تبلیغات
فناکدۀ عشاق - عشق جاودانه
سه شنبه 11 آبان 1389

عشق جاودانه

   نوشته شده توسط: saeid    

دل آدما خیلی بزرگه...خیلی...شاید هرچی فکر کنی به این نتیجه نرسی که بزرگیش چقدره ... اما بعضی ها با سیاه کردنش...با کینه ای کردنش... با عقده دار شدنش خیلی کوچیکش می کنند . 

چقدر خوبه که تو یه گوشه از طبیعت بشینیم... یه جایی که سکوت با آدم حرف می زنه ...بشینیم و به خودمون فکر کنیم ... به دلمون ... خیلی خوبه ... خیلی ...

عشق جاودانه

دنیای آرامی نبود . از عشق هایی که پیاپی به شکست می کشید خسته شده بود . دیگر باور کرده بود که معشوقی از برای او نیست . شاید هم نمی توانست آن کسی را که واقعا دوستش داشته باشد را پیدا کند . خسته بود . با این که دلش را شکسته بودند دل بزرگی داشت و از هیچ کس کینه ای نداشت . خودش بود و دلش .

از شهر و زندگی در کنار دغدغه های زیاد مردم کلافه بود . از ماشین و از سروصدا دل خوشی نداشت . با شادی آدم ها شادی نمی کرد . باور داشت زندگی در شهر یعنی « اعدام عشق و احساس » . شهری که هر روز تبلیغات رنگین چشمه حسرت را در وجود انسان ها جاری می کرد . شهری که هرکس در پی نفع خودش است و کسی به خاطر کسی از ذره ای از مال خود هم نمی گذرد . اینها را دوست نداشت ... حتی روستا هم در نظر او دیگر رنگ و بوی قدیم را نداشت و دیگر سادگی و ساده زیستی را در مردمان آنجا نمی شد دید ... چرا که آنها هم خود را پایاپای مردم شهری پیش می بردند . انسان عجیبی نبود . روزگار عجیبی داشت ... اما نمی توانست در دنیای رقابت و کینه ورزی زندگی کند .

روزی گذری بر کوه کرد ، جایی که هیچ آدمی نبود . بر سنگی نشست ، از بالا شهر خود را نظاره می کرد ، از صداهای گوش خراش خبری نبود ...از دغدغه ها دیگر اثری پیدا نمی شد و فقط می شد آن را نظاره کرد ...فقط همین ...فقط می شد نظاره کرد . با خودش تصمیم گرفت که دیگر به آن شهر برنگردد و در کوه تک و تنها با خود و تنهایی اش زندگی کند .

روزها می گذشت و مرد زندگی در کوه را بر شهر ترجیح می داد و خود را از تعلق ها آزاد کرده بود . زندگی خوبی داشت ! اما، گرچه هیچ چیز نداشت ... خانه ای چوبی در دل کوه ، جایی که دست هیچ کس به او نمی رسید ... به شکار وارد شده بود ... به تبر زدن عادت کرده بود ...خوشحال بود ، خیلی ، و هیچ آرزویی نداشت . هیچ چیز ، آزاد آزاد .

{شاید تجربه کردن زندگی بدون آرزوها کار آسانی نباشد }

روزی مرد احساس تنهایی کرد ، دلش برای خودش سوخت ، تصمیم گرفت تا به جایی برود که بتواند شهر را تماشا کند. راهی شد ... به محلی رسید که می شد شهر را از بالا نظاره کند . در تنهایی خود بر سنگی نشست تا به گذشته های خود فکر کند ... به گذشته ای که جز شکست برایش چیزی نداشت اما برایش زیبا بود . ولی دوست نداشت به شهر برگردد. با اینکه خیلی احساس تنهایی می کرد . آ نروز گذشت و مرد از آن روز به بعد هر وقت احساس تنهایی می کرد بر بالای آن کوه می رفت و شهر خود را تماشا می کرد .

