ »

خاله هم شروع کرد :

« اولیش که از همه هم مهمتره اینه که برگردی درس بخونی و بری مدرسه تا اینکه دانشگاه قبول شی اونم با معدل عالی . دوم ؛ اینکه تو این مدت هیچ رابطه ای بینتون نباشه و فقط عشق و احساس . سوم به هیچ کی هیچ چی نگی .»

سروش بیچاره تازه از درس و دغدغه نمره معلم خلاص شده بود . یعنی باید چی کار کنه .

ای بسوزه پدر دل که هرچی می کشیم از این دله .

 سروش سری تکون داد و گفت : « باشه قبول . اما فکر کنم خاله ، اون شرط آخر ماله خودته گرچه تا الآن همه دخترای فامیل فهمیدن . »

شاید خیلی سخت باشه که به خاطر عشق آدم از آرزوهاش بگذره و الآن دیگه سروش باورش شده که عاشق شده واین عشق داره لحظه به لحظه پر التهاب تر می شه .

اما قشنگه . قشنگه که آدم به خاطر عشقش از آرزوهاش بگذره . قشنگه که آدم برای عشقش تلاش کنه . ولی خیلی سخته و راه زیادی داره . اما این تنها راهه .

سروش دوباره درس میخواند . باورش نمی شد که برای شروع دوباره باید منت چه کسایی رو بکشه . اما این براش تجربه شد که اون قدر تلاش کنه که مجبور نشه کاری رو که اصلا دوست نداره انجام بده .شهریور سختی بود . اما نمی دونم چجوری ولی هر هشتا درس رو قبول شد . سالها می گذشتند و سروش هر سال بر خلاف باورش خرداد قبول می شد . نمره هایش بد نبود . و خاله ای که هم اکنون می دید از خواهرزاده اش که می خواست ترک تحصیل کند یکسال عقب افتاده است . این دوران هم سپری شد سروش خودشو پشت دیوار بلند کنکور دید . اول براش سخت بود . فکر می کرد که کار اون نیست . اما اون که تا اینجا اومده و این همه به عشقش نزدیک شده ، چرا باید عقب نشینی کنه . تو مهمونی های مختلف شرکت می کرد ، به خاطر دیدن اون دختر . ساناز هم براش کم نمی ذاشت و با نگاه مهربانش امید ها رو تو دل سروش زنده می کرد . سروش درس می خوند . تازه خودشو باور کرده بود . خودشو مدیون عشق می دونست و به عشق دختر شب و روز برای کنکور تلاش می کرد . کنکور هم تموم شد. و سروش رتبه خوبی آورده و مسمم که تو مرحله دوم رشته خوبی رو قبول شه .

امان از این زندگی . امان از این تقدیر . کاش حداقل زور من بهش می رسید .

دوباره مهمونی بود . همه جا صحبت از رتبه خوب سروش در کنکور بود . اما ساناز نبود و چشمای نگران سروش که می خواست عشقش رو ببینه و با نگاهش بگه که: .... به خاطر تو ....

ساناز نبود . خاله هم زیاد آفتابی نمی شد . سروش حس خوبی نداشت . به هزار مکافات خاله رو پیداکرد .درست صحبت نمی کرد اما از لابه لای حرفهایش فقط این جمله برای سروش معنی داشت : « ساناز نامزد کرد و تو همین روزا هم عروسیشه » .

دنیای پسر سیاه شد . چه آرزوهایی تو سر داشت . چه کرده بود. اصلا به موفقیتش فکر نمی کرد . دیگر هیچ نوایی نه تو دلش و نه تو فکرش تکرار نمی شد . سرش درد می کرد . فردا آخرین روز تبت نام مرحله دوم کنکوره ، اما از سروش خبری نشد ....

 

ماهها بعد ساناز با همسرش در حال عبور از منطقه ای مردی را در گوشه ای می بیند که در حال تزریق مواد به دست هایش است . دست هایش از زخم جای خالی نداشت . قامت مچاله شده ای که اصلا نمی شد نام او را مرد گذاشت . ریش های بلندی داشت . کمی توقف کرد ، نمی شد چهره اش را تشخیص داد . ولی چشمها ؛ آری این چشم ها را می شناخت ، هنوز همان گونه پرغرور بود . او سروش بود ....

آری او سروش بود ...  .  که حالا دیگر نابود شده بود .


http://lesleearhelger.wordpress.com/2015/06/28/can-hammertoes-cause-numbness
چهارشنبه 18 مرداد 1396 12:26 ب.ظ
Sweet blog! I found it while surfing around on Yahoo News.
Do you have any suggestions on how to get listed in Yahoo News?

I've been trying for a while but I never seem to get there!
Many thanks
مهدیه
شنبه 1 مرداد 1390 01:17 ب.ظ
جمعه 31 تیر1390 ساعت: 18:50 توسط:محبت
دوست داری با هم------------------------------------------------/////- / / / /
ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ /
ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּּּּּ ּ ּ ּ ּ / \____________________ /
ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּ ּ ּ ּ ּ ּ \¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯ֹֹ\
ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּּ۞۞,ּּּ ּ ּ ּ\ تبادل لینک کنیم؟؟!! ִ \
ּ ּ ּ۞۞ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ۞ּ ּ ּּ۞۞ـּ ּ ּ ּ\__________________̲̲/_̲
ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ\¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯
ּּ ۞۞ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ\
ּ ـ۞۞ּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ۞۞ ּ ּ ּ ּ ـ۞۞ּ ּ \ּ ּ ּ ۞۞
ּ ۞۞ـּ ּ ּ ۞۞ּ ּ ּ ּ۞۞ ּ ּ ּ ـ۞۞ּּ ּ \ּ ּ ּ ּ۞۞
ּ ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞
ּ ּ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞
ֹֹֹֹ¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯¯\¯¯¯¯¯¯¯¯
ִ ִ ִ ִ ִ ִ ִ ִ ִִִ ۞ִ۞ ִִִ ִ ִ ִ ִ ִ ִ ִ
سیاوش
سه شنبه 11 آبان 1389 01:37 ب.ظ
اون موقع که من نگاه کردم نبودحالااشکال نداره
زهرا(آنتی پسر)
دوشنبه 10 آبان 1389 05:46 ب.ظ
سلام واقعا عالی بود
آپم...بدوبیا
پاسخ saeid : دارم میام
سارا
دوشنبه 10 آبان 1389 02:14 ب.ظ
00__ ______7__________سلام
________0000____________من آپم___ __777____________
______0000_______________________77777____________
____00000___گذری_______________7777777_____________
___00000______________________777777777___________
__000000____________77777777777777777777777777777_
_0000000___نیم نگاهی___7777777777777777777777777___
_0000000_________________777777777777777777_______
_0000__00_________________77777777777777777_______
_0000__00000000__________777777777_777777777______
_000000000000___________7777777_______7777777_____
__0000000000___________77777_____________77777____
___0000_000000________777___________________777___
____00000_______0____________0000_________________
______000000__00000______000000______نظری_________
________000000000000000000000_____________________
پاسخ saeid : دارم میام
narsis
یکشنبه 9 آبان 1389 06:06 ب.ظ
سلام....
آپم.
پاسخ saeid : دارم میام
رها
یکشنبه 9 آبان 1389 05:29 ب.ظ
عالی بود عزیز
پاسخ saeid : مرسی
ستایش
یکشنبه 9 آبان 1389 05:26 ب.ظ
خیلی قشنگ بود. خیلی غمگین.
پاسخ saeid : متشکر
سیاوش
یکشنبه 9 آبان 1389 05:26 ب.ظ
داداش توکه خواهرمولینک کردیچرامنولینک نکردی هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ saeid : چشماتو بیشتر باز می کردی میدیدی!
بهاره--قصرعشق
یکشنبه 9 آبان 1389 10:50 ق.ظ
سلام دوست
لینکت کردم در این آدرس :


http://ghasre--eshgh.blogfa.com/linkDump.aspx


پاسخ saeid : ممنون
داریوش(شهرشب)
شنبه 8 آبان 1389 11:09 ب.ظ
میخوای نظرتو عمومی کنم تا دهنت سرویس شه!
پاسخ saeid : یک کلام .....خفه شو
داریوش(شهرشب)
شنبه 8 آبان 1389 06:39 ب.ظ
سلام...قسمت جدید داستان طنز اسب رو نوشتم ...اگه میخوای خباثت یاد بگیری بدو بیا دیگه!
پاسخ saeid : اومدم
goddess
شنبه 8 آبان 1389 04:03 ب.ظ
سلام دوست عزیز
هیچ وجهیم آپه.
پاسخ saeid : دارم میام
suratak
شنبه 8 آبان 1389 01:05 ب.ظ
hi
i am aaaappppppppp
شایلی
شنبه 8 آبان 1389 10:38 ق.ظ
سلام گلم
داستان خوشگلی بود .
الاهی بگردم چقد دلم سوخت
خیلی کم پیدا میشه که کسی معنی واقعی عشق رو بفهمه .
خیلیا باید بدونن که دل شکستن هنر نیست .....
ممنون که خبرم کردی
پاسخ saeid : ممنون که اومدی
goddess
شنبه 8 آبان 1389 09:51 ق.ظ
سلام.
تو نامردی دختره که شکی نیست. نمیشه یه خرده سن شخصیت های داستانتو بالا ببری؟؟ اینجوری بیشتر کارهاشون از رو بچگیه. راستی لینکی.
پاسخ saeid : عشق بچگی زیباست
نسترن
جمعه 7 آبان 1389 11:38 ب.ظ
سلام ممنون که سر زدی!
پاسخ saeid : خواهش می کنم
زهرا(آنتی پسر)
جمعه 7 آبان 1389 10:09 ب.ظ
سلام ممنون که وبم روباقدم هات گل بارون کردی
داستاناتوخوندم واقعازیباست
مخصوصا این یکی چه دخترباهالی بوده
پاسخ saeid : چی بگم
صورتك
جمعه 7 آبان 1389 08:26 ب.ظ
سلام ، اگه تونستی آهنگ why did I fall in love with you از گروه tvxq رو دانلود كن و ببین به داستانای بلاگت شباهت داره .
نفس
جمعه 7 آبان 1389 05:43 ب.ظ
عجب دختر نامردی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
البته همه دخترا اینطور نیستن.بیشتر پسرا اینجورین.
پاسخ saeid : شاید
تسنیم
جمعه 7 آبان 1389 03:25 ب.ظ
salam.. oumadam vali alan nemitunam dastano bekhunam,.. rasti 1pishnahad.. mishe ghesmat bandi koni dastanato???? yekam tulanian.. mamnun.. zud miam ke behkunamesh..
پاسخ saeid : پیشنهاد خوبیه . اما ....
بهاره--قصرعشق
جمعه 7 آبان 1389 02:11 ب.ظ
سلام داستاناتون همیشه جذابه
منو لینک کنید با نام وبم و بگین با چه نامی لینکتون کنم ؟