روزگاری سپری شد . تا اینکه یکی از روزهایی که مرد بر روی سنگ مشغول نظاره شهر بود ، دختری را دید که دوان دوان به بالای کوه می آید . چهره زیبایی داشت . گویی فرشته است . استرس و ترس را در وجودش به راحتی می شد تشخیص داد . مرد راهش را گرفت ... دختر در حالی که نفس نفس می زد به شدت ترسیده بود . مرد گفت : نترس تو در امانی ... فقط بگو اینجا چه می کنی ؟ دختر بدون اینکه معطل کند خیلی زود به مرد اعتماد کرد و گفت : آقاشمارا به خدا مرا جایی پنهان کنید ، می خواهند مرا بکشند ! » . گویی دختر در چهره ی مرد چیزی را دید که اینگونه از او کمک خواست . مرد چند گامی به جلو رفت و پایین کوه را تماشا کرد . درست بود ! گروهی با تفنگ به جستجوی دختر در حال بالا آمدن از کوه بودند ...بدون اینکه سوال دیگری بپرسد دختر را همراه خودش به کلبه خود برد . جایی که هیچ کس از آن خبر نداشت ، دختر هنوز ترسیده بود . مرد با امکاناتی که از طبیعت برای خودش تهیه کرده بود و از برگ چای کوهی ، نوشیدنی ای برای دختر آماده کرد . ساعتی گذشت و دختر آرام تر شده بود . مرد پرسید : حالا بگو ،انجا چه می کنی ؟آنها چه کسانی بودند؟چرا میخواهند تو را بکشند؟ دختر در حالی که بغض کرده بود ، شروع به سخن گفتن کرد :« آنها خانواده من بودند . ومن از خانه فرار کرده ام . آنها می خواستند به زور مرا به کسی بدهند که من اصلا او را دوست ندارم .

چشمان مرد خیس شد . اشکی از چشمش فرو ریخت . به دختر گفت : چند وقتیست در این کوه زندگی می کنم و تنهایم . تا هر وقت که بخواهی می توانی پیش من بمانی . تو اینجا در امانی . دختر که به صداقت مرد از اشک هایش پی برده بود پیشنهاد مرد را قبول کرد .

«گاهی اوقات دنیا خودش را با ما سازگار می کند ... فقط گاهی اوقات»

روزگار می گذشت . آن دو از گذشته هایشان برای هم می گفتند . گویی پی برده بودند که آنها عشق های واقعی را پیدا کرده اند . چنان محبتی به هم داشتند که هرگز فکر نمی کردند اینگونه عاشق یکدیگر شوند . مرد دیگر تنها نبود و دختر هم دیگر نمی ترسید . با صدای آفتاب از خواب بیدار می شدند و با صدای ستاره به خواب می رفتند . و زندگی آزاد بون هیچ آرزویی جز عشق را تجربه می کردند .

روزی مرد برای شکار کلبه را ترک کرد ، احساس خوبی نداشت ، به این دلیل خیلی زود به خانه برگشت . همسرش را صدا زد اما وقتی وارد کلبه شد او را مرده یافت ... جای چاقو به روی شکمش مشهود بود ، مرد نمی دانست چه شده است . صدایش بند آمده بود . نمی توانست گریه کرد و حتی نفس کشیدن هم برایش مشکل شده بود . یعنی چه کسی اینکار را با عشق او کرده است ... آری خانواده دخترک .شاید هنوز خیلی دور نشده باشند... باید انتقام عشقم را بگیرم . با صدای گریه از جای بلند شد که ناگهان صدای تیری بلند شد و گلوله ای به مرد اصابت کرد و نیز در آغوش دختر افتاد ... هیچ دردی نداشت اما با اینکه جنازه ی دختر در آغوشش بود . روح دختر را می دید که به او اشاره می کند .مرد دیگر جان داده بود . باید چشم های پاکی داشته باشیم . چون می شد روح دو عاشق پاک باخته را در حال عروج به آسمان نظاره کرد . اه که چقدر زیباست .

 

آنها خانواده دختر بودند که پس از روزها او را پیدا کرده بودند و نگذاشتند عاشق و معشوق های دل زده از دنیای بی معنای ساختگی انسان ها با عشق در کنار یکدیگر زندگی کنند . گرچه عشق آنها جاودانه شد و در دفتر من ثبت ...


abstracteditem333.exteen.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 08:58 ق.ظ
Wow, that's what I was searching for, what a material! existing
here at this webpage, thanks admin of this website.
Michell
سه شنبه 10 مرداد 1396 07:10 ب.ظ
Good post. I learn something totally new and challenging on sites
I stumbleupon every day. It's always helpful to read articles from other
writers and practice a little something from their web sites.
home std test
دوشنبه 5 تیر 1396 03:40 ب.ظ
بسیار چلیپا از خود نوشتن در حالی
که صدایی دلنشین در آیا واقعا نشستن خوب با من پس از برخی از زمان.