**********


¤•----•¤¤•----•¤¤•----•¤


ســلام مهربان

از اینکه همیشه به عاشقانه هایم سری می زنی ممنونم


قصـــرعشـــق باری دیگر به روز شد


باز هم منتظــرت می مانم


¤•----•¤¤•----•¤¤•----•¤
پاسخ saeid : ممنون از نظرت . حتما می یام
داریوش(شهرشب)
جمعه 7 آبان 1389 11:46 ق.ظ
سلام ....بالاخره تونستم آهنگی که حرف دلمو بزنم پیدا کنم.....بدو بیا گوش کن دیگه...راستی یادت نره اسپیکرتو روشن کنی ها!
پاسخ saeid : چاکر رفیق باهال
صورتك
جمعه 7 آبان 1389 10:41 ق.ظ
چرا همه رو آخر داستانت نابود میكنی ؟ عشق انقدر هم بد نیست .
پاسخ saeid : عشق وقتی جاودانی می شه که لذت وصال توش نباشه
سیم سیم
جمعه 7 آبان 1389 12:34 ق.ظ
ای بسوزه پدر این عاشقی
پاسخ saeid : بسوزه .
negi
جمعه 7 آبان 1389 12:20 ق.ظ
man ke shoma ro link karde bodam ghablan yanihamon bare avali ke goftin link kardam
پاسخ saeid : بسوزه پدر عاشقی
هستی
پنجشنبه 6 آبان 1389 11:18 ب.ظ
خیلی زیبا بوود
ولی مشکل همه
ادماس اون کسی که میخوایم هیچ وقت نیست یا اگه هست مال ما نیست
پاسخ saeid : اینه دیگه
هستی
پنجشنبه 6 آبان 1389 11:17 ب.ظ
$$_________$$$
_____________________$$$$_______$$$___$$$$$
____________________$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
___________________$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
___________________$____$$$$_$$$$_$$$
_______________________$$$$$$$$$$$$$$
_____________________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
___________________$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
..____________@ __$$____$$$$_$$$_$$$__$$$$$
_________€€€€€€€€$____$$$$___$$__$$$$___$$$
______€€€€€€€€€€€€€€__$$$_____$$___$$$____$$
____€€€€€€€€€€€€€€€€€€_$$_____$$$___$$$____$
___€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€_$$_____$$____$$$
__€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€_$_____$$$____$$
_€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€____ __$$$____$
€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€€______$$$
$$$___$$$___$$$___$$$___$$$_____$$$
_°_____°______°_____°_____°_____ _$$$
_____________€__________________$$$
_____________€__________________$$$
_____________€_________________$$$$
_____________€._______________$$$$$
_____________€..____________ $$$$$$$$
____________€€€€€€€._..-♥*°*♥-.._ ~~~*°*~~~
~~~ _..-♥*°*♥-..~~~~ _..-♥*°*♥-.._
_..-♥*°*♥-..__..-♥*°*♥-.._


پاسخ saeid : خیلی قشنگه
وحیده
پنجشنبه 6 آبان 1389 11:06 ب.ظ
یادمان باشد اگر روزی خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم. زیبا بود
پاسخ saeid : ممنون
آرزو
پنجشنبه 6 آبان 1389 10:18 ب.ظ
سلام سعید جان خوبی؟مرسی از لطف و نظرت.واقعا" بدون اغراق بگم که فوق العاده بود خیلی قشنگ نوشتی.موفق باشی بای تا های
پاسخ saeid : خیلی ممنون از این همه لطف
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30