جایی درون جملات شما موفق به من مؤمن متاسفانه تنها برای کوتاه در حالی که.
من با این حال کردم مشکل خود را با جهش در
مفروضات و شما خواهد را سادگی به پر کسانی که شکاف.
در صورتی که شما که می توانید انجام من می قطعا تا پایان در گم.
std screening
یکشنبه 4 تیر 1396 07:20 ب.ظ
بسیار قلب از خود نوشتن در
حالی که صدایی دلنشین اصل آیا نه کار درست با من پس
از برخی از زمان. جایی درون جملات شما در واقع موفق به من مؤمن اما تنها برای کوتاه در حالی که.
من با این حال مشکل خود را با فراز در مفروضات و یک ممکن است را خوب به کمک پر کسانی که شکاف.
اگر شما در واقع که می توانید انجام من را قطعا تا پایان تحت تاثیر قرار داد.
Rebekah
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 12:22 ق.ظ
Its not my first time to pay a quick visit this web page, i am browsing this
website dailly and take nice data from here every day.
Rodolfo
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 09:56 ق.ظ
Hi, Neat post. There is a problem together with your site in web
explorer, might test this? IE still is the marketplace chief and a good
component to other people will pass over your excellent writing
due to this problem.
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 01:12 ب.ظ
Attractive section of content. I just stumbled upon your web site and in accession capital to assert that I acquire in fact
enjoyed account your blog posts. Anyway I will be subscribing
to your feeds and even I achievement you access consistently rapidly.
fana
چهارشنبه 25 اسفند 1389 12:03 ق.ظ
salam neveshtehaye khoshkeli dari be vebe manam biya
پاسخ saeid : حتما
منا
چهارشنبه 17 آذر 1389 04:48 ب.ظ
سلام دوست عزیز خیلی جالب بود به این میگن یه عشق واقعی . ولی خیلی ناراحت شدم .
پاسخ saeid : ممنون از نظرت
سیاوش
سه شنبه 25 آبان 1389 04:47 ب.ظ
سلام....بدوبیاکه داش سیا اپ کرده.....زودباش دیگه....
m-a
چهارشنبه 19 آبان 1389 11:37 ب.ظ
سلام خوبی؟
اوه چه عکسای خوشگلی با مطالب جذاب و جالب
لینک شدی
دوست داشتی بلینک با اسم عاشقانه ها
مرسی که اومدی
بازم بیا منتظریم
بای
پاسخ saeid : شما لینک می شی دوست خوبم
متین صدر
شنبه 15 آبان 1389 04:22 ب.ظ
سلام.خسته نباشی وبلاگ خیلی خوبی دارین.یه سری هم به وبلاگ من بزنید و اگر با تبادل لینك موافق بودین خبر بدین.
پاسخ saeid : حتما دوست جدید
قزل
جمعه 14 آبان 1389 09:01 ب.ظ
rasti yadam raft begam matne jalebi neveshth vali unykiharo hanuz nakhoondam va inkedaftare sheshom ro ham por kardam yadam bashe khastam chap konam hatman bahat mashverat konam
پاسخ saeid : حتما کمکت می کنم . ولی مطمئن باش کتاب شعر من زودتر چاپ می شه .
قزل
جمعه 14 آبان 1389 08:39 ب.ظ
ahnget ke ashkamo dar avord.mikay numbere dokhtarao bebe bahash beharfam miduni ke kharam mire
پاسخ saeid : نامبر نداره ... بعدشم تو اگه خرت می ره یه فکری به حال خودت کن . آخه اینجوری مجبور نیستی تو خونه ترشی بار کنی .
پگاه
جمعه 14 آبان 1389 07:00 ب.ظ
سلام.
ممنون كه سر زدی.
من لینكت كردم تو هم منو به اسم "چشم به راه" لینك كن.
پاسخ saeid : حتما دوست جدید
انا
جمعه 14 آبان 1389 06:32 ب.ظ
مثل همیشه نامبر1 بود
پاسخ saeid : خواهش می کنم
غزل
جمعه 14 آبان 1389 01:59 ب.ظ
سلام دوست خوبم
من به روز هستم و منتظر حضور گرمت
زودی بیا
پاسخ saeid : دارم دوون دوون می یام
محمدجواد
جمعه 14 آبان 1389 11:15 ق.ظ
به التماس نجیبم بخند حرفی نیست

شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست

در امتداد جنونم بیا و رو در رو

به خنده ‫های عجیبم بخند حرفی نیست

از آخرین نفس کوچه هم پرم دادند

به این غروب غریبم بخند حرفی نیست

طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند

تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست

من از عبور نگاهی شکسته ام، آری

شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست

به حال من پری دل گرفته هم خندید

تو هم بخند حبیبم ـ بخند حرفی نیست
پاسخ saeid : عالی بود .
ممنون از این همه احساس
azin
جمعه 14 آبان 1389 10:33 ق.ظ
سلام آقا سعید
تنکس سووو ماچ که به وبلاگم سرزدیدو نظر دادید ....
من شمارو لینک کردم منووو هم به اسم full of life لینک کنید....ممنون میشم....
پاسخ saeid : خواهش می کنم . حتما لینک خواهید شد
هستی
جمعه 14 آبان 1389 01:41 ق.ظ
سلام بدو بیا آپیدم
با یه قالب سفارشی
بدو بدووووووووووووووو
منتظرما

___♥♥♥
__♥♥_♥♥
_♥♥___♥♥
_♥♥___♥♥_________♥♥♥♥
_♥♥___♥♥_______♥♥___♥♥♥♥
_♥♥__♥♥_______♥___♥♥___♥♥
__♥♥__♥______♥__♥♥__♥♥♥__♥♥
___♥♥__♥____♥__♥♥_____♥♥__♥
____♥♥_♥♥__♥♥_♥♥________♥♥
____♥♥___♥♥__♥♥
___♥___________♥
__♥_____________♥
_♥_____♥___♥____♥
_♥___///___@__\\__♥
_♥___\\\______///__♥
___♥______W____♥
_____♥♥_____♥♥
_______♥♥♥♥♥
پاسخ saeid : اومدم
امپراطور خنده (( اکبر ))
جمعه 14 آبان 1389 12:24 ق.ظ
سلام منم شما رو لینک کردم
پاسخ saeid : ممنون
بهاره--قصرعشق
پنجشنبه 13 آبان 1389 08:50 ب.ظ


¤•----•¤¤•----•¤¤•----•¤


ســلام دوست

قصـــرعشـــق با متن " مرا باور کن " به روز شد

منتظــرت حضورتم

شاد باشی


¤•----•¤¤•----•¤¤•----•¤


بهاره--قصرعشق
پنجشنبه 13 آبان 1389 10:50 ق.ظ
سلام
داستاناتون جذابه و خواندنی
ممنونم از دعوتت
پاسخ saeid : خواهش می کنم
نفس
پنجشنبه 13 آبان 1389 10:43 ق.ظ

خیلی خوبه که دلامونو با کینه و غصه های الکی سیاه نکنیم.مگه چی میشه بزاریم همیشه دلامون مثل آینه بمونه.
پاسخ saeid : همینو بگو
پژمان
پنجشنبه 13 آبان 1389 09:30 ق.ظ
لینک شدی
پاسخ saeid : شماهم همین طور
وحیده
پنجشنبه 13 آبان 1389 12:02 ق.ظ
سلام اپم
پاسخ saeid : اومدم
narsis
چهارشنبه 12 آبان 1389 08:22 ب.ظ
سلام...

با زشت ترین مخلوق جهان به روزم.
پاسخ saeid : اومدم
تسنیم
چهارشنبه 12 آبان 1389 05:09 ب.ظ
vay che royayi...
پاسخ saeid : آره
غزل
چهارشنبه 12 آبان 1389 05:07 ب.ظ
سلام سعید عزیز
با افتخار لینک شدی
پاسخ saeid : تشکر
پژمان
چهارشنبه 12 آبان 1389 04:40 ب.ظ
سلام
ممنون که اومدی وبلاگ پر محتوایی داری
اگه می خوای منو لینک کنی با "بهترین وبلاگ عکس و آهنگ لینک کن
بعد بیا بگو با چی لینکت کنم
پاسخ saeid : ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30